مقصر

 

"من اگر بودم،..."

اين را گفت مرضيه، و حالا مکث ... نگاهش با متانتي سنگين به طرف گوشه ميز کارش مي رود و بالا تنه اش، همانطور که پشت ميز نشسته، با همان متانت کم کم راست مي شود...

و براي من اين لحظه کوتاه تا او جمله اش را تمام کند، انگار فضايي است که بايد طي کنم تا به پاسخي برسم که از صبح تا به حال درمانده و مضطرب و گريه ناک منتظر شنيدنش هستم.... و حالا در مقابلش دارم کوچک و کوچک تر مي شوم، مثل فنري که زير بار فشرده مي شود و با کلام او خواهد جهيد و جاي خودش را باز خواهد يافت، من حقارت را حس مي کنم، طوري که براي خودم ناشناخته است - و فقط بعدا، وقتي که اين لحظات را روي کاغذ می آورم تا شما بخوانيد، آن را خواهم شناخت و مي توانم توصيفش کنم - شايد حقارتي در مقابل تجربه و و دانش زندگي اين زن، حقارت دختري که با هر مشتي خرد مي شود و در بدر به دنبال چسب و سريشم مي گردد که تکه پاره هاي وجودش را پس از هر ضربه به هم بچسباند. حالا هم پس از جريان دعوا با شکوري، من خودم را خرد شده حس مي کنم و مي خواهم ببينم آن سپري را که ضربه توهين را مي توانست دفع کند، از کجا بايد برداشت؟ آن تکنيک رفتاري که جلوي ضربه را مي گرفت و وقار مرا حفظ مي کرد، چگونه مي شود آن را تمرين کرد و فراگرفت؟ آن قوت و قدرتي که حين ضربه و پس ازآن مرا يک تکه سرجايم نگه مي دارد، چگونه بدست مي آيد؟ از اين همه، حداقل يک کدامش را بايد از زبان مرضيه بشنوم، مرضيه که سالهاست که در اين اداره کار مي کند، در کارش موفق است و مدير امور اجرايي است. تازه، همه را از جمله من و اين شکوري (مرتيکه بي نزاکت به ظاهر متمدن و دانشگاهی را) مي شناسد. بگذريم که من پس از دوسال هنوز ماهيت اين مردک را نمي شناختم و شايد امروز براي همين از عکس العمل بي ادبانه و وقيح اش غافلگير شدم. مرضيه بيست سال سابقه خدمت دارد و با همه توي اين اداره سر و کله زده تا به مديريت امور اجرايي رسيده... بدون آنکه پاسخ اش را بدانم، مي دانم که پاسخي دارد! که من ندارم، و اگر مي داشتم کارم به اين اضطراب و آشفتگي و درماندگي نمي رسيد و در مقابل شکوري بيشعور مي توانستم از خودم دفاع کنم، يا يک جوري متقابلا با کلامم به او چنان ضربه اي بزنم که او ديگر به خودش اجازه ندهد به من چنين توهيني بکند. من پاسخ را افسوس که به موقع نداشتم... در ذهن و تجربه و رفتار من هنوز يافت نمي شود، وگرنه که خودم را اينقدر توهين شده حس نمي کردم! و اينجا نمي آمدم، مثل خواهري کتک خورده که نياز به تکيه گاه دارد تا خودش را بپوشاند و رشد دهد و پرورش دهد و توان آن را باز يابد که باز به زندگي رو کند و با شهامت با آدمها روبرو شود و از برخورد با آدم ها نترسد!

 

و حالا به روشني مي بينم که راست شدن آرام قامت نيم تنه او چگونه حکايت ها دارد از شعور اجتماعي او، تجربه او، و همه آنچه که من نمي دانم و هنوز بايد فرا بگيرم.... همه وجودم آماده است که مرضيه جمله اش را تمام کند:

 

"...نمي ذاشتم کار به اينجا بکشه!"

مرضيه جمله اش را تمام کرد.

دارد چشم در چشم نگاهم مي کند.

