کلمه ها

با کلمه ها هميشه نا مانوس بوده ام. کلمه ها براي من مثل حبه هاي قند هستند که بخواهم با هاشان يه قل دو قل بازي کنم. نه اينکه نشود، اما زبري اش پوستم را ميخراشد و راحت نيستم.

کلمه ها جدا از پوست من هستند. با من فاصله دارند و هميشه در فاصله پنچ سانتيمتري از سطح پوست من هستند. يک خلائي بين من و کلمه‌ها وجود دارد که هيچگاه پر نميشود. و شايد هم که من به آنها نزديک نمي شوم. به نظر خودم هم احمقانه است اما من هميشه با خاموشي ام و باطنين هاي مختلف سکوت که به سبکي و سنگيني هاي متفاوتي از رفتارم تعبير ميشود خودم را بيان ميکنم. رابطه ام با ديگران را هميشه سعي کرده ام از راه دريچه ي قلبم باشد. موجي از احساس که از قلبم مي آيد و از اندامم بيرون مي ريزد و با هزار بدبختي بايستي که از صافي کلمات عبور کند، صافي زمخت و ناجوري که به زحمت تداوم احساس را که از سوراخهاي مجرد و دور از هم افتاده اش عبور ميدهد. کلمه‌ها با من بيگانه اند يا من بيگانه از کلمه‌ها زاده شده ام و هرگز با آنها مانوس نشده ام. شاید هم در همه آن لحظاتی که همه با صدای بلند و تشر و تشویق و کتک و تحسین به من می آموختند که ساکت و مودب باشم، فرصت آشنایی و نزدیکی با کلمه‌ها را از دست دادم! دخترانه می‌آموختم که در لحظاتی که بیشترین نیاز را به کلمه‌ها دارم، صدایم را در دلم خفه کنم و حمله کلمه هایی را که بر سرم می ریخت، یا از کنارم رد می شد، یا از پشت به من خنجر می زد، با کلمه پاسخ ندهم بلکه متانت و نجابت خودم را حفظ کنم، ساکت! به این ترتیب بود که من هرگز فرصتی برای اهلی کردن کلمه‌ها نیافتم، بلکه در مقابل کلمه‌ها، خودم را اهلی و سربزیر یافتم.

وقتي که بزرگ ميشدم، کلمه‌ها حد فاصل بين من و آدمهاي ديگر بودند نه وسيله ي نزديکي ما. کلمه‌ها يک جوري بين ما سر ميخوردند و کله معلق ميزدند و من متحير بودم که چطور من اينجا ايستاده ام و کلمه‌ها پيش چشم من و در حضور من جفتک ووارو ميزنند و بدون اراده من نمايشي اجرا ميکنند که من پيش بيني نکرده ام. بار ها شده که نگاه ميکرده ام اما نه به طرف مخاطب صحبتم بلکه به کلمه‌هاي که از دهانم خارج ميشوند و به محض خروج ازدهانم از من بيگانه ميشوندو بدون ارا دۀ من معني و مفهوم ديگري پيدا ميکردند. مثل سربازهاي گوش به فرماني که به محض خروج از پادگان هر کدام به سويي ميروند و هر غلطي که ميخواهند ميکنند. چقدر خودم را عاجز ميديدم و درمانده از ارتباط. ارتباط با يک آدم ديگر مثل پلي است که با کلمه‌ها ميسازي. اما کلمه‌ها چند پهلويي که هرگز کنار هم درست چيده نميشوند و تازه هميشه هم بين شان فاصله است. و چطوري ميخواهي از روي چنين پلي به راحتي عبور کني؟ بايد خيلي دست و پا براه بر روي هر کلمه به دقت پا بگذاري و مواظب باشي که از شکاف بين کلمه‌ها سقوط نکني، تازه بعد از آن همه دقتي که در انتخاب مناسب ترين آنها کرده اي. حالا بگو ببينم که چطوري ميخواهي موج متداوم احساس را که رنگهاي گوناگون دارد و مواج و مذاب از درون ذهنت و فکرت بيرون ميريزد از اين پل گذار بدهي؟ فکرش هم مسخره است چون که واقعا عملي نيست.

همين است که به گمانم بهترين احساساست هرگز با کلمه عبور نميکنند. بلکه با حضور ذهن و از لاي پرده هاي حضور باطني و يا از طريق دو نگاه منتقل ميشوند. نگاه نميدانم از کجا سرچشمه ميگيرد اما ميدانم که مي تواند به هرجايي از بدنت دست بيندازد وبدون پل احساس را در وجودت بيافريند. گويا به جاي بيان احساس، ريشه هاي يک احساس را ميشود با نگاه در ديگري کاشت و آن احساس را زنده و مواج برافروخت. نه احساس عشق، يعني نه فقط احساس عشق، بلکه سرزنش، گناه، غرور و تکبر، نفرت و يا بيزاري و حسادت و حسرت، همه اش را ميشود بدون پل کلمه‌ها بر افروخت با نگاه. اما اين نگاه براي بيان همه چيز کافي نيست. و تازه، در هر جاني شعله نميگيرد. براي همين است که آن جاني که با نگاهت احساس اش را مي افروزي کمياب است و اگر بيابي اش بايد که نگاهش داري. چرا که بيان احساس و تسهيم احساس ات با ديگري شرط زندگي است. يا بهتر بگويم شرط زندگي روح است که روح راکد نشود و نميرد در لفافه هاي سکوت.

