اولين بوسه

 

کنارش نشستم توي مهماني ... او روي مبل نشسته بود، و من کنارش روي زمين و دستم را روي ميز ميوه تکيه دادم و بسادگي ازش پرسيدم... گفت و چنان گفت که نه من انتظارش را داشتم، و نه دخترش، طاهره. و از اولين بوسه اش گفت: " اين اولين بار بود که مردي را مي بوسيدم!"

 

از طاهره پرسيده بودم که چي بهش اينقدر اعتماد به نفس ميده و استقلال... کمتر زنهايي را مثل او ديده بودم و ازش پرسيدم: "چرا؟ چي هست که تو داري که من ندارم؟" گفت که "مادرم بهم داده! مادرم زن قوي اي است..." تعجب کردم. مادر او، از نسل مادرمن! گفتم "حتما رابطه اش با شوهرش خوب نبوده" و حدسم درست بود. اختلاف سني شان خيلي زياد بوده و مادرش همسر دوم پدرش بوده و ...

 

به طاهره که گفته بودم "دوست دارم با مامانت حرف بزنم" اضافه کرده بودم که "ولي فکر نمي کنم که او بامن حرف بزنه..." طاهره هم تایید کرده بود.

 

...

 

توي مهماني رفتم کنارش نشستم. او روي مبل و من روي زمين. وقتي که بقيه سرگرم صحبت و خنده و خوردن بودند و من به سادگي طبيعت از او پرسيدم ... و او گفت ... و گفت ... و گفت ... و وقتي که پرسيدم که "آيا اين چيزها را طاهره هم مي داند؟"  بسادگي طبيعت گفت: "نمي دانم... من بهش نگفته ام."

 

من داستان اولين بوسه اش را برايتان نقل قول مي کنم. اولين بوسه خانم تهراني از يک مرد.

 

"اين اواخر زمينگير شده بود. چند ماهي توي خانه و بيمارستان بستري بود. وقتي که دکتر ها جوابش کردند و گفتند که وقت زيادي ندارد و بهر حال دوسه ماهي بيشتر زنده نمی ماند، او را بخانه آورديم. سکته کرده بود و نمي توانست حرف بزند. دلم برايش مي سوخت. مردي با آن اقتدار، با آن صلابت، با آن هيکل چهار شانه... تهراني خوش تيپ بود، من دوستش نداشتم چون از من خيلي بزرگتر بود، من فقط دوازده سالم بود که شوهرم دادن... اما خيلي خوش تيپ بود. هميشه آراسته بود و لباس شيک مي پوشيد. خيلي مرد متيني بود. و حالا افتاده بود توي بستر و نمي توانست هيچ کاري را خودش انجام دهد و خودش از اين بابت زجر مي کشيد. من هم دلم برايش مي سوخت که به اين روز ناچاري افتاده. يک روز، يک هفته مانده به مرگش بود، کنار تختش بودم و داشتم ملافه اش را مرتب مي کردم... دستم را گرفت و به گرمي و محکم فشار داد. نگاهش کردم، اشک سپاس و قدرداني در چشمهايش پر شده بود و نگاهم مي کرد. منظورش را فهميدم. فهميدم که قدر زحمت هايم را مي داند، که مي داند دوستش نداشته ام ولي حالا اينقدر ازش نگهداري مي کنم. دلم بيشتر برايش سوخت که حتي نمي تواند حرف بزند. خم شدم و پيشاني اش را بوسيدم. اين اولين باري بود که مردي را مي بوسيدم!"

 

خانم تهراني خاموش شد و به نقطه دوري نگريست و محکم مثل يک نقطه در پايان يک جمله ساکت و مسکوت و با صلابت نشسته بود.