جستجو

 

توي دالانهاي زمان به عقب مي خزم  و دنبال چيزي مي گردم... تکه اي که کسي در زماني بايد همراهم مي کرده اما نکرده، تکه اي که حالا کمبودش را روز بروز شديد و شديدتر احساس مي کنم و به همين دليل هم رنج عبور ازاين تنگناهاي زمان را بر خودم هموار مي کنم.

 

دلم مي خواهد مادرم همراهم مي آمد و با هم مي رفتيم و به دنبال آن کمبود مي گشتيم. اما دالانهاي زمان براي مامان من جاي کندو کاو هرگز نبوده و نيست. او تصوير آن زمانها را در خاطرات اش مهروموم کرده و هيچ چرايي از گذشته در ذهنش بيدار نمي شود.

 

شوهرم يارم است و اگر بخواهم، بامن مي آيد. غالبا طرح سفرهاي آينده را با هم مي ريزيم و در زمان حال هم سعي مي کنيم که دست همديگر را ول نکنيم و جدا نشويم. بگذريم از اينکه او کمبود ي را که من مي بينم، اصلا نمي بيند و مشکلي را که من به دنبال راه حلش هستم راحت ازبيخ وبن انکار مي کند وانگار غالبا مشکل ها در ذهن من هستند و در واقعيت به راحتي قابل انکار. اما اگر بخواهم، او يار است و با من مي آيد. اما او جهت آن دالانها را که گذشته من را انبار کرده اند، نمي داند و آنجا نبوده و از این رو نمي تواند  گام به گام همراه من باشد. من را غالبا به آنجاهايي که کودکي خودش و خواهر و برادرهايش بوده، مي برد و من سعي مي کنم از گفته هاي او بفهمم که آنچه را که من بر نداشته و يا گم کرده ام، او کجا یافته و سهم خودش را در زندگي اولين بار در کجا ديده. اما هرچه هم به عقب مي رود و تعريف مي کند، مي بينم که کمبودي نداشته و هميشه همراهش بوده، تا جايي که يادش مي آيد، هميشه "جرات"  داشته. جرات اينکه خودش باشد و حرفش را بزند و حتي از کتک خوردن هم نترسد، چه رسد به فحش و بدو بيراه.

من اما در نقطه اي از زمان متوجه کمبود آن شدم و ديدم که يک جايي در مراسم و جريان رشد فکري و فرهنگي و جنسي و جسمي و بلوغ و... اين جرات را کسب نکرده ام. پس به دنبال اينکه کجا بايد آن را کسب مي کرده ام، در زمان به عقب بر مي گردم و جستجو مي کنم. کسي آن را به من نداده، يا کسي آن را از من دزديده؟ شايد بايد با آن متولد مي شدم؟ يا شايد هم هيچ جايي گم نشده و درون من است اما من از وجودش آگاهي ندارم و بايدتمرين کنم که آن را به کار گيرم. خسته شده ام از اين زبوني حاصل از ترس. ترس از نشستن، ترس از جلو رفتن، ترس از رئيس، ترس از پدر ومادر، ترس از برادر، ترس از شوهر، ترس از قضاوت آينده خودم، ترس از مردم و غيبت هايشان، ترس ازراه هاي بي بازگشت، ترس از راه هاي نامعلوم و بن بست، ترس از آينده، ترس از مرور گذشته. اين ترس مرا فلج مي کند وحتي بر رابطه هايي که بايد عاري از ترس باشند سايه مي اندازد و بد تر از همه اينکه خودم را از خودم و از فکرم و عملم تهي مي کند.

 

 پس يک جفت ذره بين روانشناسي بر مي دارم و به گذشته ها مي روم. دالانهاي زمان وقتي که رو به عقب مي روي تنگ تر و تنگ تر مي شود و عبور ازآنها مشکل و مشکل تر. چهره برخي از افراد در برخي صحنه ها محو شده و اثري از حضورشان شايد باقي مانده.  بعلاوه، نوري که آن دالانها را روشن مي کند ، نه خورشيد آن زمان،  بلکه چراغ قوه اي است که من از حافظه ام الان در دست دارم و همه اينها کار را مشکل تر مي کند. مشکل تر از همه،  آن سايبان هايي است که سرتاسر دالان را پوشانده و بنام عرف و آداب بر خيلي از چيز ها سايه افکنده و ذره بين هاي روانشناسي من به سختي مي توانند زير آنها را ببينند.

 

ولي چاره نيست، بايد به عقب برگشت و اگر شده در دالانها خزيد و گمشده را يافت. تازه، اگر يافتم چه؟ مسخره است که بخواهم آن را بدين طريق همراه خودم بياورم. مگر نه اينکه بايد همان زمان آن را بر مي داشتم و مي آوردم. پس به دنبال چه آمده ام؟ ولي مي دانم که عليرغم همه اين حرفها با يد رفت و رفت و پيدايش کرد و کار را يکسره کرد. يا يک جايي در اين دالان زمان، گذشته و حال و آينده، بخشي از جرات سهم موجود من هست يا نيست. اگر هم به غارت رفته، بايد بدانم کي و کجا. اگر آن را کسب نکرده ام، بايد بدانم که گناه کيست... من يا ديگري؟ يک نفر يا بيشتر؟ خانواده يا غريبه؟ خويش يا بيگانه؟ خانه يا مدرسه؟ شرع يا عرف؟ دوست يا دشمن؟ به قصد بوده يا بي منظور؟ کِي؟ چگونه؟ و راستي، چرا؟؟  پس فکر بيهودگي عملم را کنار مي گذارم و مي روم. بايد بروم...