حسن زاده

حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم حسن زاده پسر آرام و محجوبی بود و خیلی کم حرف بود. فقط با دوست نزدیکش که فکر می کنم بیشتر از یکی نداشت، گاهی می گفت صدای حرفهایش را نمی شنیدیم، و می خندید ولی صدای خنده های شادمانه ای را که به زور می خواست بیصدا نگهشان دارد، می شنیدیم. تلاش او برای ساکت نگه داشتن خنده هایش به نظر من و سوسن اینطور مي آمد که انگار ساکت و مرموز نقشه می کشید و با خوشحالی به نقشه های موذیانه اش می خندید...

دوران دبیرستان بود و او مثل خیلی پسرهای دیگر کلاس تازه ریش و سبیل اش داشت سبز می شد... و در ضمن کمی هم تپل بود، و شاید به همین دلیل آنقدر آرام و موقر راه می رفت. هیچوقت یادم نمی آید او را در حال دویدن دیده باشم.

حالا که خودم بچه هایی دارم که دارند به سن بلوغ می رسند، حساسیت های بچگانه شان را مادرانه - می بینم و خودم را برای بلوغ آنها آماده می سازم، رفتار آرام و خجالتی پسر تپلی را که دوران بلوغش آغاز شده و در مقابل دختران دبیرستان مختلط دارد ریش و سبیل در می آورد، به خوبی می توانم بفهمم. اما آن موقع سکوت اش را و خنده هایش را که شادمانه و از ته دل بود، ولی سعی می کرد سروصدا نکند، با بازیگوشی خاص سن مان طور دیگری تعبیر می کردیم... بویژه که او همیشه یک بارانی تیره رنگ روی لباس اش می پوشید و یک کلاه کپی مخصوصی همیشه سرش می گذاشت... من و سوسن اسمش را گذاشته بودیم "قاچاقچیه"! البته ما نسبت به او غرض خاصی نداشتیم، او هم یکی بود مثل بقیه! ما پسر ها را به اسم فامیل صدا می زدیم، و تقریبا برای همه پسرها اسم گذاشته بودیم و بین خودمان از آنها به این اسم ها نام می بردیم: "سوسکه"، "قیچی"، "کوئیک دراو مک گرا"، "جوجه تیغی"، "شلغم آب پز" و ... حسن زاده استثنا نبود! بلکه مثل بقیه اسم مستعارش رو بدون آنکه خودش آگاه باشد، از ما دریافت کرده بود.

"
قاچاقچیه" معمولا با یکی دیگر از پسرهای کلاس راه می رفت که برعکس خودش، خیلی لاغر بود و از دور که می دیدی شان با هم راه می روند، عدد ده انگلیسی 10 را می ساختند: "قاچاقاچیه" تپل مثل صفر انگلیسی بود و دوستش باریک مثل عدد 1.

هنوز زمان شاه بود. یک روز در روزنامه ها نوشتند که یکی از مسئولان رسمی و رده بالای شهر جلوی در خانه اش توسط خرابکارها به قتل رسیده! همه شهر می دانستند که کار چریک های فدایی بوده و درباره آن صحبت می کردند.

حس غریبی بود، حس نوینی که سکوت روزمره را با طراوت تندرهای بهاری که باران می زند، شکسته بود! جرقه ای بود در حس غرور ... اقدامی بود که با شهامت بسیار انجام گرفته بود. صبح زود که می خواسته از خانه اش بیرون برود، ترورش می کنند!

هیجان خاصی داشت، حرکت انقلابی... چریک های فدایی ... ترور خلقی... هنوز ترس از ساواک اجازه نمی داد که همه علنا در اینباره با خوشحالی صحبت کنند، اما خبر به گونه ای زنگ "دگرگویی" را می زد و هیجان خوشحال کننده ای داشت!

برای ما بچه دبیرستانی ها که تازه اسم احمدزاده و جزنی و پویان را یاد گرفته بودیم، حتی صحبت در اینباره هم با غرور خاصی همراه بود! افتخار می کردیم، شاید از اینکه کسی را که تابحال با افتخار و غرور به دیگران تحکم می کرده، مجسم می کردیم که به خون غلتیده.. و خانواده اش بدبخت شده اند و به عزایش نشسته اند. خانواده او برای همه کسانی که خبر ترور را می شنیدند در آن لحظه واقعا موجودیت انسانی خودشان را نداشتند، بلکه فقط خانواده ی "او" محسوب می شدند. و همه خوشحال بودیم که عملیات ترور موفقیت آمیز بوده، او به قتل رسیده، و کسی هم گیر نیفتاده!

