حرف هاي من

 

شما مرد هستيد و من دارم با شما حرف مي زنم... مدتي هست که دارم با شما حرف مي زنم، شما که تحصيلکرده هستيد و با ادب مردانه خاص برخورد با  يک زن به صداي من گوش مي کنيد. چه مي شنويد؟ صداي زني را که دارد با شما حرف مي زند.

 

دارم با شما حرف مي زنم زيرا که صداي من مي خواهد راهي براي انديشه ام در ذهن شما باز کند. راهي که آموزش هاي سنتي آن را بس تنگ کرده است و ريزش انبوه سنگ هاي سخت پيش داوري راه را تقريبا مسدود کرده است. اما در پي اين راه  فضايي هست که حرف من بايد به آن برسد. فضايي که برزندگي من حکم مي راند... و دردا، فضايي که صداي زير من هميشه در کنار رنگ آرايشي مي نشيند که پذيرفته شدن را التماس مي کند! من اما آرايش نمي کنم ولي باز هم صداي من زير است و از فيلتر ورودي صداهاي زير بايد عبور کند و سپس از ميدان قضاوت ذهن شما عبور کند. حرف مي زنم و صداي من به سختي از خشونت سنگين غيرت زده  ميدان عبور مي کند و کم مانده که اعتماد به نفس اش را به زمين بزنيد، اما من گفتارم را ادامه مي دهم و صدايم را به طرفتان روان مي کنم.

 

در چارچوب ذهن متفکر شما حرف من بار انديشه ام را به دوش مي کشد اگرچه سوار بر صداي زير و زنانه اي که تُن آن آشناست و بوي غذاهاي دستپخت خوشمزه را  مي دهد و به ظرافت تميزي و تزئين خانه است ... حرف هاي من در ميان انديشه هاي شما راه مي رود و در ذهنتان که پر از انديشه هايي است که سوار بر حرف هايي مردانه به ذهن شما آمده اند، سخت غريب مي نمايد! آيا راه را درست آمده؟ من از خودم مي پرسم، و شما از خودتان مي پرسيد. من مي دانم که درست آمده ام، و شما مي دانيد که انديشه بر صداي من يک سوار عاريتي است، که سوار اصلي صداي من خواهش است، عشوه است، نياز است، ... هر دو مي بينيم که چگونه  صداي من در اين فضا غريب است... صدايم هم دست و پايش را گم مي کند، کم مانده که انديشه را رها کند و در نيمه راه باز بماند، اما من هلش مي دهم! شما اصرار من را مي بينيد و صبورانه، يا شايد هم به اجبار و به رسم ادب، گوشتان را در اختيارم مي گذاريد. حرف من باز راهش را از سر مي گيرد و به ميان انديشه هاي شما مي رود، اما راهش را  گم مي کند وقتي که  ذهن شما آن را به سوي پستويي مي راند، پستويي پر از صداهاي زنانه که در خانه و آشپزخانه شنيده مي شود، صداهايي که اگر لوندي نيست و عشوه نيست، خواهش است و نياز و التماس، صندوق خانه اي، جايي پر از صداهايي که فقط از اندروني مي آيد... جايي که قيل و قال همه زن هايي که  درمانده اند و احساساتشان را بيان مي کنند، شکايت مي کنند، متهم مي کنند، دادخواهي مي کنند، و دست به دامان شما شده اند، آنجاست. سکوت شما فرياد مي زند که صداي من جايش را در انديشه هايتان باز نکرده، راهش را در ذهن شما نيافته است. گم شده است! عادت ذهن شما صداي من را به پستو برده. صدايم را اينبار محکم تر مي کنم تا برشما روشن شود که واقعا حرفي دارم که بزنم و اين حرف ها خواهش نيست، انديشه است، حاصل تفکر است، حرف تازه اي است که با شما دارم. بايد رنگ هاي زيادي را از صدايم بزدايم و از استحکام رفتارم براي تاثير کلامم ياري بجويم. از نگاهم کمک مي گيرم که ثل چکش برنگاه شما فرود مي آورم و سعي مي کنم که به انديشه ام اين امکان را بدهم که با صدايم و با حرف هايم در ذهن شما بنشيند... ولي ... ولي... افسوس ... اشتباه... نگاه من و صداي من در ذهن شما به دالاني از حافظه مي رود با انگاره هاي مرده در آن از سالها قبل ... سالها پيش که شما هفت ساله بوديد اين صداي آموزگار شما بود و اين نگاه "خانم معلم" بود که با تحکم با شما حرف مي زد، صدايي که لوندي نبود، عشوه نبود، خواهش نبود، بلکه صحبت بود و گاه تحکم بود و آموزنده بود و در چارچوب آموزش بود و چيزهاي تازه اي مي گفت ... و من مي بازم! شما هفت ساله نيستيد و من در انگاره مرده خانم معلم نمي توانم حرف هايم را در ذهن زنده شما جاي دهم، حرف هاي خانم معلم و انگاره ي او در هفت سالگي محبوس است!  دوباره سعي مي کنم که بر خودم مسلط شوم و باخت خود را در ايفاي نقش "جدي" به‌ دل نگيرم. پس از لحظه اي مکث کوتاه، باز آرام...شمرده... با شما حرف مي زنم.

