تفاوت های هندسی

سعیده خانم در را که باز می کند، مرا به یک فضای سورئالیستی می برد. چاره ای ندارم جز اینکه تعارفش را بپذیرم و بدنبالش بروم. او همیشه دنیای ذهنی اش را در اطرافش پهن می کند، دنیایی که در آن هیچ قضیه پیچیده ای وجود ندارد، هیچ سوالی بی جواب باقی نمانده است، همه چیز روشن و مشخص است و روی هر رفتاری برچسبی هست که میزان صواب و گناه آن را مشخص می کند همچنانچه روی همه اشياء و اجناس یک برچسب قیمت دارد و اگر سعیده خانم قیمت چیزی را نداند، براحتی آن را از شما می پرسد.

قضایای زندگی سعیده خانم با اصول ساده هندسه اقلیدسی حل و فصل می شوند، همه چیز از ترکیب خطوط مستقیم تشکیل شده و قابل تجزیه به مثلث های کوچکتر می باشد و سعیده خانم در هر اتفاقی می تواند مساحت و محیط و زاویه های هر مثلث را برای خودش معلوم و مشخص کند و برچسب های گناه و صواب را روی هرکدام از آنها بچسباند و آنها را کنار بگذارد. از انتقال تجربیات و معلوماتش هیچ ابایی ندارد، که هیچ، به زور غیر مستقیم هم آنها را در اختیار شما می گذارد و شما به نوعی موظفید که آنها را بپذیرید و تازه تشکر هم بکنید! آخر سعیده خانم بی دریغ با یک آفتابه روی افکار خودش و دیگران آب می ریزد و همه جا را آب و جارو می کند و همه چیزهایی را که شاید نجس یا ناپاک باشد، می شوید و وقتی همه چیز را پاک و تطهیر شده یافت، به آسودگی می نشیند و در اوج احساس نا خودآگاهش با لبخندی کوچک ولی عمیق، اطمینانی را که همیشه راهنمای باور و رفتارش است،ستایش می کند. من که همیشه تیزی سیخ های جارویش را حس می کنم...

من دنیایم پر از خطوط منحنی است، حتی مثلث متساوی الاضلاع را هم دیگه بسادگی درک نمی کنم. در ذهن من زاویه ربطی به حجم و دَوَران و انتگرال وضریب احساس دارد، و خطوط مستقیم انگارکه قبری را برای ذهن من ترسیم می کنند، ازشان بیزارم! همه عمر فکر می کردم که هدفم را انتخاب کرده ام و روی خط مستقیم به سمت آن پیش می روم و حالا می بینم که زندگی منحنی است و هیچ چیز آن نمی توانسته و نمی تواند و نخواهد توانست که مستقیم باشد.

حالا منم در مقابل سعیده خانم که مرا بدرون خانه دعوت می کند و من می دانم که نه فقط به خانه، که به فضای زندگی خودش دعوت می کند. سعیده خانم زندگی اش را در اطراف خودش به میزان آشنایی که با اطرافیانش دارد، می گسترد بدون آنکه بدان آگاه باشد. ولی من این را خوب می فهمم و حتی از روی صورتش و گرمای صمیمیتی که در آن گل می اندازد، یا از روی گرفتگی چهره اش، می دانم که تا چه اندازه در محیط احساس آشنایی می کند یا در لاک خودش فرو رفته، حتی می توانم ابعاد حجمی را که زندگی اش را به آن اندازه در اطرافش پهن می کند، بخوبی تخمین بزنم. آدم های اطراف خواه ناخواه وارد این حجم معین از زندگی سعیده خانم میشن و شما چه بخواهید و چه نخواهید، وقتی که نزدیک سعیده خانم هستید و با او آشنایی دارید، وارد این فضا شده و تابع قوانین هندسه اقلیدسی می شوید حتی اگر مثل من با خط مستقیم بیگانه باشید...

