ميدان مين

 

حرف زدن کار آساني نيست... همه مي گويند "حرف مفت" يعني که حرف زدن برايشان مفت است اما براي من اينطور نيست. وقتي که حرف مي زنم، اولين نکته اي که همه هوش و حواس من را بسيج مي کند اين است که بقيه مي بينند که "من" دارم حرف مي زنم... و همين "من" را برایم گم مي کند، و دست و پايم را گم مي کنم و حرفم را سريعا کوتاه مي کنم! چطور آنها را متوجه "من" کنم وقتي که هنوز خودم درباره اش مطمئن نيستم... و براي همين هم هست که دفعات بعد هم هي کمتر حرف مي زنم و تا از نظر حفظ ادب مجبور نباشم، زبان باز نمي کنم.  راست مي گويند که "تا فرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد..." من به محض اينکه دهانم را باز مي کنم، توجه ديگران را روي خودم معطوف مي کنم و بعد به جاي اينکه در جاي خودم باشم و حرفم را بزنم، و آنها را ببينم که چگونه به حرفم گوش مي کنند و چه عکس العملي نشان مي دهند، مي روم توي قالب آنها و از چشم آنها خودم را مي بينم و اينکه حالا چطوري من را قضاوت مي کنند! زيرا که مي دانم که مي کنند... صدايم ... که هيچوقت صلابت شخصيت دروني من را نمي رساند، چهره ام که شايد همه لطف و زيبايي وجود مرا منعکس نکند، ظاهرم که هيچوقت آنطور که مي خواهم آراسته نيست... و بعد گيرم که به حرف هاي من گوش کنند، از آن چه مي فهمند؟ آيا واقعا منظور "من" را مي فهمند؟ "من" که ام؟ در هر صحبتي، حتي در آراستگي ظاهرم، هميشه حفظ وقار شوهرم را دارم،  به علاوه مواظبم که تصوير بدي از تربيت خانوادگي ام بروز ندهم و آبروي خانواده ام را نبرم... و بايد مواظب باشم که در شان مدرک تحصيلي ام صحبت کنم و شايسته احترامي که ديگران به مدرک من مي گذارند، باشم، و نهايتا با کلامم از حريم محترم هيچ يک از مقدسات شئون خانوادگي و فاميلي و تحصيلي و ظاهري و ... عبور نکنم.  حالا مي فهمم که سعدي چقدر خردمند بوده و چرا اين حرف را زده و من چرا بايد همه چيز را نهفته نگه دارم مگر اينکه صد در صد مطمئن باشم که "هنر" است و "عيب" مرا نمي رساند. حتي وقتي که صحبت شخصي نيست و مسائل مربوط به چيزهاي کلي است، باز هم همينطور است. خدا نکند که در يک جمع روشنفکر قرار گرفته باشم که نسيم خنک افکار تازه از هر سويي مي وزد و من هرچقدر هم که باد سنج ذهني ام را آماده کنم و در جهت صحيح تنظيمش کنم، باز نمي توانم بفهمم که در آن لحظه خاص و در آن جمع مشخص و در يک صحبت جاري، باد از کدام جهت مي وزد!

 

صحبت در يک جمع درست مثل اين است که من را بگذارند وسط يک ميدان مين و بگويند "حالا بدو!" و من مي دانم که هر آن محتمل است که حرفي از دهانم برون آيد و تعبير نادرستي در ذهن کسي داشته باشد و آبروي يک نفر در فامليل ما بريزد  يا از وقار خودم کاسته شود!

 

خلاصه که هر وقت من را در مهماني ديديد، از من زياد انتظار صحبت نداشته باشيد و بدانيد که سنگين و رنگين سر جايم خواهم نشست.