دخترم!

 

حوصله اصطکاک ندارم، نمي خواهم درگيري لفظي پيش بيايد. هيچوقت در حاضر جوابی خوب نبوده ام. فکر مي کنم به همین خاطر است که قلم به دست گرفته ام و مي نويسم. اگر توانايي ابراز حضور شفاهي خودم را مي داشتم، شايد نمي نوشتم. اما علت واقعي اش شايد اين است که اگر هم بتوانم خودم را همان موقع و شفاها بيان کنم، مخاطب را عوضي گرفته ام. مخاطب هاي من عموما همه کساني هستند که يک جايي توي کتابها و لاي مجله ها چشمشان به من مي افتد و حرفم را مي فهمند و من از اين فاصله زماني مي بينم که به تصديق سر تکان مي دهند.

 

خلاصه، چه عرض کنم که اصلا آن موقع نتوانستم با حاضر جوابي ضربه را دفع کنم ... داشتم مي گفتم که ضربه ها را با جوابي که هيچ وقت به موقع حاضر نيست، برايتان بازگو مي کنم و حالا هم بايد برايتان بگويم که چطور يکهو کف دستهاي مردي که هرگز نديده بودمش، گرد و کوچولو شدم و بعد جلوي ديدگان متعجب و ناباور خودم، مثل يک کوفته اي که قلقلي شده ولي هنوز وقت آن نرسيده که بندازندش توي آش، مرا گذاشت جلو ي خودش روي زمين و يک نقطه هم به معني "تمام" گذاشت جلوي حضور من. منِ نا باور گنگ شدم، لال وهمانطور کوچولو و قلقلي ماندم! وحالا دارم جريان ناباوري خودم را برايتان مي گويم... اما اين همه قضيه نيست. گوش کنيد.

 

بذاريد جريان را از اول اول برايتان بگويم. اصلا نديده بودمش... و هنوز هم نديده امش... و فهميدم که در مجله اي که روي اينترنت قراربود بيايد، همکار خواهيم شد، ولی توافق نظري روي ستوني که من بايد مي نوشتم، نداریم. حالا او و من تلفنی بحث مي کرديم. من همه تجربه چهل ساله زندگي ام را، همه تجربه بيست سال زندگي کاري و سروکله زدن با مردها را و همه پختگي حاصل از خواندن همه کتابهاي رمان و روان شناسي و ... را در خودم جمع کرده بودم... و با او مقابله مي کردم. کوتاه نمي آمدم. مي انديشيدم: يکي او، يکي من. تجربه دارد، درست. من هم دارم و از کجا معلوم که او تجربه هاي درست دارد؟ و اگر تجربه من هم ارزشي نمي داشت، حالا من و او همکار نمي بوديم. سنش بيشتر است، درست. ولي از کجا معلوم که سن اش را چگونه گذرانده و تازه چه کسي مي تواند کيفيت سن را اندازه بگيرد؟ کميت هم که فقط به درد ترازو مي خورد. احترام مي گزارد، درست. من هم احترامش مي گزارم. مشهور است و من گمنام، درست. ولي او يک انسان است و من هم يک انسان و مثل دو تا آدم داريم باهم حرف مي زنيم. و اينجا اتفاقا حق با من است و اگر نتوانم سر حرفم بايستم و با او سر ستون و مطلب خودم حرفم را بزنم، يعني که حرف زدن ياد ندارم، يعني که همه تحصيلات دانشگاهي، تجربه کاري، تجربه اجتماعي و غيره و ادعاهاي برابري زن و مرد را بايد بذارم در کوزه و آبش را بخورم. مطمئن بودم که حرف من پيش مي رود... و مکالمه تلفني مان پيش مي رفت. براي من مثل روز روشن بود که حق با من است و اصرار او نمي دانم از کدام جنبه روانشناسي مردانه توجيه مي شد، يا شايد هم نمي شد... اما اصرار داشت که حرف خودش را به کرسي بنشاند. من با اينکه مي دانستم که حداقل بيست سال از من بزرگتر است، با تکيه به سن و سال خودم که کم نبود بالاي چهل سال يعني وسط زندگي يا شايد هم کمي آنطرفتر، بيشتر از سن پيغمبري و اطمينان به حرف خودم و اطمينان به روحيه خودم که تسليم هيچگونه فرافکني از هيچ نوع شخصي و اجتماعي نخواهم شد... مي تاختم و حرف ام را آرام و مطمئن هي تکرار مي کردم و مي دانستم که به کرسي خواهد نشست چون که منطقي است... اما همين جا بود که اشتباه مي کردم. من فقط منطق را مقايسه مي کردم و در حاشيه بحث هم فقط سن او را مي ديدم، حد اکثر شصت، يا هفتاد سال، يا حتي هشتاد سال مي داشت. مسئله کبر سني براي من حل شده بود. با اعتقاد عميق به دمکراسي مي دانم که سن حقانيت نمي آورد. هر آدمي حق دارد عقيده خودش را داشته باشد و روي عقيده خودش بايستد و سر آن بحث کند و تسليم سن اين و آن هم نشود. براي همين هم بود که از اول تصميم گرفته بودم نه "آقاي شيرازي"، نه "بهادر خان"، صدايش نکنم. بلکه فقط و فقط "بهادر" صدايش کنم و به اين ترتيب تاکيد کنم که رابطه ما نه حريم سنت و تعارف زن و مرد را که زن بايد به مرد طاعت کند و نه سنت و تعارف سن را که کوچکتر بايد به بزرگتر طاعت کند رعايت نمي کند و رابطه مان رابطه همکاري دو انسان، يک به يک، و به نسبت حق و حقوق مساوي است، و برهنه از هرگونه تعارفي.

