ماتیک

به آینه زل زده ام ولی گویا به زحمت خودم رو می بینم... چشم هایم سر جاش نیست، داره جاهای دیگه ای رو سیر می کنه گویا نمی خواد من رو ببینه ... یا چیزهایی رو که من باید ببینم، بهم نشون بده ... ولی انگار تا چند دقیقه دیگه مجبوره!

هنوز باورم نمیشه که باید برم در مقابل جمع و صحبت کنم. من و سخنرانی؟! کاش می شد پشت به نور بنشینم و صحبت کنم! کاش یه جورهایی خودم دیده نمی شدم. دلم نمی خواهد صورتم را ببینند ... گرچه مایلم که صحبت هایم را بگویم و حرف هایم را بزنم و عقیده ام را درباره زنان به صدای بلند به همه، و اصلا به همه دنیا، اعلام کنم ... اما خودم را نمی خواهم ببینند... نوشتن واقعا چقدر راحت تر از حرف زدنه... وقتی که خودم دیده می شم، خیلی برام سخته... اونوقت من همراه عقایدم مطرح میشم و چهره ام مطرح میشه و می دانم که در کمتر از یک هزارم ثانیه مورد قضاوت قرار می گیرم و به همین دلیل باید از خودم دفاع کنم... از چشم هایم، از آرایش چشم هایم، از مدل دماغم، از لب هایم و از ماتیکم... وای، ماتیکم!

در آینه نگاه می کنم ... باید برگردم ... به زودی نوبت سخنرانی من است. سیفون را می کشم ولی هنوز مقابل آینه ایستاده ام. حتما کسی بیرون در ایستاده و پس از شنیدن صدای سیفون، انتظار شنیدن صدای شیر آب را دارد والا فکر می کند که من دارم آرایش می کنم! شیر آب را باز می کنم و اول آرایشی را که واقعا نمیشود اسمش را آرایش گذاشت، کمی بیشتر از دور چشم هایم پاک می کنم! و بعد به لب هایم زل می زنم... ماتیک قهوه ای که مالیده بودم، ماسیده و اثر زشتی بر جای گذاشته. باید دوباره بزنم. اما اگر روی همین بزنم، چه رنگی میشه؟ بسرعت ولی با دقت لبهایم را با دستمال کاغذی پاک می کنم و دوباره به دقت ماتیک می زنم. قشنگ شد، مثل همیشه. ماتیک به من میاد، قیافه ام یهو با ماتیک رو میاد و قشنگ تر می شه... اما این آیا برای یک زن در سخنرانی خوبه؟ نه، معلومه که اشکال داره ... من نمی خواهم وقتی به عنوان یک زن درباره مسائل زنان و در دفاع از حقوق زنان سخنرانی می کنم، "قشنگ" جلوه کنم، اونوقت همه درباره من چی فکر می کنن؟ ماتیک را با پشت دستم با یک حرکت پس و یک حرکت پیش پاک می کنم. وای، چه کثافت کاری یی... حالا پشت دستم را با دستمال کاغذی به زحمت پاک می کنم... دوباره در آینه به خودم زل می زنم. شیر آب هنوز باز است. اگر کسی پشت در ایستاده باشه، حتما به خودش میگه این چقدر وسواسی است! شیر آب را می بندم. حالا اگه کسی پشت در ایستاده باشه، حتما منتظره که من برم بیرون، وگرنه فکر می کنه که دارم لباسمو مرتب می کنم... خوب، این که اشکالی نداره. ماتیک را می گذارم روی لبم و بر می دارم... چند بار این کار را روی جاهای مختلف لب بالا و پایین تکرار می کنم و بعد لب هایم را خوب به هم می مالم، عالی شد! حالا ماتیک دارم، اما نه کاملا پررنگ و زیاد هم قشنگ بنظر نمیام ... اما چه بد! یعنی چه اجبار بدی! حالا نمیشه هم قشنگ بنظر بیام و هم درست و حسابی حرف بزنم؟! آخه اگه زشت و بی نمک باشم که اصلا کسی به حرف هایم گوش نمیده، میده؟ نه، معلومه که نمیشه از نظر قشنگی ظاهری بخواهم سعی کنم که جلوه کنم... زنی که برای جلوه فروشی خودش را آرایش می کنه، چطوری می خواد از حقوق زنان صحبت کنه؟ ها؟!! خوب، راضی میشم. اما، اگه این ماتیک کم رنگ هم پاک بشه، چی؟؟ مخصوصا که اگه وسط سخنرانی کمی هم آب بخورم، همه اش می چسبه به سر لیوان و چیزی ازش باقی نمی مونه! بعد تا آخر سخنرانی کم کم میشم شکل این زنهایی که زنانگی خودشون رو انکار می کنن، نه؟ وای، بعد این روی همه حرف هایی که زدم سایه میندازه! چون اصلا موضوع صحبت من ربطی به این حرف ها نداره... ا ی، وای... سعی می کنم بر اعصابم مسلط باشم. حالا اگه کسی پشت در ایستاده باشه، حتما از خودش می پرسه که این داره اون تو چیکار می کنه و چرا نمیاد بیرون؟
خدایا، همه مطالب سخنرانی تقریبا از ذهنم بدر رفته. همون وقتی که با پشت دستم لبهایم رو پاک کردم، همه اش از ذهنم پاک شد! حالا چکار کنم؟ مهم نیست، خوبه که یادداشت دارم، یاداشت برای همینه دیگه، یه نگاه که بکنم، یادم میاد... انشاءالله!
ولی ماتیک رو چکار کنم؟ وسط سخنرانی که نمیشه دوباره ماتیک زد! حتی خط لب هم نکشیده ام چون می ترسم که اگه ماتیک پاک بشه، یک خط لب خالی به شکل مسخره دور لبهام باقی بمونه که دیگه خیلی وحشتناکه! ... ولی اگه خط لب می مونه، کاش همه لبم رو خط لب می زدم، نه؟ آره، چرا که نه؟! خط لب بهتر هم هست، مثل ماتیک براق نیست و به عنوان آرایش جلب توجه نمی کنه و در عین حال رنگی به لبها میده و از حالت ماست درشون میاره. دوباره با پشت دستم ... نه، پاک کردن پشت دست سخت تر از پاک کردن لبهاست... با دستمال کاغذی که دیگه شبیه تابلوهای سبک کوبیسم شده، لبهایم رو پاک می کنم. با خط لب، همه لب هایم رو می کشم و خوب لب هایم رو به هم می مالم... آها، آینه بهم میگه که عالی شد! نه کم رنگه، و نه پررنگ. چه فکر بکری، راستی که احتیاج مادر ابتکاره! حالا دیگه اگه کسی هم پشت در ایستاده باشه، هیچ اشکالی نداره که داره در این لحظه چی فکر می کنه، چون دیگه کارم تموم شده و دارم میرم بیرون ... یه نگاه دیگه، آره، حالا شدم شکل یک فمینیست که از حقوق زنان دفاع می کنه. وقتشه...یه لبخند اعتماد به نفس روی همه صورتم ...، آها! کامل شد. در را به آهستگی باز می کنم ضمن اینکه دارم میزان لازم و کافی لبخند را بسرعت در ذهنم محاسبه می کنم... کسی هم پشت در نایستاده.