عكس اشرف خانم

آمده ایم عید دیدنی، تازه نشسته ایم و نرگس مشغول پذیرایی است. اشرف خانم خوشحال از اتاق بیرون می رود و لحظه ای بعد با دسته ای عکس برمی گردد و کنار دست من می نشیند ... تازه از شهرستان برگشته و این سوغاتی است که برای همه آورده و من هم از آن معاف نیستم... می گوید "اینها رو تازه آوردم، گفتم این عکس ها رو ببینین، عکس بچه هاست!" و منظور از بچه ها، بچه های خودش است که کوچکترینشان نرگس دوست من است. با خوشرویی نگاهش می کنم که اولین عکس را بدستم می دهد "این عروسی نرگسه..." من همینطور که او عکس ها را نگاه می کند و به من می دهد، یکی یکی نگاه می کنم و می دانم که من هم حالا در تارو پود عواطف اشرف خانم با این افراد آشنا وصمیمی شده ام و در مقابل اینهمه گرمای سیلاب محبت و صمیمیت که در چهره باز و لبخند صمیمی اشرف خانم جاری است، خودم را ناتوان می بینم و با "ماشاءالله..." و "چه قشنگن" و "خدا ببخشه..." عکس ها را یکی یکی از او میگیرم و سعی می کنم چهره ها را با اسم هایی که او در معرفی شان می گوید، تطبیق دهم.
"این نرگس و ثوری و جواد هستن، وقتی که مدرسه می رفتن."
می گویم: "چه نازن..."
عکس بعدی را می دهد: "این مرحوم حاج آقا پدرمه خدا بیامرزش، خیلی مرد خوبی بود..."
" "(نمی دونم چی بگم!)
و عکس بعدی:"این نرگسه بغل من، شیر خوره بود..."
"اِ....چه کوچولو ..." (خوب یه چیزی باید بگم!)
و عکس بعدی: "اینجا من عقد بسته بودم..."
عکسی را که دستم داده نگاه می کنم و می گم "ندادین حاج خانم!"
میگه "چی رو؟"
"عکسی رو که عقد بسته بودین."
و او صورتش را جلو آورده و می گوید "چرا، همونه که دستتونه!"
"این؟"
"بعله"
در عکس دقیق می شوم. شاید من درست ندیده ام، چون عکس ریز و کوچولو است. عکس در حیاط منزلی گرفته شده، به نظرم می آید که در همان حیاطی است که عکس شیرخوارگی نرگس هم در آن گرفته شده بود. از آن عکس های سیاه و سفید قدیمی است که دورش کنگره دار است و اندازه اش کوچک است و صورت آدمهایی که در عکس ایستاده اند، حداکثر به بزرگی یک عدس است. و من دقیق به عکس نگاه می کنم: مردی روی فرشی در حیاط ایستاده است. پشت سرش را نگاه می کنم، معجر یک ایوان است و لابلای نرده های معجر و روی ایوان را می گردم و کسی را نمی یابم. شاید چادرش گل گلی است و در زمینه قالی گم شده مخصوصا اگر احتمالا در عکس نشسته باشد... باز هم میلیمیتر به میلیمتر عکس را می گردم. خیر! اثری از حاج خانم عقد بسته نیست... یا شاید هم چشمان من احتیاج به عینک پیدا کرده و درست نمی بینم. می پرسم "مطمئنین همین عکسه؟" عکس را بهش نشان می دهم و می گوید "بله، من اینجا عقد بسته بودم!" باز هم به عکس نگاه می کنم. شاید بخشی از بدنش پشت سر مرد پنهان شده باشد، با دقت بیشتر نگاه می کنم و بالاخره مستاصل عکس را بهش بر می گردانم و با احتیاط، طوری که بهش برنخورد، می گویم: "حاج خانم، اشتباه می کنین، شما تو این عکس نیستین!" و او با خنده ای حاکی از شیرینی دوران عقد بسته بودنش می گوید: "من تو عکس نیستم، اما من اینجا عقد بسته بودم!"و حالا معما در ذهن من تازه شکل می گیرد و مثل هیولایی رشد می کند و جلویم می ایستد! با حیرت بیشتری نگاهش می کنم در حالیکه عکس هنوز در دستی که بسوی او دراز کرده ام، مانده است. دستم را جمع می کنم و عکس را دوباره نگاه می کنم.
می گویم "حاج خانم، شما تو این عکس نیستین!!!؟"
و او با همان خوشحالی مطمئن ادامه می دهد که "نه، ولی اونجا من عقد بسته هستم...این مجید آقاست، خدا بیامرزدش! ما تو این عکس عقد بسته بودیم! خیلی جوون بودم، شانزده سال هم نداشتم..."
من با حیرت به او نگاه می کنم و او با خوشنودی همیشگی اش و با اطمینان به من نگاه می کند و آرام لبخند می زند انگار که اتفاقی نیفتاده. من که معمولا خودم را در اطراف اشرف خانم و تعریف های او از دلتنگی های دوطرفه خودش و نوه هایش که در شهرستان هستند، درمانده احساس می کنم، کم مانده از حیرت شاخ در آورم!
مثل برق زده ها نگاهش می کنم و باز نگاهی به عکس... مردی که در عکس است، شوهرش بوده، جوان بوده، و حالا مرده. چطوری می تواند آنقدر با او صمیمی بوده باشد که او خودش را آنجا در تصویر این مرد ببیند؟ آن هم در آن دوران پنجاه سال پیش!... من هنوز با تعریف کردن خودم در جاهایی که زنده و حی و حاضر هستم و واقعا و عملا حضور دارم، مشکل دارم!!! من هنوز دارم اعتماد به نفسم رو می سازم که حضور خودم را انکار نکنم! من هنوز انگار که دارم از پله های تعریف شخصیت خودم ذره ذره بالا می رم تا بتونم شاید یک زمانی همه شخصیت خودم را یک جا تعریف کنم و از حضور خودم نترسم و شرمنده نباشم و همه ام را همه خودم را یک جا بتونم ببینم و بگم این من هستم! ... و اشرف خانم خودش را در جاهایی هم که حضور ندارد، روشن و واضح می بیند، و جوانی اش را در آنجا در آن عکس می بیند! چه معمایی ... کاش یک ذره از این همه اطمینان اشرف خانم رو من می داشتم ... ! جداً؟
باز به عکس خیره می شوم، به هر حال برایم هم حیرت آور است و هم جالب، که اشرف خانم که هنوز شصت سال هم ندارد، عکسی از دوران عقدش دارد که خودش در آن عکس نیست. سعی می کنم جای پایه های این اطمینان و صمیمیت اشرف خانم را در عکس کوچک کنگره دار بیابم. دست آخر وقتی که دارم عکس بعدی رو ازش می گیرم، می پرسم "اشرف خانم، عکس دیگه ای هم از دوران عقدتون دارین؟"
می گوید: "نه، همینه! فقط همین یک عکس را دارم که عقد بسته بودم!" و با همان لبخند خشنودی و لحن مطمئن از تایید دیگران ادامه می دهد "سهیلا خانم، شیرینی بفرمایین..."