پرواز و آجر

 

خيالم خيزندارد

از پاي عينيت ديوار

وقتي که تو آجرهايش را

يکي،

يکي،

يکي ...

برايم شماره مي کني

رضا ديوار واقعيت ها را هميشه جلوي ذهن بيکار من مي نشاند و نمي گذارد که ذهن من به هيچ جايي وراي ديوار ها پرواز کند و يا حتي راه برود. هر وقت که با هم هستيم يک چرا غ قوه دستش ميگيرد و روي تک تک آجرهاي اين ديوار مي اندازد و آمار و ارقام رويش را برايم مي خواند و يا سال و تاريخ گذشته اي يا آينده اي را درباره ي زمان ساخت يا تاريخ انقضاي آن آجر ... و به نحوي ثابت مي کند که واقعيت اطرافمان همانطور که او با اين آجر ها نشانم ميدهد وجود دارد و من ديوانه ام اگر آن را نبينم... و البته هستم، و نمي بينم، ولي سعي ميکنم که نگاه گيجم اين را به او نمايان نکند... وباز تا مي آيم سرم را بر گردانم و آن طرف را ببينم باز همان آش و همان کاسه است با ديوار پشت سري مان! وشمردن آجرها و خواندن آمار و ارقام و تاريخچه روي هر کدام و حدسي در باره آينده هر کدام و باز ضمنا و مستقيما و به انحاء گوناگون تاکيد و تکرار کردن موعظه های "اين آجر اينجا هست" و "اگرآن را نبيني سرت بهش مي خورد" و "سر شکستن روي آجر محکم واقعيت درد دارد" و "مواظب باش، دقت کن!" ...اگر سرم را کمي بلند کنم که از وراي ديوار و آجرهاي واقعيت آن طرف تر را ببينم، او سريعا شروع به محاسبه ي خيز نگاه من ميکند که ببيند تا کجا رفته و در کدام نقطه وراي ديوار فرود مي آيد و بعد با نقاله و گونياي واقع بيني زاويه سر و گردنم را درست ميکند و با خط کش هاي فلسفي و اخلاقي راه راست و درست مناسب برای نگاهم را نشانم ميدهد و ميگويد که چگونه نبايد نگاهم خيزي وراي ديوار داشته باشد! که منطقي نيست و اقتصادي نيست و اخلاقي نيست و با هيچ فلسفه اي هم جور در نمي آيد. هميشه همين طور است. هستيم ساکن خانه اي بنا شده در واقعيات موجود.

 

من حتي اگر از همه بناي خانه راضي باشم و فقط هوس يک ناز بالش بکنم که بخواهم دستم را به آن تکيه بدهم، مي گويد که اگر ناز بالش در خانه موجود نيست، يعني که امکان موجوديت واقعي آن عملي نبوده و به اين دليل و به آن برهان نبايد و بايد ها را کنار هم رديف مي چيند و مي زند توي پوز من، چنانکه اصلا از هوس کردن سرخورده ميشوم و حتي فراموش ميکنم که ناز بالش يعني چي و به چه درد ميخورد. هوس بايد با آرايش آجرها سنخيت داشته باشد. حال اينکه حال و هواي دل من چيست و تمناي دل من چه رنگي دارد، به درد سرکوزه ميخورد.

 

اصولا رضا دو تا چشم بينا دارد و کاش فقط بينا: بس تيز بين که همه ذرات و جوانب و نوک تيز همه آجرهايي که واقعيات زندگي را مشخص ميکنند مي بيند. او ضخامت آجر و نوع گل و سيمان لاي آجرها را هم ميشناسد. او نقشه دقيق ساختمان واقعيت زندگي خودمان را که هيچ، مال همسايه و دوست و آشنا و فاميل و خلاصه بيشتر اهالي شهر را مي شناسد، حتي آن بيچاره هايي که از وجود بسياري از ديوارهاي واقعيت جلويشان خبر ندارند. رضا با تيزبيني خارق العاده اي پيش بيني ميکند که فاصله آنها تا ديوار چقدر است و کي سرشان به ديوار اصابت خواهد کرد... والبته که اکثرا هم پيش بيني هايش درست از آب در مي آيد.و برگ ديگري بر سند محکوميت خيال پردازيها و رويابافيها و آرزوپروري هاي من صادر ميشود.

 

من اما خيره هستم و ديوار ها را نه فقط نمي بينم که نمي خواهم ببينم. چرا که من جسماَ تنبلم و کاري به کار اين ديوار ها ندارم چه رسد که بخواهم آجر هاي آنها را دانه دانه بشمارم و اندازه بگيرم و اين حرفها.

 

همه هدف من اين است که ذهنم را سبک پا به اين طرف و آن طرف روانه کنم تا به همه جا سرکشي کند و برود و بيايد و ... و بيايد و برود و آنچه را که من نمي بينم، ببيند. آنچه را که نخواهم ديد، ببيند. و آنچه را که هيچ کس نمي بيند، ببيند و بيايد و برايم تعريف کند... آنچه را که وجود ندارد و لاي ديوار ها نمي گنجد برايم بسازد و با آب وتاب تعريف کند و منهم آن را براي شما بنويسم. البته من به ذهنم در ساختن همه چيزهاي قشنگي که از جنس آجر نيست کمک ميکنم. چيزهايي که ضخامت معيني ندارد، با آمار و ارقام اثبات نميشود، و اصلا احتياجي به اثبات شدن ندارد... چرا که وجودش زيبايي است و رقص فکر است . من رقص فکر را دوست دارم. رقص نرم، رقص تند، رقص وحشيانه و سرکش، و رقص سرمست و آرام... رقصي که پهنه اي وسيع مي طلبد بدون ديوار و بدون هراس از اصابت به ديوار و بدون حضور ديوار ها و آجرهاي آن.

