مهین

 


خیلی احساس تنهایی می کردم. رضا را گرفته بودند، و خیلی دیگر از دوستانم را ...
دوستان غیرسیاسی ام هم یا ازدواج کرده بودند، یا در دانشگاه های شهرهای دیگر مشغول تحصیل بودند، یا اینکه دیگر تمایلی به رابطه با دختری که نامزدش در زندان است نداشتند!
با افراد سیاسی مثل خودم هم که دستگیر نشده بودند، صلاح نبود که رفت و آمد داشته باشم. نه خانواده هایمان خوششان می آمد، و نه خودمان چندان تمایل این را داشتیم که دور هم جمع شویم و بیخودی انگ فعالیت سیاسی بخوریم.
طبیعتا با فامیل هم تقریبا رابطه ای نداشتم زیرا که حوصله زخم زبان و پرسش های کنجکاوانه آنها را درباره رضا و رابطه مان نداشتم! از وقتی که دیپلم گرفته بودم همه منتظر بودند ببینند که چه خواستگارهایی سراغ من می آیند و بازار چشم و هم چشمی در زمینه خواستگار هم داغ بود، از میزان تحصیلات خودش گرفته، تا وضع پدرش و خانواده اش، تا همچنین اینکه از خارج آمده یا نه... و حالا نامزد من یک زندانی بود!

خیلی تنها بودم. سابقه سیاسی داشتن و همسر یک زندانی بودن به گونه ای آدم را از جامعه جدا و ایزوله می کرد. نه اینکه خودم یا دیگران بخواهیم، بلکه زبان مشترک از بین می رود. البته خیلی ها هم بودند که آگاهانه دوری می جستند. سیاسی بودن هم مسری شده بود و همه می ترسیدند که انگ "سیاسی" بخورند.

چندی بود که خیلی به مهین فکر می کردم. مهین نزدیک ترین دوست من در سال های انقلاب بود. باهم از دبیرستان به تظاهرات می رفتیم... در آن دوره همه سخنرانی ها و فیلم ها را با هم می رفتیم و باهم توی مدرسه با حزب اللهی ها بحث می کردیم، یا مچ استاد هایی را که به اندازه کافی چپ نبودند، می گرفتیم! وقتی که دبیرستان ما را پس از انقلاب به بهانه مختلط بودن بستند، یعنی پسرانه شد(!) آنوقت ما دخترها مجبور شدیم هر کدام سال آخر را در یک دبیرستان دخترانه باشیم و من و مهین از هم جدا افتادیم. ولی هنوز گاه گاه همدیگر را می دیدیم، بویژه در دفترهای سازمان های مختلف سیاسی مثل اتاق بچه های گروه های فعال سیاسی در دانشکده علوم و ادبیات و پزشکی و ... اما رابطه مان به تدریج کمتر و کمتر شد و با سرکوب فعالیت های سیاسی دیگر همدیگر را ندیدیم.

و حالا مدتی بود که هرچه بیشتر احساس تنهایی می کردم، بیشتر به یاد مهین می افتادم. من و او براحتی حرف همدیگر را می فهمیدیم. او زیاد اهل شوخی نبود، اما اهل درک و فهم احساسی و عاطفی و عقلانی بود و به خوبی همه چیز را درک می کرد. می دانستم که او مرا می فهمد. خواهر و برادرش هر دو زمان شاه زندان کشیده بودند... و او از آنها برایم گفته بود و از درد ایزوله شدن و تنها بودن خانواده شان گفته بود. از پاهای خواهرش که آنقدر در زندان شاه شلاق خورده بود که در بزرگترین دمپایی پلاستیکی هم که براش برده بودند، جا نمی شد. از میگرن های شدید و وحشتناک برادرش که پس اززندان هم رهایش نمی کرد گفته بود و من شاهد بودم که چطوربه محض اینکه مجبور به بحث میشد میگرن می گرفت و انگار که همه موجودیت اش فلج می شد. بیچاره خیلی زندان کشیده بود. هردو زمان انقلاب آزاد شده بودند.

و می دانستم که مهین حرف مرا می فهمد. بشدت نیاز داشتم که کسی حرف مرا بفهمد. چیز خاصی نداشتم که بگویم... همین که حرف بزنم، یا همین که بدانم اگر حرف بزنم، کسی هست که می فهمد. همین کافی بود که آرامم کند. و درآن شرایط مهین برایم همچین کسی بود.

خانه شان را اما گم کرده بودم! این اواخر در محله جدیدی خانه ساخته بودند و محله شان چنان بسرعت گسترش یافته بود که باورکردنی نبود... بارها به آنجا رفتم و آن خیابان ها را گشتم، اما خانه آنها را پیدا نمی کردم. به زحمت شماره تلفن اش را از طریق این و آن یافتم، و بهش زنگ زدم:

با اشتیاق فراوان شماره اش را گرفتم. خواهر کوچکترش گوشی را برداشت، و بعد به او داد. حس کردم که او هنگام گرفتن گوشی وقتی که خواهرش گفت "سهیلا" است، مکثی کرد. اما مطمئن بودم که می خواهد بداند کدام "سهیلا" است. پس بهش گفتم که منم... و احوالپرسی کردیم. وگفتم که دلم برایش خیلی تنگ شده... و می خواهم او را ببینم ... و باهاش صحبت کنم.

