پيشقراول

 

چند هفته است که دارم مثل خر روي اين پروژه کار مي کنم. حتي از وقت زندگي شخصي ام و بازي با ميترا و البرز هم زده ام تا اين پروژه را به نحو احسن تمام کنم. به عنوان يک زن به خوبي اين را مي دانم که بايد کارم "فوق العاده" و "بسيارعالي" باشد تا در سطح "عادي" و به عنوان "خوب" در جمع مردان پذيرفته شود. تمام وسواس زنانه ام را به خرج دا ده ام که همه جزئياتش تميز و کامل ارائه شود. اسلايد هايي را که براي صحبت درباره پروژه ام حاضرکرده بودم بارها و بارها و بارها مرور کردم، وجزئياتش را پاک کردم... و کلياتش را پاک کردم... و باز دوباره نوشتم... و بالاخره امروز نتيجه اش را ارائه کردم: در حضوررئيس و همکاران ذکور. و شما حدس مي زنيد چي شد؟ تشويق ام کردند... برايم کف زدند... از زحماتم به شکل دوستانه و صميمانه قدرداني کردند... يا به شکل رسمي تشکر کردند؟ اشتباه نکنيد! يک چيزهايي در اين دنيا هست که اصلا حساب دو دو تا چهارتا نيست! همکارانم گوش کردند، انگار که دارند مرا تحمل مي کنند... هميشه اينطور است! هيچوقت از ديدن من اشتياقي در همکاران مذکر من ايجاد نمي شود، هيچوقت رئيس ام يا همکارانم بي صبرانه منتظر شنيدن نظرات من نيستند، انگار با صبوري دارند به من گوش مي کنند. و بعد که همه تلاش خودم را با هيجان ارائه کردم، انگار که اتاق را مثل هميشه تميز جارو زده باشم، و نه بيشتر! تازه، بعدش هم يک نفربا پيشنهادي که درست در راستاي حرف هاي من بود ولي فقط يک قسمت از پروژه من را بيان مي کرد، رشته صحبت را بدست گرفت و شد مرکز توجه ديگران! ... چرا هميشه اينطور است؟ من براي جلب توجه آنها بايد فعالانه تلاش کنم و يک لحظه غفلت من، یک ثانیه مکث برای پاسخگویی دقیق، حاصل تلاش ام را بباد مي دهد: دیگری رشته سخن را بدست می گیرد و میدان بحث را از من می دزد! توجه همه را از دست مي دهم و ازذهن همه پاک مي شوم... حرف هايم هم از ذهن شان پاک مي شود. آيا حرف هاي من را مي فهمند؟ يا فقط گوش مي کنند، به رسم ادب، زيرا که چشم هايشان من را مقابلشان مي بيند، ولي ذهن شان از ديدن من امتناع مي کند؟ آنها هميشه حرف همديگر را خوب مي فهمند زيرا که مرد هستند... و من همچنان غريب مي مانم، زيرا که من زن هستم.

 

و حالا هم که به خانه آمده ام، اوقاتم پرازيک جور احساس غريب است و دلم مي خواهد آرام گريه کنم اما در عين حال گريه ام نمي آيد. چون احساسم خروشان هست، ولي لحظه اي نيست ... احساس ادراکه است که مي رنجد و گريه مي کند ... واين لحظه، لحظه ي مکاشفه دردي است که هميشه هست و خاص اين لحظه نيست. باز هم تجربه کرده ام که هرچقدر هم که تلاش کنم، کافي نيست! باز موجوديت من به چشم نمي آيد و... هرچقدر هم که خوب کار کنم، باز موجوديت من نا تمام ديده مي شود. فکرش را بکنيد: انگار که موجوديت من با همه تخصص حرفه اي و فني ام حتي در سطح موجوديت يک مرد عادي هم ديده نمي شود! يک جوري غريب ديده مي شود. حتي اگر کاري که ارائه مي کنم فوق العاده باشد، باز هم موجوديت من براي آنان غريب باقي مي ماند و زبان مرا انگار که درست نمي فهمند. من دلم پر از احساس دردي زنانه است زيرا با همه کنترلي که روي مسير پيشرفت زندگي خودم داشته ام و دارم، با همه تلاشي که در طول زندگي کرده ام تا خودم را به اينجا رسانده ام، هيچ کنترلي روي برداشتي که آنها از من دارند، ندارم! انگار که تلاش هاي من ربطي به برداشت آنها ندارد! برداشتي که کهنه است، بس کهن تر از من، و بس کهن تر از خود اين مردان، و اين مرا ديوانه مي کند! و مايوس مي کند، و نااميد مي کند، و پرازگريه مي کند. چرا؟ چرا مرا به تمامي نمي بينند و حجابي در ذهن آنها هميشه روي تصوير من هست که شخصيت من را مي پوشاند. حجابي از رنگ جنسيت من، حجاب "زن" بودن من که چنان در مغز آنها جاي گرفته که من هرچقدر هم که تلاش مي کنم وبهترين کار را هم ارائه مي کنم، باز در نظرآنها فقط يک "زن" ديده مي شوم وبس! و زن براي آنها غريب است زيرا که از جنس خودشان نيست.

