فاصله اي نهفته در يک جمله

 

 و با اين يک جمله اش درراگشود... دري را که تا به حال به اين گشودگي نديده بودم. چارچوب در روي زمينه ي ديواري بودکه ندانسته بودم تا بحال که هست و ندانسته بودم که حصاري است ازاسرار گفته و ناگفته که حالا همه حضورمرا زير بار سنگيني اش گرفته بودو بي محابا خردم ميکرد.

 

ودر که بازشد همه آنها با هم و يکي يکي بيرون ريختند و آهسته و خونسرد, بي اعتنا به من و خيره در نگاه من , اما بدون اينکه مرا ببينند, ازکنارم گذشتندودرپشت سرم گم شدند. همه آنهايي که وقتي که همه شان بودند رضابا آنها بودو پس ازآن هم که آنها نبودند بازهم با آنهاست. آنهايي که هم ميشناختمشان و هم برايم بيگانه بودند, هم دلم برايشان تنگ ميشد چرا که ازخلال خاطرات بريده بريده و پيوسته رضا, که کم رنگ و پررنگ ميشدند و مثل موج مي آمدند ورضا را ميبردند ياقطره قطره روي نگاهش و چهره اش ميريختند, ديده بودمشان و کم و بيش مي شناختمشان, و هم نميخواستم که هميشه در زندگي همه جا حاضرباشند. چرا که اگرچه برايم مقدس بودند اما مهمان بي دعوت همه لحظات خوش زندگي ما بودند. همه جا:هر جاو  هر لحظه اي که رضا شاد بودآنها حاضرميشدند... امشب هم ظاهرا شب خوشي است. مهنازبچه هارا نگه داشته ودوست اش اين رستوران ساحلي را معرفي کرده که درآن با طمانينه داريم شام ميخوريم و شب را هم براي اولين باردر خانه ي قايقي دوستي بسر خواهيم برد. شب زيبا و با صفايي را مهناز برايمان تدارک ديده است و حالا احساسات ما دارد شکل شاعرانه اي به خودش ميگيرد و هردومان به زندگيمان با هم فکر ميکنيم و نيز به گذشته ما ن که باهم بوده ايم و نبوده ايم و تجربه هايي که ما را با اين نقطه مشترک حال آورده است مي انديشيم. رضا همراه غذا دارد مشروب اش را ميخورد و صورتش گل انداخته و با صفا نگاهم مي کند. نگاهي که مي دانم مرا درچهره ام نمي بيند و به احساسم نظر دارد. زندگيمان را با هم ميبيند. احساسش عميق تر ازآن است که روي صورتم جا بگيرد. نگاهش به ديوارهاي آشناي روحم دست ميکشد. لذت با هم بودن را انگار که دارد مزه مزه ميکند. و اين احساس در لبخند نرمي که روي لبهايش پيدا ميشود منعکس است. نگاهم را در نگاهش که به نرمي نوازشم ميکند نگاه ميدارم تا حتي ذره اي از ابراز نگاهش را گم نکنم و شايد بتوانم با تمرکز آن را جمع کنم و در دامنم بريزم و به گونه اي با قدرداني به آن پاسخ گويم. اما کم کم در نگاهش ميبينم که حالا دارد مرا در زمينه همه گذشته اش ميبيند. جاهايي که من نبوده ام ولي عکس و خاطره هايم با او بوده است. نامه هايمان در آن مدت ريسمان بريده بريده ارتباط ما بود. حالا ديگر مطمئنم که او به همه گذشته اش نگاه مي کند و و جه ديگر نکاهش متوجه درون خود اوست. من حضورآنها را