سياست و حقوق بشر: آيا سياست مي تواند جدا از حقوق بشر عمل کند؟

 

 

آيا همانطور که سازمان حقوق بشري در سياست کاملا بيطرف مي ماند، يک سازمان سياسي هم بايد نسبت به مسائل حقوق بشر بيطرف باقي بماند؟ آيا سياست و حقوق بشر دو حيطه کاملا جدا و مستقل از همديگر هستند؟

 

پاسخ را مي توان با توجه به اين نکته بيان کرد که سياست و حقوق بشر هر دو جنبه هايي از فعاليت در زندگي انسان هستند و همه جنبه هاي زندگي به هم مرتبط هستند. در زندگي هيچ عرصه اي از فعاليت يا ذهنيت بشر مستقل از عرصه هاي ديگر نيست.

 

سياست را مي توان به تعابير گوناگون تعريف کرد اما آنچه را که مي توان با قاطعيت بيان کرد اين است که موضوع سياست با شيوه زندگي مردم در اجتماع معني مي شود و حقوق بشر به ابتدايي ترين حقوق انسان مي پردازد که بايد در اجتماع براي همه افراد رعايت شود. بنابراين، عليرغم اينکه سازمان سياسي چه شيوه اي را براي رشد ثروت اجتماعي و بهبود سطح زندگي مردم و ساختار دولت و غيره تعريف و يا اجرا مي کند، ملزم است که اساسي ترين حقوق هر انساني را محترم شمرده و بدان پايبند بماند.

 

صحبت از تعريف حقوق سياسي، و طبعا قدرت سياسي که ناشي از اين حقوق مي باشد، بدون احترام به مباني حقوق بشر بي معناست. در چارچوب دمکراسي، حق هيچ انساني بر حق انسان ديگري مقدم شمرده نمي شود و حقوق انسانها بر همديگر برتري ندارد. بنا براين حقيقت، نمي توان در راه کسب قدرت سياسي يا اجراي سياست حقوق احدي را زير پا نهاد زيرا که حتي با نيت خير بهبود زندگي جمعي و رفاه عمومي هم نمي توان حق اجتماع را بر حق فرد مقدم دانست. اجتماع مرکب از افراد است و حقوق اجتماع معني نمي يابد مگر اينکه حقوق تک تک افراد آن محترم شمرده شود. حقوق جمع بيرون از حقوق افراد نامفهوم است.

 

حساس ترين شرايط تقابل سياست با حقوق بشر هنگامي پيدا مي شود که سياسيون حقوق جمع را بر حقوق فرد مقدم مي دانند. به عنوان نمونه، کشته شدن تعدادي انسان را بهايي ناچيز براي رسيدن به شرايط بهتر زندگي براي جمع مي دانند. البته يک سياستمدار هرگز به صراحت نمي گويد "ما زندگي چند نفر انسان را بهاي ناچيزي براي رسيدن به هدف سياسي خود مي دانيم." بلکه مي گويد "هدف مقدس و والاي ما ارزش اين عملياتي را دارد که در آن ناگزير جان چند انسان فدا خواهد شد!" اين استدلال آشنا در جريان بمباران عراق شنيده شد، و در جريان ترور يازده سپتامبر شنيده شد، و در جريان عمليات مجاهدين شنيده شد، و در جريان دفاع از آرمان انقلاب شنيده شد و ... در هر جريان تروريستي و مبارزه خشونت آميز شنيده مي شود.

 

اصلي ترين سوال اين است که چرا بايد زندگي انسان فدا شود؟ نيز بايد پرسيد که چه کسي انتخاب مي کند که کدام انسان زندگي اش ارزش فدا شدن را دارد؟ آيا يک سياستمدار نخبه، يا حتي نخبه ترين گروه سياستمداران حق دارند تصميم بگيرند که کدام انسان مي تواند در راه يک اقدام سياسي کشته شود؟ اين قتل سياسي که ممکن است توسط بمب گذاري يا بمب افکني يا شيوه هاي ديگر انجام پذيرد چگونه قابل توجيه است؟ البته چنين قتل و کشتاري معمولا با الفاظ زيباي رمانتيزم سياسي

پوشانيده مي شود، اما واقعيت قتل و خشونت و کشتار را نمي توان انکار کرد.

 

اين قابل پذيرش براي منطق انساني نيست که "زندگي" افرادي را فداي "سطح زندگي" افراد ديگري کرد، حالا هرچه قدر هم تعداد افرادي که قرباني مي شوند کم باشد، حتي يک نفر، و هر چقدر هم که تعداد افرادي که سطح زندگي شان بالا مي رود زياد باشد، در اصل قضيه تفاوتي ايجاد نمي کند.

 

زندگي را نمي توان و نبايد فدا کرد. حق زندگي هيچ انساني را ، حق آزادي وجدان و عقيده هيچ کس را، حق آزادي بيان هيچ فردي را نبايد فدا کرد و هيچ سياستي که حقوق بشر را نقض کند، قابل دفاع نيست.