... حالتي دارد انگار که در باغ سبز را باز کرده و در چارچوب آن ايستاده و منتظر آمادگي من است که مرا به درون ببرد و درختان عظيمي را نشانم بدهد!

 

اما،

من...شعورم قفل کرده!! يعني چه؟! چطوري نمي ذاشتم کار به اينجا بکشه؟! مگه من چکار کرده ام؟! فقط نظرم را گفته ام و درمقابل از يک مرد همکارم فحش شنيده ام که ...حرف دهنت را بفهم، دختره ي ....! و من همه اين ها را از سير تا پياز، مو به مو، با اشک و آه ناشي از بي تقصيري و مظلوميت، براي مرضيه گفته ام!

 

به مرضيه نگاه مي کنم ... و او با اعتماد به اين که تجربه اي را دارد که من ندارم، و رفتار اجتماعي را ياد گرفته که من هنوز بايد ياد بگيرم، و شعوري دارد که بايد به من تعليم بدهد - موقعيت او و جاي من در مقابل او که براي چاره جويي نزد او آمده ام، نشاني از همه اينهاست - به من نگاه مي کند و دور دهانش لبخندي نهفته است که لب هايش آن را نشان نمي دهد، اما من آن را مي بينم!

مخصوصا وقتي که تکرار مي کند "من اگر جاي تو مي بودم، اصلا! خودم را توي همچين وضعيتي، قرار نمي دادم!"

 

من به وضوح لبخندي را که نشانه پيروزي او در ميدان ديگري است که اصلا ربطي به مشکل من ندارد، دور دهانش مي بينم که پنهان شده.

 

دلم مي گيرد ... بلافاصله ناخودآگاه خدا را شکر مي کنم که قرباني تجاوز نيستم و فقط به من توهين شده! يعني اينکه فقط به حرمت من تجاوز شده، ياد دختر روحي خانم مي افتم که همسايه شان به او تجاوز کرده بود و تقريبا همه اهل محله نتيجه گرفتند که تقصير خودش بوده که سر راه آن مرد قرار گرفته، گناه خودش بوده که آن روز آنجوري لباس پوشيده، که حتما با رفتارش مرد همسايه را وسوسه کرده بوده، و خلاصه کاري کرده که در موقعيتي قرار گرفته که مرد را تحريک کرده و باعث اين قضيه شده که مرد همسايه به او تجاوز کرده! و بعضی هم اضافه کردند که دختره حتما کارش خراب بوده که این اتفاق براش افتاده، والا چرا براي دخترهاي ديگه از اين اتفاق ها نميافته؟

 

حالا درد خودم و دعوا با شکوري احمق يادم رفته و دلم صميمانه براي همه قربانيان تجاوز مي سوزد که بيچاره ها دست آخر مقصر هم محسوب مي شوند! ... همانطور که مرضيه حرف مي زند، دارم براي خودم افکارم را مي بافم و حرف هاي مرضيه را که از کنار گوش هايم با متانت عبور مي کند، مي گيرم و پشت سرم دم اسبي مي کنم: در هر ماجرايي اگه مظلوم واقع بشي، هميشه وقتي که زن هستي، تقصير کار هم ميشي!

 

حتما براي همين بود که ننجان خدا بيامرز ميگفت:"زن هاي نجيب هيچي نميگن! وقتي که بهشون تجاوز هم ميشه، دم بر نميارن و به کسي بروز نميدن! زن هاي نجيب هميشه ساکت همه چيز رو تحمل مي کنن!!" حالا مي فهمم چرا ننجان اين نصيحت ها رو مي کرد، معني اش رو واقعا حالا مي فهمم، حالا که تقصير من شده...

 

و حالا من مانده ام که زن هاي نجيب آيا واقعا هيچ وقت هيچ اتفاقي براشون نميفته؟ يا اينکه هيچ يک از اتفاقات رو بروز نميدن که نجيب بمونن و مقصر قلمداد نشن؟

 

اينبار لبخندي محو دور لبان من هست که مرضيه را اندکي گيج کرده ... ولي به رويش نمي آورد.