باز حس ميکنم و حضورشان فقط حضور آنها نيست بلکه همه هوا  وفضاي زندان است. راهويربندشماره سه مثل حفره اي عميق رضا را بدرون خود ميبردو من و رضا ميمانيم پشت ديواربند و حتي راهي به اتاق هاي ملاقات هم نداريم . رضا در زندان است و در فضاي زندان نفس ميکشد و به درون راهروي بند قدم ميگذارد. همه آنها در دوطرف راهرو منتظر رضايند. راهروي بند براي همه شان کوچک مينمايد و در چند رديف کنارهم مسجد وارصف کشيده اند. من مانده ام دور از ذهنيت او و تلاش ميکنم که شايدازچشمهاي او بدرون آن فضا بروم و آنجا کنار او باشم. تمام بند صف کشيده اند که با او روبوسِي کنندو احوالپرسِي. تک تک آنها که ازدوستان نزديک او بودند گرفته تا آنهايي که دوست او نبودند. او قبلا مرا به آشنايي برخي لحظه ها برده بود. ولي حالا او با لحظه ها نزديک تر از آن است که جايي براي من در آن ميان باقي بماند. قلبم زارميزند که تنهايم گذاشته و صورتم به ارتفاع ديوارهاي زندان وکيل آباد خيره مانده است. همه شان ايستاده بودند مشتاق و به استقبال قهرماني آمده بودند انگار. همه شان شادمان او را به کنار خويش در بند مِيپذيرفتند و انگاراين آنها بودند که سربلند بودند از اين که رضا ماهها انفرادي را تحمل کرده. هرچه صورت رضا بر افروخته تر ميشود و نگاهش گنگ تر, من مستاصل تر مي بينم که او بيشتر به فضاي زندان فرو ميرودو دورترازمن در بند جاي ميگيرد. ديگر سالها از من و همه افراداينجا که در رستوران نشسته اند فاصله گرفته و ما را نمي بيند. شايد براي همين هم بيچاره بنظرميرسد: هنوز اينجا روي صندلي  نشسته ولي در جمع آنها ايستاده است و واقعا درمانده است از اينکه نميتواند خودش را دريک جا جمع کند. نميتواند تصميم بگيرد که با من باشد يا با آنها. گويا بالاخره اين واقعيت تلخ را در مي يابد که آنها اينجا نيستند و فاصله ها واقعي است و نگا هش را به من مي دوزد و پس از اندکي سکوت, گيلاس شرابش را بر ميدارد و بلند ميکند و بطرف من ميگيرد ومي گويد:"بسلامتي همه اونهايي که مرده ان!" و بغضش ميترکد و بشدت ميزند زير گريه. گريه اي که وجود همه آدمهاي حاضردر سالن رستوران را انکار مي کندو درد قد ميکشد تا سقف اتاق و بسط مي يابدتا پشت پنجره ها و مرا هم درخودش غرق ميکند. ... من با اين يک جمله حضور زنده و شادمان همه شان را در جايي که راهي به بيرون نداشت ديدم و چقدر هم سر زنده اند که در شيرين ترين لحظات زندگي رضا شريک هستند... حتي در لحظاتي که با من خلوت ميکند... تک تک آنها که رضا را ميبوسيدند در گريه او حضور مي يافتند... يک به يک ... در هر هق هق او يک روبوسي بود در بند سه که زماني واقعا بود و ادامه مي يافت با هق هق بلند تري که انعکاس حسرت آن روبوسي هاِيي بود که تا قيامت از او دريغ ميشد.

