رهایی در آواز

دارم به آهنگ قشنگی گوش می کنم که پر از شور و احساس است. نه آرام است و نه زیادی شلوغ. از آن آهنگ هایی است که شور آن به خاطر ریتم تند و شلوغ آن نیست، بلکه واقعا آهنگ زیباست، و آواز زیباست. هم شعر و کلمات معنی پر از احساسی دارند و هم صدای خواننده مرد پر از رهایی است، پر از جدایی از همه دلبستگی های پست است، پر از شکوه پرش و رسیدن به یک مایه انسانی است. اعتراف می کنم که ضمن گوش دادن به آهنگ تک تک کلمات برایم واضح نیست، و اصراری هم ندارم که باشد... می دانم راجع به چیست، و از این رو شعور م با احساساتم همخوانی دارد و بر زیبایی ترانه صحه می گذارد.


از گوش دادن به این آهنگ لذت می برم... رضا و بچه ها خانه نیستند و رفته اند برای مهمانی شب خرید کنند، و من دوباره و سه باره آن را گوش می کنم... صدایش را هر دفعه کمی بلندتر می کنم. هربار این موسیقی مرا بيشتر به شور می آورد، به گونه ای غریب بدون آنکه ذهن آگاهم متوجه شود، این شور در من می ریزد و از نردبان احساساتم بالا می رود و برج باشکوهی می سازد که ذهنم را پشت سر متحیر به جا می گذارد... باز هم گوش می کنم، چهارباره و پنج باره. با این آهنگ هم می توانم بشینم و فقط به آن گوش کنم، و هم کارهای خانه را انجام دهم و برای مهمانی شب همه جا را مرتب کنم و میز را بچینم...


برایم هم غریب است و هم خوشایند، که یک نوا چگونه روح مرا به شوری لطیف می کشاند و احساسم را به اوجی در ارتفاعات ناخودآگاه انسانی می برد که پس از پنج بار گوش کردن به آن هنوز هم نمی دانم این چگونه بیابان زیبایی است که در آن می توان رها بود و به هر سو دوید و آفتاب در همه سوی آن هست و گرمایی لطیف دارد و نوری نوازنده و مانعی برای دویدن نیست ... کجاست این جایی که حنجره آوازه خوان مرا می برد؟ و فقط حنجره او نیست، احساس اوست، چیزی که از دل او بر می آید و بر دل من می نشیند ... احساس این نوازنده و آوازه خوان از کجا سرچشمه گرفته و به کجا جاری شده که چنین با لطافت در من می خزد و در عین حال قوی و پرشور احساس مرا بغل می زند و با خود می برد؟ این مردان زیبا که مطمئن هستم زیبا هستند گرچه ندیده امشان از چه جنسی هستند؟ خودشان را که در هنر برهنه می کنند، چه طبیعت لطیفی دارند! چه احساسات پروازگر زیبایی! چه هماهنگ می زنند و می خوانند و با روح بی پرواي من می رقصند...


موسیقی چه بی تعارف و صمیمی است، و جالب اینکه سازندگان موسیقی و سازها و آوازها مردان هستند! ما فکر می کنیم که ما زنها لطیف و زیبا هستیم، نه؟ اما این همه آوا و نوا را مردها با خود در تاریخ به همراه آورده اند... آواز را پرورش داده اند، و سینه به سینه سازها را هماهنگ کوک کرده اند و نواخته اند و در نواختن هایشان حسرت بوده و پرسش و پاسخ ها داشته اند و تمناها کرده اند و آه های جانگداز افسوس شان گریه ها روان کرده و خنده های مستانه مردانه شان پایکوبی ها برپا داشته است! راستی، همین مردانند که خشن هستند!!!؟


شگفتا از موسیقی و احساس بدین لطیفی، و رفتارهای خشن مردانه، و اخم و تخم و سبیل های زبر و کلفت و گاه ترسناکشان، سبیل هایی که هنگام بوسه لطیف تر از شکن های ظریف موج آب است!

 

آهنگ را شش باره گوش می کنم ... برایم معماست: مرد، موجودی به این زیبایی و لطافت و پر احساسی، چگونه می تواند در مقابل زن خشن باشد؟؟! مگر زن زیبا نیست، مگر زن لطیف و پر احساس نیست؟ این دو موجود زیبا و پر احساس چرا سمفونی مشترک زندگی را با هم نمی سازند؟ کجای تاریخ آجری کج نهاده شده که ما به اینجا رسیده ایم؟ چرا زیبایی و لطافت مردانه پنهان مانده است؟ آیا فقط آواز مرد است که از آن همه لطافت به جای مانده؟... و رضا که پشت سر بچه ها از در وارد می شود، به صورت آفتاب سوخته اش نگاه می کنم و در دل می گویم: "من که باور نمی کنم فقط آوازش باشد..."