همه با هیجانی که غافلگیرشان کرده بود، تکرار می کردند که سرصبح جلوی در خانه اش! و این که جلوی در خانه اش کشته شده بود، خیلی جالب بود که چنان حمله غافلگیرانه و با نقشه وحساب شده و تمیز بوده که درست هنگامی که در را باز کرده، و پیش از آنکه فرصت کند که از خانه خارج شود، کشته شده. یادم نمی آید که پیاده بوده یا سوار ماشین، فقط یادم هست که خیلی ها می گفتن "گل کاشتند!"

حالا که باز به آن گذشته ها نگاه می کنم، و آینده ای را که در انتظار آن گذشته بود مرور می کنم، دلم می گیرد و چه بسا از خودم می پرسم آیا این از ماست که بر ماست!؟

آن زنگ خشن "دگرگونی" که با اعدام و خون همراه بود، پس از انقلاب بسیار در فضا پیچید... و باز پس از آن هم بارها و بارها در فضا پیچید ... چه هیجان انگیز بود ترور و مرگ برای ما!
به قول ژاله "کاش آینه ای بود درون بین که در آن، خود را می دیدیم!"
راستی، مگر ما از چه جوهری بودیم؟
و چقدر این هیجان بعدها در جامعه ما تکرار و تکرار و تکرار شد... ترور انقلابی، اعدام انقلابی، اعدام خلقی، اعدام ضد انقلابی، دادگاه خلق، دادگاه انقلاب... و خون بود و اعدام!
و ما بدبخت های ساده دل فکر می کردیم از پس آن رنگین کمان زیبای زندگی است و بهاران خواهد شکفت! و هنوز فرهنگ "خون" را می ستودیم...

داشتم می گفتم ... و روزهای بعد "قاچاقچیه" به مدرسه نیامد، ولی من متوجه نشدم. ما دخترها ردیف جلو می نشستیم و پسرها پشت سر ما می نشستند. تعداد ما دخترها کم بود و فقط دو ردیف بودیم، ولی تعداد پسرها خیلی بیشتر بود و به همین سادگی غیبت پسری را متوجه نمی شدیم. تا اینکه پس از یکی دو هفته سروکله اش پیدا شد و من تازه فهمیدم که چند روزی ندیده بودم اش و غایب بوده.

آن روز زنگ تفریح با سوسن در حیاط بزرگ مدرسه راه می رفتیم که از دور حسن زاده را دیدم. از سوسن پرسیدم "معلوم نیست کجا بوده" و با خنده گفتم "نکنه واقعا قاچاقچیه و رفته حمل و نقل کنه!"
سوسن با ابروهایی که بالا رفته بود به من نگاه کرد. حالتی داشت که انگار همه دنیا می دانستند و از هم پنهان می کردند و فقط من ساده لوح نمی دانستم و نادانی ام را پنهان نمی کردم. پرسید "مگه نمی دونی!؟"
من البته نمی دانستم، "نه!"
"
پدرش رو کشتن!"
"
طفلک... پدرش؟؟؟! کی؟ چطوری...؟"
"
یادته؟ در خونه اش! ترورش کردن. آقای حسن زاده! همه می دونن، تو چطور نمی دونی!؟"
"اِئِه!
اِئِه!! پدر همین حسن زاده بود؟؟! اصلا فکرشو نکرده بودم! چه ساده ام من ... هیچ فکرشو نمی کردم پدر حسن زاده خودمون باشه!"
"
آره، حسن زاده و خواهر کوچیکه اش این مدت پیش مامانش مونده بودن..."

و من تازه حسن زاده را پسری دیدم که خواهر کوچکی هم دارد...

حالا که به گذشته نگاه می کنم، فکر می کنم که معلم های مدرسه هم همه می دانستند و اسم او را در حضور و غیاب نمی خواندند و من به همین دلیل متوجه غیبت او نشدم.

حسن زاده از آن پس ساکت تر از همیشه بود... دیگر حالت ایستادن "قاچاقچیه" را نداشت... و با کسی راه نمی رفت. حتی با آن دوست لاغرش هم به ندرت همراه می شد.

از آن پس با آنکه چشم هایش ضعیف نبود و عینک نمی زد، همیشه به طرز عجیبی پلک می زد و دائم چشم هایش را با فشار آشکاری و در عین حال به سرعت به هم می فشرد. دیگر کلاه کپی اش را هم کمتر بر سر می گذاشت... ما هم بین خودمان سربسر او نمی گذاشتیم، او کاراکتر "قاچاقچیه" را به کلی از دست داده بود... فقط مرتب با فشار زیادی روی چشم هایش مرتب پلک می زد.