 

تعجب کرده بودم از وجود زنده ي همه آنها پشت ديواري که ازحضورش هم  خبر نداشتم و تا بحال برايم نامريي بود. نميدانستم که رضا آنها را اينهمه مدت زنده نگه داشته بدون اينکه آنها بدانند که مرده اند... تناقض "بسلامتي" و "مرده ان" مثل صاعقه اي روي مرکز ثقل شعورم فرود مي آيد و احساساتم را در هم ميشورد... آنها درون رضاهنوز زنده اند و هنوز از مردن شان خبر ندارند... او قطعا اميد به اين لحظات را با آنها در آن روزها مرور کرده و چه بسا که آنها هم اميد هايشان را که من از آنها بي خبرم__- با رضا در ميان گذاشته اند. و حال رضا بياد آنها و اميدهايي که برآورده شد و نشد, و دنياهاي مشترکي که با اعدام هاي سال شصت و هفت  شقه شد, ميگريد. هردومان دربرزخ بين زندگي آن روزها که درون رضا محفوظ است و مرگ و نبود امروز آنها که متاسفانه واقعيتي است مي گرييم. و من در عين گريه با احساسِي متناقض و تعجب نگاه ميکنم به اين همه غريبه ها آنها که شانس زندگي نيافتند تا شام بخورند و شراب بنوشند- که در زندگي بين من و شوهرم سير ميکنندو چطوردر صميمي ترين لحظه هاي زندگي ما مي آيند و بي محابابين ما رژه مي روند بدون آنکه مرا ببينند. آنها فضاي هواخوري را روي ميز رستوران پهن ميکنند و شوهرم را در خودشان حل ميکنند و وجود مرادر زندگي با همسرم جلوي روي خودم انکارميکنند در حاليکه من در مقابل او نشسته ام ... به خودم مي آيم و مي بينم که فعلا جاي مناسبي براي توجه به احساسات من نيست. رضا از مغز استخوان اش گريه ميکندواشکهايش با شدت احساس همه دردهاي نهفته اش روي صورتش جاري است. متحيرم از اينهمه که نديده بودم ... هنوزگم هستم بين مرداني که با لباسهاي خاکستري زندان با شوهرم خوش و بش ميکنند و او را از واقعيت جاري به عمق حفره هاي سياه درد خود مي کشند. با شرمساري در مي يابم که اين منم که بين او و همه آنها غريبه هستم: آنهايي که همه زندگي شان را سالها ي متمادي در فضاي محدود زندان با همه جزئياتش در کنار هم گذرانده بودند, و مدتها گذشته و حال و آينده را با جزئيات دقيق و به کرات با هم مرور کرده اند و همه زواياي روحشان را با هم ديده اند و پشت در هاي مرگ در دراهروهاي برزخ آخرين بازپرسي با هم بوده اند, و مي انديشيده اند که شايد با هم مي ميرند... آنها نزديک تر به هم بوده اند تا دو همسر! چطور من که همسر رضا هستم, عاشق او هستم, و شايد نزديک ترين فرد به او , اينها را نمي دانسته ام! يک دفعه نقش رابطه جنسي در نزديکي دو جان به نظرم خيلي اندک مينمايد و بسادگي به ذهنم ميرسد که تجربه مشترک و درد مشترک و آرزوهاي مشترک است که انسانها را واقعا بهم نزديک ميکند. من زندان نبوده ام و درد زندان را نکشيده ام. اما بيرون , پشت در زندان منتظر بوده ام و حکم اعدام عزيزم را شنيده ا م و سالها آرزوي اين لحظات با هم بودن را من و رضا, گرچه دور از هم, ولي با هم, پرورده ايم... يک دفعه باز شرمم مي آيد که در اين لحظاتي که او همه وجودش, جسم و روحش , از فرط احساسات و گريه متشنج شده , من پل رابطه  ي خودم با او را سبک سنگين ميکنم و تاثير وزن غريبه ها را روي آن ميسنجم. سعي مي کنم بخودم بيايم اما گم شده بودم ميان رستوران و حياط زندان . نميدانستم رضا کجاست و نمي دانستم جاي من کجاست. به بند سه و هوا خوري آن راهي نداشتم. رضا هم ديگر مرا نميديد. حضورم را حس ميکرد اما سر قبر آنهايي بود که اعدامشان را نديده بود و قبري نداشتند. مرگشان