 

اما!... يک چيز را من درست نديده بودم و آن چيز ديگري در حاشيه بحث ما بود...آن چه آنجا در کنار منطق بحث در حاشيه بود، سن او نبود، بلکه همه فرهنگ هزاران ساله اي بود که او به آن تکيه زده بود، در حاليکه من تازه داشتم فرهنگم را مي ساختم و پشت سر من زني نايستاده بود که به او تکيه بزنم و فرهنگي نبود... خودم بودم و خودم! وحتي الگويي هم در مقابلم يا حتي در کنارم نبود که به آن چنگ بيندازم. هر چه درحاشيه بود، از آن او بود، و همانجا بودکه توانست چنان به من پالنگي بزند که تعادل حواسم از بين رفت و من يکي دو دقيقه اي مبهوت به اين جريان نگاه مي کردم.

 

نه، پالنگي نبود. همانطور که برايتان تعريف کردم، وسط صحبت يک دفعه جمله اش را اينطوري ختم کرد " .......................................................................... دخترم!" و من را مثل يک کوفته قلقلي کف دستهايش دستهايي که هيچوقت کوفته قلقلي واقعي دست نکرده بود گرد و قلقلي کرد، در حاليکه مرا اصلا نمي ديد و از فاصله هزاران کيلومتر تلفني با هم حرف مي زديم و گذاشت روي زمين با يک نقطه جلويم انگار که "تمام" و اين پايان همه شخصيت من بود که فکر مي کردم وراي سن و جنسيت و تبعيض هاي فرهنگي و ... با تجربه و آگاهي من امتداد مي يابد و اينجا به يک نقطه ختم شد!