از رضا البته چیزی نگفتم، چون تلفنی ضرورتی نداشت و به زودی می دیدمش. می خواستم ببینم اش و از نزدیک همه چیز را برایش تعریف کنم. منتظر بودم که قراری بگذاریم.

او به جای اینکه پاسخ دهد که می خواهد به خانه ما بیاید یا من به خانه آنها بروم، مکثی کرد و گفت که اول یک سوالی دارد:
"
میشه بپرسم چرا حالا تلفن می زنی؟!"
منظورش را نفهمیدم، و گفتم "چی؟"
گفت "چرا پس از اینهمه مدت در این شرایط زنگ می زنی!؟"

دلم شکست! بدجورش شکست ...
من دقیقا به خاطر همین شرایط بهش زنگ می زدم، چون بهش نیاز داشتم! اما نکند فکر کرده که من هم اطلاعاتی شده ام و می خواهم از او اطلاعات بیرون بکشم!

اگر مرا در قطب شمال رها می کردند، کمتر از این سردم می شد!

خیلی بیشتر احساس تنهایی کردم. تنهایی برای دلم کم بود که حالا شکسته هم شده بود و تنها امکان یافتن همزبان را از دست داده بودم ... همه امیدم به مهین بود و این هم از مهین که حرف مرا می فهمید و حالا مرا ندیده به من مهر اطلاعاتی می زند. بسرعت صحبت کوتاه مان را هم در ذهنم مرور کردم و دیدم از اول هم با احتیاط بوده و با آرامش مخصوصی حرف می زده... و ولش کردم...

ارزشش را نداشت که بخواهم بهش ثابت کنم فقط دلم گرفته و می خواهم با یک نفر حرف بزنم.

سالها گذشت،
ر ضا از زندان آمد،
و با هم درباره بچه هایی که می شناختیم صحبت کردیم!
باری صحبت کشیده شد به کسانی که در زمان شاه زندان کشیده بودند و باز هم پس از انقلاب دستگیر و زندانی و اعدام شدند. و او گفت که "فکر کنم اعدامشون کردن!"
خواهر و برادر مهین را می گفت! من با وحشت از او پرسیدم "مطمئنی؟!" انگار که اگر او مطمئن می شد، با بیرحمی تمام حکم اعدام آنها را تایید کرده بود!
و رضا گفت "فکر کنم. برادرش شاید فرار کرده باشه، ولی خواهرش اعدام شد." و ادامه داد "مطمئنم که خواهرش اعدام شد!"

من یاد چهره معصومه افتادم که زیبا بود و هیچوقت ابروهایش را بر نمی داشت. من شانزده ساله بودم و او اولین زن سیاسی زندان کشیده بود که می دیدم. تعجب کرده بودم که زنی ازدواج کرده، ولی ابروهایش را اصلا بر نمی دارد! و یکبار دیگر هم که دیدمش خیلی تعجب کردم و او از حالت بهت زده من خنده اش گرفته بود... می خندید از اینکه من از دیدن قیافه بی حجاب او تعجب کرده بودم، و شادمانه می خندید، انگار به بچگی من. گرچه خودش فقط چند سال از ما بزرگتر بود. آخر او مجاهد بود، و آن روز که به دانشکده علوم رفتیم، مهین هم هنوز کم و بیش هوادار حنیف نژاد و بدیع زادگان و ... بود. همه شان حجاب را به شیوه مجاهدین بشدت رعایت می کردند. حتی من هم حجاب را به شیوه مجاهدین که مد شده بود رعایت می کردم... و آن روز که رفتیم دانشکده علوم، معصومه را دیدیم که از روی ایوان خم شده و ما را صدا می زند. ابروهایش را هنوز دست نزده بود، و با خنده ما را به دفتر بچه های پیکار برد...

از رضا پرسیدم و زمان دستگیری و اعدامش را ... فهمیدم که آن موقع که من بشدت احساس تنهایی می کردم و دنبال مهین می گشتم، تازه خواهرش معصومه را اعدام کرده بودند. و مهین آن زمان که بهش تلفن زده بودم، عزادار خواهرش بوده، و خیلی خیلی تنهاتر از من بوده! وشاید- شاید خیلی بیشتر از من نیاز داشته که با کسی صحبت کند! و شاید برادرش هم اعدام شده بوده، رضا مطمئن نیست که فرار کرده یا اعدام شده... مهین فقط می خواسته در آن شرایط که اعضای خانواده را به جرم نسبت خونی با همدیگر بازداشت می کردند، بی گدار به آب نزند و حالا می بینم که حق داشته با احتیاط رفتار کند و در خانه شان قواعد و مقررات سخت حکومت نظامی بشدت رعایت می شده ...

من باید شرایط را بهتر می فهمیدم و خودم را که باصطلاح نامزدم زندانی بود، مرکزدنیا نمی پنداشتم!

ای کاش حدس زده بودم که شاید دیگران هم دردی دارند ... و همان قدر که از مهین انتظار داشتم که به من اعتماد داشته باشد، خود من هم به او اعتماد می داشتم و این احتمال را می دادم که او بدون دلیل اینطور رفتار نمی کند. ای کاش آن روز بیشتر با مهین حرف زده بودم.

کاش سرمای جو سیاسی بر دوستی ها سایه نمی انداخت، کاش فشارهای سیاسی و بگیر و ببند ها را فقط روی بدن ها اعمال می کردند و نه روی احساس ها و قلب ها! کاش حریم های احساسات را با سیم خاردار نمی بستند ...

کاش دوستی مان ادامه پیدا می کرد!