را به گونه اي هنوز هم باور نميکرد. گريه ميکرد. و منهم گريه ميکردم. منهم با او سر قبر آنها نشسته بودم و گريه ميکردم اما آهسته تر. چون که من حضور مشتريان رستوران را هم مي ديدم. دست رضا را گرفته بودم و محکم ميفشردم. ميدانستم که ميخواستم بگويم که با او هستم ولي ميدانستم که چقدر تا بحال با او نبوده ام وحتي نمي دانسته ام که او کجا بوده. ميتوانستم حدس بزنم که چقدر تنهايي در گذشته زيستن با آدمهاي نا مرئي برايش بار سنگيني بوده. اما هنوزنميدانم که چقدر از وقتش را با آنها مي گذراند. ميدانستم که هر نوروز با آنها سر سفره اي مي نشيند که با محقر ترين وسايل زندان به زيباترين وجهي مي چيدند. گاهي بريده اي از يک تابلوي خاطره اش را برايم از زير پرده هاي سالهاي گذشته با درد بيرون مي کشيد و هر دو در سکوتي عميق به حرفهايش و زندگي آن سالها گوش ميکرديم. اما فکر ميکردم که سالها بين اوو آن همه دوستا ن آن دورا ن فاصله انداخته. گمانم اين بود که او در زمان و همراه من حرکت ميکندو از آنها فاصله ميگيرد و گر چه آنها در خاطرش زنده اند, اما خودشان ديگر زنده نيستند و او اينها را ميداند... مي داند که آنها در اعدامهاي تک تک و دسته جمعي سال شصت و هفت مرده اند ... چه بيشرم و چه بيرحم آنها را به ديار مرگ فرستاده بودند. چطور خود رضا هم در راهروهای بين زندگي ومرگ سرگردان بود و نميدانست که راهرو به کجا ختم ميشود (و کار ما پشت ديوارها گريه و گريه و گريه و گريه و گريه بود.) و چه متعجب  (و خشنود) به زندگي بازگشته بود. خشنود و حيران از اين که او هم ميتوانست مرده باشد و لي خوشبختانه نمرده بود و زنده مانده بود (و من چقدرزندگي را از اين بابت دوست ميداشتم و ميدارم!) خودش هم هنوز متحير است از بازيهاي زندگي. با ناباوري گاهي مي گويد که زندگي چه با زيهايي دارد. بچه هايش را و همسرش را, من را , نگاه ميکند از زاويه ي زماني که در آن برزخ رو به مرگ قدم ميزد و باورش نميشود که واقعا زيسته تا بحال و تخم و ترکه اش هم جلوي چشم اش نسبتا بزرگ شده اند. بچه هايش حتي نمي دانند که بابايشان شايد ميتوانست مرده باشد و آنها اصلا وجود نداشته باشند. آنها از اول که دنيا را ديده اند خودشان وجود داشته اند ورضا هم پدرشان بوده. چقدر خانواده شيرين است و چقدر زندان تلخ است و چقدراعدام درد است. دردم مي آيد از اينکه رضا نمي تواند زيبايي زندگي حال را به آرزوهاي گذشته اش پيوند بزند. درد اينجاست که زيبايي زندگي حال , روياي گذشته اي است که آن گذشته در آن زمان برايش بدترين دوران بوده ... زندان , انفرادي, قرنطينه, بدون تماس با دنياي بيرون, بي برنامه اي براي زندگي خانوادگي, و بي آيندگي... اما حالا که به آرزوهايش رسيده و زنداني نيست و زندگي خانوادگي دارد وبرنامه اي براي آينده اش مي ريزد, حسرت زمان گذشته را دارد, حسرت زماني را دارد که هم سلولهايش زنده بودند... حسرت زماني را مي خورد که حسرت حالا را مي خورده! حسرت دوران زنده بودن همه آنهايي را که حالا مرده اند... و من يک جوري اين ميان احساس گناه ميکنم ... احساس گناه از اينکه من در دوراني هستم که آنها نيستند... نميدانم چه مي توانسته ام بکنم و گناهم چيست , اما يک چيزي مرا هم آزار مي دهد. انگار که من مرزبان زمان همه خوشبختي هايي هستم که آنها از آن محروم شده اند و آنها به اين زمان راه ندارند و من و آنها با هم نمي توانسته ايم باشيم. چرا که در زندگي , رضا