 

من زيبايي را دوست دارم و هميشه اين عنصر خيال است که لطف زيبايي را تعيين ميکند. اگر چيزي را دقيقا، منظورم اين است که دقيق دقيق و موشکافانه، همانطور که هست، ببينيد آنوقت ديگر آن چيز زيبا نيست. بلکه چيزي است که هست و همان چيزي که هست فقط يک آجر از ديوار واقعيت را تشکيل ميدهد، همين! آنچه لطف زيبايي را تعيين ميکند، آن فضاي ناشناخته اطراف آن است، آن عدم قطعيت حضور، آن چيز است که بدان زيبايي مي بخشد، آن حس مکاشفه، آن حس شراکت شما در موجوديت آن چيز، در تعريف زيبايي آن. نقش خيال شماست که فعالانه زيبايي را مي آفريند. تصور خيالات و آرزوها در ذهن شما در تداعي زيبايي از يک واقعيت نقش تعيين کننده دارد. خداوند واقعيت را آفريده و خيال من و شما ست که زيبائيها را مي آفريند. مگر زيبايي ليلي در چشم مجنون نبود؟ ديدن آجر هاي لخت که زيبايي ندارد. و من رنج ميبرم از اين که رضا حس انکار را از من گرفته است. من نمي توانم آجر ها را انکار کنم. نمي توانم خيالم را پرواز بدهم و به گشت و گذار بروم و لذت ببرم. آخ که چقدر دلم مي خواهد گاهي با رضا از شهر فرار کنيم و بزنيم به بيابانهايي که ديوار ندارند و ببينيم همه آن عرصه پهناورخيال و زيبايي را... باهم آنقدر از ديوارها دور شويم که ندانيم آيا با هم هستيم يا دور از هم چرا که فقط با وجود خط کش وبرهان و عدد و رقم مي توان نزديکي و يا فاصله را اندازه گرفت و نه با خيال و نه باآنچه که عدد و رقم ندارد و خط کش ندارد واحتياج به اثبات ندارد و از جنس هيچ چيزي مثل آجر نيست... چقدر دلم ميخواهد با رضا پروازکنم و نقشه ديوارها و ساختمان ها و همه شهررا حتي با هم مسخره کنيم در يک شب آبي وسبک. اما صبح باز با هم برگرديم و مثل دو تا بچه مودب و سر به زير در مسير درست از ميان ديوارها حرکت کنيم با دقت فوق العاده اي که مانع از تماس ما با هيچ نبش ديواري بشود حتي وقتي که با سرعت حرکت مي کنيم...

 

او حتي به من اجازه عبور از يک کوچه آن طرف تر را هم نميدهد، چه رسد به پرواز! و گاهي فکر ميکنم آيا او اصلا ميداند پرواز يعني چه؟ آيا هيچگاه سرش را بالا گرفته تا آسمان را بالاي سرش و بالاي همه واقعيات موجود ببيند... به گمانم اکثر وقتش را با چراغ قوه مخصوص خودش حتي در نور آفتابي که همه جا را براي همه روشن ميکند صرف ديدن ذره ذره آجرها ي گوناگون ديوارهاي متعدد ميکند و کم کم به مکاشفه طرح ساختمان هاي شهر و نقشه شهر آشنا مي شود و شيوه حرکت سريع و دلخواه را عليرغم حضور آجرها تمرين ميکند و سياست را ياد ميگيرد و ميداند که براي عبور و حرکت در زندگي واقعي بايد کدام ديوار را برداشت و کدام را خراب کرد و کجا بايد ديواري بنا کرد. رضا طرح ساختن آجرها را حتي ميداند و اصلا انگار مهندس کوره آجرپزي است و ميداند چگونه بايد ضخامت واقعيت را تعيين کرد...

 

 

 

اگر رضا فقط يک بار چراغ قوه اش را خاموش کند و دست مرا بگيرد، من دستش را خواهم گرفت و چشمانم را در چشمان او خواهم دوخت و با نگاهم به او خواهم فهماند که زيبايي، لطف ذهنيت است و تلاش براي ساختن رابطه بين عينيت و ذهنيت. و گاه نيز تلاش براي برقراري پل رابطه بين دو تا ذهنيت، مثل يک نگاه که پل رابطه دل من با اوست... اينها را با نگاهم به او مي فهمانم و سرمست از نگاهم، او را در آغوش ميگيرم چنانکه چراغ قوه اش از دست اش بيفتد و مست ازشراب عشق من منکر چند پاره آجر بشود و باهم پنجره اي در يک ديوار بزنيم و از پنجره به بيرون برويم و هواي آزادي خيال وهوس و رويا و انديشه را، فارغ از آجرها، فارغ از ديوارها، فارغ از واقعيت، فارغ از هر واقعيت، تجربه کنيم. فکر ميکنم آنوقت آنچه که با هم آن را آبستن ميشويم زيبايي ذهنيت ما باشد.

رضا، دستت را به من بده

نگاهت را به نگاهم وصل کن

تنت را به گرماي تنم بسپارو

آجرهارا انکار کن

...

کفر هم زيباست!