در اين نقطه خودم را چنان از ضربه گيج حس مي کنم که نمي دانم که چگونه پرده ظاهري محبت و خيرخواهي را کنار بيندازم، يا اصلا کنار بيندازم، يا نه و تعارفش را بپذيرم، يعني اين که ضربه را بپذيرم. در ذهنم يکي از درسهاي کلاس دستور زبان و ادبيات فارسي در دوره راهنمايي زنگ مي زند ... يک چيزي درباره لفظي براي " تحبيب و تصغير" و يادم نمي آيد چه بود...؟... به گمانم يک پسوند بود... راستي چه بود؟ ولي مهم نيست، مهم اين است که هيچ وقت به ما نياموختند که ما کلمه هاي "تحبيب و تصغير" و الفاظ مخصوص به آن هم داريم! و من بايد حالا، در چهل سالگي، وقتي که خودم را آماده مي کنم که در يک ستون روشنفکري مقاله بنويسم، و خودم را روشنفکر و آماده و مسلط به زبان فارسي مي دانم، با چنين ضربه غافلگيرکننده اي روبرو شوم، زيرا که در مدرسه نياموخته بودم که کلمات هم تحبيب و تصغير را ميرسانند وفکر مي کردم که اين فقط کار برخي پسوند هاست. در همين نقطه ي تحبيب و تصغير است که در خودم فرو رفته ام، و او سنگيني احترامش و دوستانه بودن رفتارش را روي سکوت من پيدا مي کند! و البته سکوت من را حمل بر موفقيت خودش مي داند. اما سکوت من، سکوت تامل بر اين حمله غافلگيرکننده است که هنوز هم نمي دانم که از کجا خورده ام... و کم کم دستگيرم مي شود که اين اندکي بيشتر از دستور زبان فارسي است. اين از آن لحظه هايي از زندگي است که قواعد دستور فرهنگي را ياد مي گيريم. جايي که بهادر مرا ميخکوب کرد، با همه وزن سن و سال اش کرد که به نظر من بس غير دمکراتيک بود: او يک انسان، من هم يکي! در حق راي افراد بالغ، کسي سن آدم را که نمي پرسد... اما با دردي که فقط ناشي از کشف ناهنجاري هاي فرهنگي است، فهميدم که عرف و فرهنگ ما هنوز همين است که يک مرد که سن و سالش از من بيشتر است، حتي اگر به اندازه من از ستون مطالبي که من خواهم نوشت سر در نمي آورد، مي تواند مرا کوچولو کند و در يک نقطه ميخکوب کند. نقطه اي که ظاهرا محبتي پدرانه بود اما باطنا تصغيري پدرسالارانه. با همه احترام براي او، بنظرم زيرک آمد که از ابزاري نامرئي در حاشيه صحبت استفاده مي کند. به وضوح ديدم که چطور در نبرد منطق يک انسان با انسانی ديگر، يکي خزينه اي پر از ادوات "سالاري" خودش بر حريف را دارد که هم در آن چوب و چماق يافت مي شود، و هم مخمل و ابريشم و پر طاووس لطيفي که ظاهرا طرف را نوازش مي کند و به او مي گويد "دخترم!" اما باطنا به او نقش "ضعيفه" را يادآوري مي کند و با اين ياد آوري، بلافاصله پرده اي پر از نقش هاي سنتي و بس محترم را باز مي کند که مردان هزاران سال است که در هر معرکه اي آن را باز مي کنند و به صداي بلند قصه هاي آن را مي خوانند - قصه هايي که پر از توصيف معصوميت (بخوانيد بي دست و پايي) زن است و خطرات گرگ هاي درنده در کمين او، و آراسته به نقش حامي و ناجي و مجرب و دنيا ديده و دلسوز و بزرگوار مرد که زن را از شر گرگ هاي زمانه نجات مي دهد - و با همين پرده پر نقش و نگار است که مردان هنوز هم که هنوز است، معرکه را مي گردانند ... و من به وضوحي باز تر از آسمان آبي مي بينم که آن پرده گذشته از اين که زنان را نشسته و زير چادر، و مردان را رشيد و دلاور و سوار بر اسب تصوير مي کند، پر از تصويرهاي سلطه "پدر" و سلطه "سن" و سلطه "تجربه" است. پرده در متن فرهنگ روزمره ماست که بر زمينه اي پر از محبت و نيکخواهي و خيرانديشي "پدر"، قفسي ساخته است که من "دختر" رام و مطيع، و در عين حال ممنون و حق شناس، به اميد مصون بودن در پناه تجربه و محبت و خيرخواهي پدر از شر حوادث به آن پناه ببرم. و حالا او، اويي که مرا نديده و نمي بيند، به صرف مرد بودن و به صرف بزرگتر بودنش از نظر سني، به خودش اجازه مي دهد که با اصطلاحي براي تحبيب، مرا تصغير کند و منطق مرا تحقير کند و مرا رام کند و من بپذيرم که او "پدرانه" خير مرا و ستون نوشته هاي مرا مي خواهد و گرچه فرصت ندارد که همه تجربه اش و دانايي و آگاهي اش را منتقل کند، اما بپذيرم که بهتر از من مي داند و مي فهمد و به احترام محبت و خيرخواهي پدرانه اش کوتاه بيايم! و بدتر از همه آنچه آزارم مي دهد اين است که اين تحميل "پدرانه" لاي يک لفافه ضخيم محبت از نوع "حامي" و "ناجي" به من عرضه مي شود که بايد به خاطر اين لفافه ممنون و سپاسگزار هم باشم. واقعا که!... چطوري بايد جوابش را بدهم؟ حالا به من حق مي دهيد که حاضر جواب نباشم؟

