برگ گل محمدی

 

حس برگ گل محمدی روی لب پائین ات. چه احساسی داری؟

یک برگ گل محمدی را بکّن و به آرامی روی مخملینش را با لب پایین ات تماس بده.

بی دغدغه و آرام آن را به روی لب پایینت بمال. چه احساسی داری؟ این احساس تند بوسیدن لب معشوق نیست، احساس تندی از هیچ گونه ای نیست. احساس لطیفی است بدون ذره ای هیجان!

حس لمسی لطیف، بدون انتظار حسی دیگر که بدنبال آن بخواهد بیاید. نه، به دنبال آن هیچ حسی نهفته نیست، هر چه هست در همین لحظه است که برگ گل را روی لبت می مالی ... پس از آن، وقتی که گلبرگ را به کناری بگذاری، چیزی برایت باقی نمی ماند. همان لحظه ای که برگ گل را روی لبت تجربه می کنی ... و بس.

 

زندگی من تجربه اش در لحظه های خلوت نادری برای خودم به همین گونه است. خودم را برای لحظاتی کوتاه ... تجربه می کنم. با خودم هستم بدون هیچ هیجانی از بودن با خودم، ولی خودم را حس می کنم و از این حس لذت می برم! لحظاتی که مال هیچ کس دیگری نیستم، فقط برای خودم حواس دارم، اندیشه ام به خودش تعلق دارد، در پی چیزی نمی گردد، و من هم منتظر فردا نیستم، دیروزها و پریروزهایم را تجزیه و تحلیل نمی کنم و عملکرد زندگی ام را در هیچ ترازویی نمی گذارم، بلکه دمی من را حس می کنم، منی را که عموما شتابزده در پی این چیز و آن چیز می گردد، به این و آن پاسخ می دهد، نگران بچه هاست و از آغوش همسر لذت می برد و سر کار می رود و از این و آن دلخور و مایوس می شود و دائم در انتظار آن است که شب برسد و استراحت کند و آخر هفته برسد و باز بیشتر استراحت کند.

 

جالب است، فکرش را نکرده بودم که من برای خودم که هستم ... من برای خودم مثل حس تماس با یک گلبرگ هستم، در همین لحظه خوشایند بدون هیچ افزونی از هیجان، عشق، شادی، اضطراب، ... فقط بطور ساده خوشایند خودم هستم!

 

زندگی با انواع ادویه های گوناگونش ... در این خلوت های لحظه ای چه آرام و چه ساده و در عین حال چه خوشایند و خواستنی است! بسیار شبیه حس تماس لب پایینی با برگ گل محمدی.