 

اينبار سعي مي کنم که روي حرفم با آرامش معمولي تکيه کنم، که صدايم را فراموش کنم و از انديشه هايتان با التماس مي خواهم که راهي براي حرف هاي من باز کنند. باز هم تلاش مي کنم... و انديشه هايتان به اصرار من و حرف هاي من که زير بار اين طرف و آن طرف بردن انديشه هايم خسته شده اند، راه مي دهند. گويا بالاخره تسليم تکرار من مي شوند، به کناري مي روند و راه را براي حرف هاي من باز مي کنند... در ذهن شما انديشه هايتان خيره به حرف هاي يک زن کنار مي روند تا اين پديده نوين را تماشا کنند و حاصل آن را ببينند: حرف هايي سوار بر صداي يک زن! که به نرمخانه احساسات نمي خواهند بروند، و در زورخانه انديشه ها جايي را مي جويند! و شما اين بار با جوانمردي به حرف هاي من شانس ورود به زورخانه را مي دهيد. انديشه هاي من سوار بر صداي زنانه مي آيند و مي آيند... انديشه هاي شما کنار مي کشند...نه تقابلي، نه تدافعي، نه جدالي... همه حضور ذهن شما با کنجکاوي به اين پديده جديد مي نگرد و راه را برايش باز مي کند... و حرف هاي من در ذهن شما مي چرخد و مي چرخد و مي چرخد ...  هيچ يک از انديشه هاي شما خود را خواهان رويارويي با حرف هاي من نمي يابد ... کشتي گرفتن با حرفهايي سوار بر صداي زنانه؟ مگر زورخانه جاي کشتي گرفتن با زن است؟ ... و حرف هاي من مي رود و مي رود ...  حرف و انديشه من به جلو مي رود، اما انديشه شما کنار مي رود، راه را باز مي کند، خيره به حرف هاي من... و بدون آنکه فرصتي دهند که انديشه هايم از صدايم پياده شوند و در ذهن شما بنيشينند... انديشه هايم جايي براي خود نمي يابند... انديشه هاي شما به سردي کنار مي روند، نه به قصد احترام براي راه باز کردن، به رسم غريبگي! به رسم "من را به تو کاري نيست" و با سردي کنار مي روند... حالا ديگر حرف هاي من  براي جلب توجه شما بايد معرکه بگيرند، برقصند، شعبده بازي کنند، و هزار هنر نشان دهند تا توجه انديشه شما را جلب کنند تا انديشه من را به نمايش بگذارند، اما انديشه  شما خونسردانه تلاش حرف هاي من را تماشا مي کند، اما انديشه ام را جدي نمي گيرد و  بخش ارائه انديشه ام را هم به حساب نمايش و معرکه گيري حرف هاي من مي گذارد!

 

حرف هاي من همه ميدان انديشه شما را مي گردند و تا انتهاي ذهن شما را براي جايي امن مي جويند، جايي که تکيه گاهي از اعتماد به حرف هاي من باشد و فقط و فقط حضور انديشه ام را تاييد کند و انديشه ام جاي پايي بيابد و بر ذهن شما قدم بگذارد... هنوز حرف هاي من در ذهن شما مي روند و مي گردند دالان هاي تو در توي سرشار از تفکر هاي گوناگون را. خيره کننده است خيل انديشه هاي رنگارنگ که پس و پيش ايستاده اند و اندوخته هاي دانش و تحصيل از اين مرد ارجمند و آن مرد با ارزش که در گوشه و کنار انباشته شده ... و  حرف هاي من در همه جا به آرامي حرکت مي کنند، باز بر مي گردند و در همه جا معرکه مي گيرند و نمايش بر پا مي کنند ... و باز صبورانه مي چرخند ... و مي چرخند... و نهايتا به ديوار بر مي خورند! ديواري از آجر عادت و سنت که انديشه ها را در بغل گرفته و به طرز جالبي آنها را در کنار هم و متکي به هم نگه مي دارد، ديواري کهن تر از انديشه هايتان و تفکرتان، ديواري سخت تر از سن شما...

 

حالا ديگر حرف هايم را در نگاه شما مي بينم که خسته شده اند، به ديوار خورده اند،  مصدوم شده اند و جايي ندارند که بروند، راهي نمي يابند و حتي انديشه اي با آنها گلاويز نمي شود، چه رسد به همسو!

 

و من باز هم حرف مي زنم... حرف مي زنم... و انديشه هايم را سوار بر حرف هايم مي گويم. سالهاست که دارم با شما حرف مي زنم و حرف هايم هنوز آجر ها را نشکسته اند... ولي بعد از سالها مي بينم که حرف هاي سوار بر صداهاي زير که به زبان هاي فارسي و فرنگي و نقاشي و شعر و داستان و سينما و نمايشنامه مي آيند و مي آيند، يکي دو تا از آجرها را يکي دو سانتيمتر به عقب رانده!  پيداست که بايد حرف هايمان را در ذهن شما بيشتر هل بدهيم و باز به آجرهاي ديگر فشار بياوريم و اگر جايي براي انديشه هايمان در اين فضاي موجود نمي يابيم، جايي جديد را باز کنيم... جايي  وراي آجرها، جايي براي انديشه هايي که سوار بر صداي زنانه مي آيند: صدايي که لوند نيست، عشوه ناک نيست، خانم معلمي نيست، بلکه  صداي انساني است مثل شما! انساني که فکر دارد، انديشه دارد، و حرف دارد: حرف هايي که انديشه هايش را بيان مي کند، انديشه هايي که مي خواهند به ذهن شما راه پيدا کنند.

 

آه، من مي دانم، مثل همه زن هايي که حرف مي زنند، مثل همه زن هايي که انديشه شان را سوار بر حرف هايشان در ذهن شما به اين  سو و آن سو مي کشند و جايي براي آن نمي يابند، که شکستن آجرهاي کهنه مزين به نماي زيباي "فرهنگ" چــــــــــــقـــــــــــــــدر سخت است، اما راه ديگري نيست تا خود را براي شما مرئي کنم. بايد با همين صداي زير فضا را براي وجود انساني با صداي متفاوت باز کرد ... پس من هنوز دارم حرف مي زنم... شما هنوز داريد گوش مي کنيد...