نمی دانم احترام به سن اوست، یا رابطه رفت و آمد همسایگی، یا دوستی قدیمی با دخترش مهناز، یا حس صمیمیت و گرمای آشنایی که او در لبخند مطمئنش به زندگی اطراف خودش می پاشد ... یک چیزی در این زن هست که نمی دانم چیست، اما من را به پیروی مودبانه از او وامی دارد و از پله ها بالا می رویم... تا اتاق پذیرایی.

تازه نشسته ام و در مقابل سیل تعریف ها و تعارف های او برای شیرینی و میوه و تشریف آوردن و ... خودم را محکم گرفته ام که واژگون نشوم. از بایگانی عبارات طولانی تعارف های مودب چند تایی را بیرون مي آورم و با لبخند تحویل می دهم ولی به خوبی هم برای او و هم برای خودم پیداست که کم میارم! سعیده خانم همچنان خوشحال مشغول تعریف و تعاریف است و من که می بینم حریف نمی شوم، با لبخندی ساکت نگاهش می کنم و کنجکاوم که چه بایگانی بزرگی از این عبارت های تعارف آمیز کوچک و بزرگ دارد و از یه قل دوقل بازی کردن با آنها در مقابل مهمانان چه کیفی می کند حتما! من گاه گاه در سنگر دفاعی تک تیری پرتاب می کنم "خواهش می کنم!... اختیاردارین... ممنون!" و بالاخره یک شیرینی بدهانم می گذارم که هم پاسخ تعارف های او را در عمل داده باشم و هم خودم را مشغول کرده باشم و از تیراندازی معاف شوم. سعیده خانم کنارم می نشیند و با لبخند صبر می کند که شیرینی را ببلعم و بعد باز شیرینی و میوه تعارفم می کند.. مانده ام که چطوری بهش بگویم که نمیخوام! "خیلی ممنون... مرسی!..." من هنوز رویم نشده بپرسم مهناز بی معرفت که قرار بود خانه باشد، چرا نیست و کی بر می گردد و .... که انگار چیزی یادش آمده، بلند می شود و خوشحال بطرف آشپزخانه می رود "براتون چایی بیارم... " و من ابتدا خوشحال می شوم و کمی احساس آسودگی می کنم ولی لحظه ای بعد تازه متوجه درماندگی خودم می شوم که بیحرکت و بیصدا روی مبل نشسته ام، انگار که بی درد مصلوب شده ام! نمی دانم چکار باید کنم چون نمی توانم بفهمم که انتظار سعیده خانم از من چیست و در این موقعیت قوانین هندسه اقلیدسی چه رفتاری را حکم می کند.

از جایم بلند می شوم و در اتاق راه می روم. او هنوز در آشپزخانه است و مرا نمی بیند که دارم گیاهان اطراف اتاق را وارسی می کنم... اول شروع می کنم با صدای بلند فکر کردن "چه قشنگن! مثل اینها رو جایی ندیده ام... این چه برگ های قشنگی داره، مثل مخمل قرمز می مونه..." و سعیده خانم با خوشحالی از آشپزخانه توضیح می دهد که اوست که در این خانه به گیاهان می رسد ... و من هم خوشحال از اینکه سنگر مطمئنی پیدا کرده ام، شروع می کنم به تعریف کردن از گل ها و برگ هایشان ... و دنبال بقیه آثار سلیقه سعیده خانم در اطراف خانه می گردم و می دانم که به محض اینکه پاسخ تایید او را بگیرم که به جای درست زده ام، باید حمله را شدت دهم! تازه دارم از مهارت خودم کیف می کنم، که از پنجره مهناز را می بینم که وارد حیاط شده ... با سعیده خانم خداحافظی می کنم "با اجازه شما، مهناز آمد..." که به اتاق می آید و می گوید "اِئه! ائهِ؟! ... کجا...؟... تازه تشریف آوردین، بشینین چایی تونو بخورین..." که می گویم "قربون شما... خیلی ممنون، تا بعد!" و هنوز دارد تعارف می کند که باهاش روبوسی می کنم و از پله ها پایین می دوم.