تصویر شهره کامل نبود...

 


فکر می کردم تصویرهایی را که به شما داده ام، داده ام! و از انگشتان من لغزیده اند به جایی که اندیشه ها گاه باحضور و گاه بدون حضور ذهن به آنجا می روند و برای خود می گردند ... و گاه به هم تلاقی می کنند و بر هم غلبه می کنند ... و گاه اندیشه نویی زاده می شود ... اندیشه ها گرد ما می چرخند، همانطور که شما به پارک می روید و می گردید ... تصویر شهره را هم رها کرده بودم و دنبال تصویر دیگری می گشتم که به شما منتقل کنم، شاید تصویر "امان" یا "محبوبه" یا "مهین" ... و داشتم تصویر ها را از حافظه دختر بیرون می کشیدم تا اینکه رویا برایم نوشت... رویا، همکلاس دبیرستان ام که پس از سالها باز با همدیگر آشنا شده ایم ... نگاهی به تصویرهای منجمد 21 سالگی انداخت و گفت که آنها را می شناسد... و می داند که جای آنها در صندوقچه مقدسی از سنت وفاداری به گذشته است که پر از مظلومیت شکننده ای است که با انفجارهای ساکتی پشت پرده قلب می شکند...
شاید پس از دیدار تصویر شهره به اجبار بدانجا رفته... و بازگشته و با من حرف می زند.

رویا گفت که تصویر شهره کامل نیست... به آن افزود...
و من دارم گریه می کنم...

رویا گفت که یکی از دوستانش از فامیل های شهره بوده و جسد شهره را دیده! و من شاید برای اولین بار با اشکهایم و به شیوه جسم ام برای شهره گریه می کنم... شاید اینبار شهره از تصویر نخودی بیرون آمد و تبدیل به جسد مرده ای شد و با خاطرات من بیگانه شد.

وقتی که می شنوی کسی مرده، و مرگ او درزمان گذشته اتفاق افتاده، و تو فقط اثرات جانبی مرگ او را در زمان پس از زندگی او می بینی، و تاثیر مرگ او را بر زندگی اطرافیانش، ونه خود مرگ را! و حس نمی کنی آن لحظه ها را... گذشته، گذشته!
اما وقتی که جزئیات آن لحظه برایت توسط کسی که آن را دیده توصیف می شود، انگار که یا تو به عقب می روی و مرگ او را می بینی، و یا تصویر مرگ به زمان حال می آید و در مقابلت می نشیند و تو درد مرگ را باز می بینی ...به روشنی و با ذره های حس هایت می بینی ... هنوز هم برای کربلا گریه می کنیم چرا که کربلا را در گذشته جا نمی گذاریم و با خودمان هرسال در زمان حال می آوریمش.

کسی از جزئیات مرگ شهره برایم نگفت! اما همین که دوست رویا جسد او را بدون شورو نشاط نخودی دیده بود، برایم کافی بود! کافی بود که من درد دیدن جسد مرده او را باور کنم ...

دلم می خواهد چند سال دیگر، وقتی که دختر 21 ساله با خشنودی از زندگی من بیرون رفت یا دست کم از من فاصله گرفت و من توانستم در آینه خودم را به تنهایی ببینم، دوست دارم از دوست رویا درباره شهره بپرسم.

رویا باز هم گفت ...
من باز هم گریه کردم.

خانمی را که در صف دیده بودم، خواهر شهره که برای ملاقات پسرش آمده بود ... آن پسر زندانی او را هم که شهره شلوارهایش را می پوشید، بعدا اعدام کردند.
برادر آن خانم، یعنی برادر شهره را هم دستگیر کرده بودند و او هم بعداً اعدام شده بود.

به گفته رویا - این دو نفر هیچکدام سیاسی نبوده اند و هردوی آنها فقط در رابطه با شهره دستگیر شده بودند و هردوی آنها در زندان "مجاهد" شده بودند! و هر دو هم بعداً اعدام شده بودند! چقدر دردآور و بیرحمانه و حقیرانه است که کسی پروسه سیاسی شدن و اعدام را یکجا در زندان تجربه کند! این فاصله شروع فعالیت سیاسی تا پایان آن در ذهن من شکل نمی گیرد و یک چیزی از ابعاد زندگی در آن کم است ...

شاید چون واقعا یک چیزی کم بوده، حالا در ذهن من بازتاب آن کمبود هاست که شکل می گیرد و برای من مهیب همچون پرسش هایی که پاسخ آنها را خدا نیافریده بزرگ می شوند و قابی سنگین برای تصویرها می سازند که جابجا کردن شان مشکل می شود!

می توانم کانون گرم خانوادگی آنها را مجسم کنم وقتی که شهره با آن پسرها شوخی می کرد و شلوارهایشان را کش می رفت و در دبیرستان می پوشید...
اما نمی توانم درد اعدام سه نفر را در یک خانواده مجسم کنم.
فضای خالی آن خانه باید برای آن زن خیلی خیلی سرد باشد... پسرش... برادرش ... خواهرش... درد اعدام سردتر از کوه های یخ، زندگی او را احاطه کرده.

... دوراست ولی قساوت آن زن را دیگر در سکوتش هم می شنوم.