 

و در ضمن من در دل مي انديشيدم که واقعا من اينقدر او را ترسانده ام يعني منطق من اينقدر او را مرعوب کرده که بازي و مباحثه را از زمين منطق به جاي ديگري مي کشاند؟ به جايي که منطق در کارنيست، و سنت درکار است و تحبيبي که سرچشمه اش تحقير است، و او آخرين برگ برنده اش را که هزاران سال است هميشه در قبيله پدرسالاري بکار برده براي من هم که جزو هيچ قبيله اي نيستم، نمي خواهم باشم، و ادعاي استقلال خودم را و فکر خودم و منطق خودم را دارم بکار مي برد؟ اما اين دفعه، پس از هزاران سال، در زماني به تاريخ فروردين ماه سال 1382، ايشان کور خوانده اند! و من خر نمي شوم و اگر دقيقه اي در قبالش سکوت مي کنم براي اين است که تعجب مي کنم. اما آنچه را که او کوفته قلقلي کرد و کنار گذاشت، دلم مي خواهد بداند که تصويري از من بود که او در جيبش داشت. من ديگر از تصويرم جدا شده ام. من در بيرون از تصويري که او از من دارد، رشد کرده ام. ديگر در دستهاي او جاي نمي گيرم وديگر براحتي قلقلي نمي شوم و او نمي تواند مرا به کناري بگذارد. من ناظر حرکات او، و بازي او با تصويرم هستم وحتي با تفريح به اين کار او نگاه مي کنم... او که فکر ميکند که زرنگ است و نمي داند که شايد او متعلق به آخرين نسلي باشد که با شعبده بازي از جابجايي تجبيب و تحقير استفاده مي کنند. همان موقع بود که تصميم گرفتم که احترام همکاري را حفظ کنم و در لحظه با او برخورد نکنم. راستش، نمي دانم اگر هم چنين تصميمي نمي گرفتم، چکار مي توانستم بکنم؟ باهاش دعوا کنم که من دختر تو نيستم؟ و او حتما فقط قدر ناشناسي مرا به لفافه محبت خودش مي بيند، و نه پاسخم را به ضربه اصلي درون لفافه محبت آميز لفظ "دخترم!" اما بعد حتما به ديگران خواهد گفت که من چقدر بي ادب و یا شايد حتي ديوانه ام ... و اين که کار کردن با من مشکل است و... آنوقت است که من همين ستون را هم از دست خواهم داد! از اين روست که من ظاهر را حفظ مي کنم و "احترام" او را رعايت مي کنم يعني اين که ضربه هاي او را در سکوت تحمل مي کنم - پس فکر مي کنم که تصميم گرفتني در کار نبود، و چاره اي جز اين نداشتم. اين را بايد صادقانه اعتراف کنم. اما، اينجا، در اين نوشته، قدرت مانور دارم و مي توانم با شهامت بيشتري از باطن خودم حرف بزنم و ديگر مجبور به حفظ ظاهر براي ملاحظات حرفه اي ام نيستم. پس باور کنيد که مي خواستم که به نحوي با اين شيوه تحقير مبارزه کنم. براي همين هم هست که حالا تصميم گرفتم که اين مطلب را بنويسم و به او و به همه دنيا بگويم که ... راستش، در واقع به خودم بگويم!... که من حالا ديگر فرق تحبيب و تحقير را مي فهمم و تحقير پدرسالارانه را با رنگ محبت پدرانه نمي پذيرم. و هرکس بجز مادرم و پدرم مرا "دخترم" خطاب کند، يک پوزش بزرگ به من بدهکار است.

 

دفعه بعد که کسي خواست به من بگويد "دخترم!" به او خواهم گفت "اين تحبيب نيست، تحقير است و من آن را نمي پذيرم! لطفا پس بگيريد!" البته از اين حالت شعاري زيبا که براي پايان بردن نوشته مناسب است بگذريم، بايد اعتراف کنم که به احتمال زياد هنوز مواردی پیش خواهد آمد که کسی که اینگونه با من برخورد می کند، در موقعيتي هست که اگر من او را برنجانم، به آينده حرفه اي ام لطمه مي خورد!! پس شايد هم مستقيما اين را نگويم، ولي در دلم خواهم گفت... و ديگر از ضربه گيج نخواهم شد و در دلم به ريش او و ادوات سالاري او خواهم خنديد...