روح من اما بسختي نفس ميکشد از لابلاي منافذ کلمه‌ها. بجز يارم که به روح ام نقبي زده و نبض احساس ام را به احساسش پيوند زده ام، ديگران را با من چندان مراوده اي نيست. درزهاي ريز و باريک صافي کلمه‌ها اند که مرا دور ميدارند از دسترس ميدانهاي عمومي مراوده و مصاحبت و معاشرت و مفارقت و غيره. ولي اين فقط نيست که عذابم ميدهد. نه. چيز ديگري که هست اين است که من مهارت ديگران را در رام کردن ميمون هاي کلمات مي بينم. مي بينم که چه سيرکي به پا ميکنند با سخن خويش و معذورم از اين که به آنها بفهمانم که همه چيز را مي فهمم، که ميدانم که پشت کلمه‌ها چي هست، يا آنچه که ادعا ميکنند نيست و بند بازي ماهرانه کلمه‌ها‌ی آنها در حضور من مرا اصلا شيفته نميکند که هيچ، مشمئزم ميکند اينهمه نمايش مسخره ي تو خالي. من عادت کرده ام که به نا تواني ام در استفاده از کلمه‌ها خو بگيرم و آگاهانه تمايز بين احساسم را و آنچه را که کلمه‌ها از آن کاريکاتوروار تصوير ميکنند مي فهمم و از آن رنج ميبرم. ازسوئي، دقيقا به دليل همين ناتواني و آگاهي از اين ضعف و ناتواني ام ياد گرفته ام که فاصله ي پوست تن آدمها را با کلمه‌هاشان بسنجم و بي اراده اين فاصله را اندازه بگيرم. چرا که گرچه کاربرد کلمه‌ها برايم آسان نيست اما درک آنها مشکل نيست و آسان است. بعلاوه، درک احساس روي پوست و چشم و ذهن انسانها، حتي آنچه را که لاي موهايشان ميخزد، برايم بديهي است و گاه که آنها فکرميکنندکه با شيفتگي به سخنانشان گوش ميدهم نميتوانم در حضورشان اذعان کنم که شيفتگي من از مهارت در بندبازي کلمه‌ها آنهاست و شيفتگي من از اين است که آنها واقعا باورشان شده که کلمه‌ها تنها راه مراوده احساسات و مفاهيم بين آدمها هستند. ولي اشتباه آنها در اينجاست که کلمه‌ها وسيله ي "مکالمه" اند و نه بيشتر ازآن. هنر هم گر چه متمم کلام است در بيان مفاهيم و احساسات و ... اما هنوزآنچه که بتواند جاي حضور ذهن را در درک مفاهيم بگيرد نيافته ايم. جالب اينجاست حال که آنچه را که بدون کلام در مي يابي با کلام نمي تواني احساس کني و در دنياي مکالمه جايي ندارد هيچ، که هيچ ارزشي هم ندارد. اين دو دنياي تماس واقعي انسانها و "مکالمه" از هم بيگانه اند و موازي با هم ميروند.

حال کم کم دارم مي فهمم که چرا در رابطه هاي عادي با ديگران هميشه فقير بنظر مي رسيدم. ميدانستم که کلمه‌ها مثل اثاثيه اي هستند که ارتباط بين افراد را فقط تزئین ميکنند و تاثیرچنداني در رابطه ندارند. اما غافل از اين بودم که درست همانطور که برخي ارزش "خانه" را در دکوراسيون آن مي بينند، اکثر آدمها هم ارزش رابطه را در کلمه‌هايي که رد و بدل ميشود مي بينند. کلمه‌ها من هيچوقت ارزش دکوراسيون ندارند. هميشه از سادگي لذت برده ام و هميشه زر و زيور را تجمل بي مصرف دانسته ام. حالا پي برده ام که چگونه روابط را ميشود با کلمه‌ها آراست مخصوصا آنگاه که رابطه از حدود شخصي دور ميشود و هرچه دورترميشود بيشتر به پيرايش و آراستن و دکوراسيون ظريف کلمه‌ها احتياج دارد.

اگر ميشد که آدمها کلمه‌ها را مثل اثاثيه و زيور آلات استفاده نکنند و مثل وسايل نمايش سيرک به همديگر پرتاب نکنند... اگر ميشد که سايه هاي سکوت هم مثل کلمه ها معني دار بودند ...

اکنون که برای زندگی روزمره به مهارت هایی ورای متانت و نجابت و سکوت نیاز دارم، می بینم که چقدر کم دارم! در هستی من در مقابل انسان های دیگر، همیشه یک نيمه نامرئي وجود دارد که به چشم نمی آید! يا بهتر توصيف کنم، یک نيمه نامرئي دارم که استفاده از کلمه‌ها را نمی داند، و آن نیمه من که در مقابل دیگران می نشیند، در واقع یک نيمه سنگي است که ساکت تر از سنگ صبور است! ازچشم اطرافیانم، من توانایی برقراری ارتباط با انسان ها را نميدانم چرا که کلام را نميتوانم استفاده کنم، چرا که با کلمه ها صميمي نشده‌ام و اخت پيدا نکرده‌ام و هرگز کلمه ها را از خودم ندانسته‌ام و هميشه در پي آن بوده‌ام که از وراي کلمه‌ها بتوانم منظورم را بفهمانم. بارها سرم به سنگ خورده و خودم را تنها يافته ام و بدتر از همه اينکه تصوير خودم را در چشم دیگران يک لال و کودن مي بينم. بالاخره بايديک روزي ياد بگيرم که کلمه‌ها را مهار کنم و آنها را به دلخواه خودم برقصانم. شايد بتوانم به گود حضور آدمها و مراوده و معاشرت و مرافقت راه پيدا کنم. براي صميمي شدن با ديگر آدمها اول بايد با کلمه‌ها صميمي شد. بايد که ياد بگيرم و بتوانم با کلمه ها صميمي شوم و کلمه ها از وجود من که بر مي خيزند پاره هاي مرا به همراه خود ببرند و به جان آدمهاي ديگر بريزند.