سودابه

با سودابه در دوره های کتابخوانی پس از دبیرستان آشنا شدم. دوران فراغتی که جلسات چهار پنج نفره کتاب خوانی و نقد حافظ و بحث آزاد داشتیم. در این جلسه ها واقعا وقتمان به نقد و بحث می گذشت و گرچه با شوخی و تفریح همراه بود، ولی خیلی کم وقت را هدر می دادیم و صحبت های جنبی کم بود. شاید به همن دلیل هم زیاد درباره خانواده و زندگی خصوصی همدیگر نمی دانستیم.

جلسه ها هر دفعه خانه یکی از ما بود، اما هیچوقت خانه سودابه نبود. یادم نیست سودابه چه دلیل و بهانه ای می آورد، شاید فقط داوطلب نمی شد. به هر دلیلی من همیشه تصور می کردم که مادرش پیر و بی حوصله و مریض است و حوصله مهمان های سودابه را ندارد.

یک روز که با سودابه پس از پایان یکی از جلسه ها در خیابان راه می رفتیم، صحبت به جایی کشید که من از رضا بهش گفتم، و اینکه دستگیر شده و زندانی است، و دیگران مرا از این بابت خیلی سرزنش می کنند که عاشق او هستم و از هر طرف به من فشار می آورند که دست از او بردارم ... سودابه اسم فامیل رضا را پرسید، و وقتی که بهش گفتم، ذوق زده شد و گفت که رضا را کاملا و خیلی خوب می شناسد، و گفت که غصه نخورم ... و حتی اگر صد سال هم به پای او صبر کنم، ارزش دارد... و اینکه به حرف دیگران گوش نکنم و به خودم باور داشته باشم ... و اصرار کرد که به خانه شان بروم تا مادرش هم مرا ببیند چون او هم رضا را خیلی خوب می شناسد و گفت که رضا بارها به خانه شان رفته و با خانواده آنها آشناست. البته توضیحی نداد که آشنایی آنها با رضا از کجاست، و آنقدر طبیعی از رضا حرف می زد که من حدس زدم چون فامیل نیستند، حتما همسایه بوده اند که تا این حد آشنایی خانوادگی دارند ...

وقتی به کوچه شان رسیدیم، حالت سودابه طوری بود انگار که راه رفتن در کوچه برایش جرم سنگینی محسوب می شد! کاملا آشکار بود که دارد نوعی شکنجه روانی را تحمل می کند، خیلی عجیب و غریب رفتار می کرد و می خواست به هر قیمتی شده راه رفتن با مرا مخفی کند یا طبیعی جلوه دهد! و توضیح می داد که تازه به این محله آمده اند و همسایه هایشان خیلی عوضی و فضول هستند و رفت وآمد همه را زیر نظر دارند. آن زمان خبرکشی همسایه ها از همدیگر و حتی لو دادن افراد خانواده تکلیف شرعی اعلان شده بود و جمع شدن چند جوان دور هم می توانست نشانه ای از وجود خانه تیمی یا فعالیت سیاسی باشد و باعث گزارش همسایه ها به سپاه و کمیته شود... ولی باز هم سودابه زیادی احتیاط و نگرانی به خرج می داد، و این برای من قابل درک نبود.

آن روز سودابه به من نگفت که برادر بزرگتری دارد که در دوران دبیرستان همکلاسی و دوست صمیمی رضا بوده و آشنایی خانوادگی آنها با رضا از طریق برادرش است. و نگفت که حالا برادرش فراری است و او می ترسد که خانه شان زیر نظر باشد. و نیز نگفت که چون برادر بزرگش فراری است، برادر کوچکترش را که فقط سیزده سال داشته، سال گذشته گرفته اند و زندانی کرده اند و حالا یک سال است که در زندان بسر می برد! اینها را سالها بعد رضا برایم گفت.

وقتی که وارد حیاط شان شدیم، مامان سودابه روی پله ها نشسته بود. چهره اش با موهای فرفری مشکی اش خیلی جوان تر از مامان من بود و شاید حداکثر چهل سال داشت، و باز بر خلاف تصور من، خوشرو و مهربان و آرام بود. سودابه مرا معرفی کرد و گفت "زن رضاست!" و او با تعجبی شادمانه مرا پذیرفت. به این ترتیب من با خانواده سودابه آشنا شدم، و وقتی که از سودابه پرسیدم "شما چند تا بچه این؟" سودابه گفت "دو تا، من و خواهر کوچیکه ام." و من باور کردم!

آن موقع سودابه دروغ می گفت ... از برادرهایش چیزی به من نگفت، به هیچکس نمی گفت. خانه شان را تازه عوض کرده بودند، زیاد با کسی رفت و آمد نداشتند و به هیچکس درباره پسرهای خانواده نمی گفتند.

رضا به من گفت که پس از سال 67 آنها دیگر واقعا فقط دو تا خواهر هستند. هر دو برادر سودابه در سال 67 اعدام شدند. من هیچکدام از برادرها را ندیده بودم، اما بعدها از طریق خاطراتی که رضا از دوران دبیرستان اش برایم تعریف کرد، با برادر بزرگتر کاملا آشنا شدم. رضا از خاطرات زندانش هم برایم تعریف کرد، هردو برادر با او در یک زندان بودند، و گفت که برادر کوچک در زندان درس هایش را خوانده و هر سال امتحان داده تا دیپلم گرفته، و درست پس از امتحانات تهایی سال آخر دبیرستان در تابستان 67 اعدام شده!

شنیدم که مادر سودابه ناگهان خیلی پیر و فرتوت شده، و خود سودابه را شنیدم که بالاخره پس از چند سال ازدواج کرده و حالا بچه دارد، و خیلی خوشحال شدم... آخر می دانستم فریبا که شرایطی مشابه سودابه داشت، هرگز ازدواج نکرد و بچه دار نشد! او هنوز به نوعی عزادار است. او هم مثل سودابه برادرش زندانی بود، و تازه نامزد کرده بود که در تابستان 67 برادرش را اعدام کردند. او نامزدی اش را به هم زد و دیگر هرگز ازدواج نکرد. هر چه خانواده اش اصرار کرده بودند، گفته بود "نمی تونم!"