يکي يا ديگري را داشته. و حالا هم که خوشي حال را دارد, عذاب وحشتناکي ميکشد از اينکه خوشي با آنها بودن را ندارد و تاسف اينکه چرا آنها اين خوشي را ندارند... آنها صميمي ترين  دوستهاي رضا بوده اند که حالا مرده اند. برخي شان را حتي قبل از زندان مي شناخته وجزو صميمي ترين دوستهايش بوده اند, مثل محمد رضا. تنها دل خوشي مان اينست که خود رضا هم مي توانسته قاطي آنها باشد و خدا را شکر که نيست و زنده است... اما همراه او همه آنها هم زنده اند... و چقدر تصور اينگونه زيستن برايم مشکل است. فرض کن که تو دوست صميمي آنها بوده اي و از همه آرزوهاشان  خبر داشته اي و مي داني که حالا چه مي خواستند و احتمالا چه مي کردند. دانستن اينکه زندگي حال تو و خاطرات تو تنها پل بين حيات و آنهاست احساس مسئوليتي را روي شانه هايت مي گذارد و انگار که اين خاطره هاي توست و مرور اين خاطره ها که به زندگي آنها تداوم مي بخشد و اگر تو آنها را فراموش کني آنها دوباره مي ميرند. پس بايد آنها را توي زندگي ات نگاه داري و توي سينه ات هميشه زنده نگاه داري و نگذاري که تصويرهاي زنده آنها از مرگ بويي ببرد. چقدر زنده نگه داشتن آنهادر درون خود مشکل است. ولي راستي , توي يک زندگي معمولي که با کار و خانواده و تفريحات عادي روزمره ميگذراني چقدر اينهمه تضاد معاني يا در واقع, تضاد موجوديت مشکل است, و من مي بينم که تصوير واقعي و مشخص رضا را نديده ام که دو وجه تضاد زندگي و مردن را در درون خود وبيرون خودش دارد. احساس و عقل و شعور من هيچکدام نمي دانند که چگونه پوست او مانع بر خورد اين دو تضاد بيرون و درون وجود او ميشود. و ناگهان چقدر متاسفم براي خودم که همسر او هستم. عجب اينکه آمده ايم که بهم نزديک تر شويم و تازه فاصله ها ما ن را مي بينم ... و دلم براي خودم ميسوزد که هيچ کاري از دستم بر نمي آيد ... حالا مي بينم که چقدر از اندروني هستي اش بيرون بوده ام. بيچاره مهناز که امشب را براي ما ترتيب داده بود که شام رمانتيکي داشته باشيم ... واحساسات عاشقانه مان هشيار تر شود و ما بهم نزديک تر شويم. و صد البته نزديک تر شده ا يم , اما هيچکداممان , نه من, نه رضا, و نه مهناز, نميدانستيم که اينگونه من به دردهاي رضا نزديک خواهم شد. رضا هنوز مي گريد و من هنوز متحيرم که جقدر  دنيا ها ي آدمهامي توانند جدا و نامرئي باشند و رنگ آنها فقط شايد با شدت هق هق گريه اي رويت شود.

 

ماهها بعد از آن شبي که ما به سالساليدو رفتيم که شام و شب رمانتيکي داشته باشيم من هنوز متحيرما نده ام زير بار رنگهاي مختلف تاثر. تاثر از اينکه به همسرم نزديک تر شده ام با رنگي از خوشحالي. تاثر از اينکه رضا اينهمه را در درونش نگه داشته با رنگي از نا باوري و حيرت. تاثر از اينکه آنها همه در درون رضا زنده اند هنوز با رگه هايي از اين انديشه و باورمن که رضا بايد آنها را از سينه اش بيرون بريزد , بايد بنويسد همه, حتي جزئي ترين خاطراتش را و زندگی آنها را در دسترس خانواده هاي آنان بگذارد. با اينهمه هنوز سخت احساس درماندگي ميکنم از اين که زندگي در مقابل اعدام اينهمه ناتوان است. بعلاوه, هنوز سخت غرق يک سوال مانده ام و آن اين است که آيا درد زندان و اعدام بايد باشد يا بايد فراموش شود؟ کماکان مانده ام که اصولا آيا آنها که زنده ماندهاند بايد بار زندگي مرده ها را هم به دوش بکشند؟ يا رضا بايد زندگي خود را يک نفره!- ادامه دهد؟ و بگذارد که مرده ها بميرند؟