 

من زن بودن را اينجور وقت ها حس مي کنم که بغضي از جنسي نامعلوم گلويم را مي گيرد... آنقدر نامعلوم که نمي فهمم گريه مي خواهد... يا فرياد... يا فرار از وجودم را! طوري است که نمي فهمم آيا بغض من توي گلويم است يا توي تمام تنم؟... نمي فهمم. انگار که غربت آنها نسبت به من، در خود من هم نسبت به خودم رخنه کرده. حس مي کنم که هرچقدر هم که تلاش مي کنم، باز انگار که هشتاد درصد من نامرئي است و به چشم نمي آيد و هميشه توسط مردان اطراف من انکار مي شود. من هميشه حقير و مثل يک آدم بيست درصدي ديده مي شوم! با من مثل يک موجودي که تماميت ندارد برخورد مي شود و بدتر از آن اينکه حتی انتظار تماميت از جنس زن ندارند. و اين عليرغم همه تلاش هايم است... مرا از درون خسته مي کند... تلاش هايم هيچوقت به چشم مردها کامل نيست، موجوديت ام به نظرشان هيچوقت معمولي نمي آيد. انگار که هستي من نوعي مهر "ناقص" رويش دارد، مثل پيراهني که يک چيزي اش عوضي دوخته شده و ارزان تر به فروش مي رسد. و من حس مي کنم که زندگي ام بخشا انکار مي شود و زير فشار انکار ديگران است که موجوديت ام تحقير مي شود، توهين مي بيند، و روحم آزرده مي شود و خراش برمي دارد و بالاخره آسيب به جسم ام مي رسد و به چشمهايم که آماده گريه اند... اين حس غريب بودن هميشگي در جمع آشنا، مثل يک فشار بختک وار است روي زندگي روزمره ام، مثل چيزي که با کلمه ها وصف نشده... با هنر وصف نشده ... بيان نشده... و راستي، چرا بايد بيان شده باشد؟ اين احساس زنانه است، کلمه ها هميشه مردانه بوده اند، زبان مردانه بوده، هنر هم دست مردها بوده، هيچ مردي هيچوقت اينجوربغض خودش بودن را حس نکرده. مردي نبوده که فشاري را روي همه جسميت خودش، موجوديت خودش و هستي معنوي اش از همه جنبه ها حس کند! شايد اگر من هم آلت تناسلي ام شکل ديگري مي داشت، مغزم اينقدر تحت فشار قرار نمي گرفت و اين احساسات را تجربه نمي کردم و توي کلمه ها دنبال جنس غريب و نايابي نمي دويدم.

 

پرده هاي ذهن مردانه هر کدامشان بين تو و آنها فاصله مي اندازد. آنها جلوي همديگر همان هستند که هستند، آنها جلوي تو هم همان هستند که هستند، اما تو در مقابل آنها هرگز خودت نخواهي بود و فقط آن چيزي هستي که آنها از تو در تصورشان مي بينند. هر چقدر هم که تلاش کني... يک ديوار چين در ذهن هرکدام از آنها حول مفهوم "زن" را گرفته و خيلي که هنرکني و شاهکار بيافريني و بهترين عملکرد کاري را ارائه دهي، تازه تحسينت مي کنند که "بارک الله، يک زن توانسته چنين کند!" تازه از بافت زمخت سنت تفکر چسبيده به قعر ضمير آنها که مفهوم کهنه و پوسيده اي از "زن" را در حبس عادت نگه مي دارد، يک ميليمتر خودت را بالا کشيده اي!

 

من دلم مي خواهد که فرياد کنم... قيچي بردارم و خودم را از تاروپود سنت تصوير "زن" در ذهن آنها جدا کنم... رشته هايي را که به من و زندگي من هيچ مربوط نمي شود، و واقعيت زندگي من نيست، رشته هايي را که انگار من نديده ام و تازه مي بينم که بوده، و سالها ست که بوده و بوده و بوده، ولي هرچقدر هم که تلاش مي کنم، درس مي خوانم و دانشگاه مي روم، مدرک تحصيلي را مي گيرم، درس و تحصيل را ادامه مي دهم، کار مي کنم، تجربه کسب مي کنم،... باز مي بينم که در متن تيره ناشناخته مانده يک "جنس" هستم و بس! يک موجوديت عجيبي که "جنسيت" آن، از محتواي انساني آن هميشه پررنگ تر و برجسته تر است. يک جنس غريب که مرد نيست! و چون مرد نيست، هميشه غريب است... که ازش انتظار زيادي نمي رود و توانايي هايش انکار مي شود، حتي اگر خودش را هم هلاک بکند، و به هر مرحله از موفقيت هم که برسد، هيچوقت با مردها مقايسه نمي شود... فقط و فقط با زمينه تيره "جنس" زن مقايسه مي شود و حداکثر يک "به به" نثارش مي شود که "به به... بيرون از آشپزخانه هم هنري دارد" اماهنرش در حاشيه هنر مربوط به آشپزخانه باقي مي ماند و به جد گرفته نمي شود.

 

مي دانم که همه عمرم را هم که درراه کسب موفقيت فردي و حرفه اي بگذارم، بيشتر از يک وجب از جايگاه مادرم دورتر نخواهم رفت. هويت فردي من چنان در هويت اجتماعي من بافته شده که تقريبا جدايي ندارد. هويت عام "زن" هميشه بر هويت شخص من غالب است. من هميشه در بطن تصويري کهنه از "زن" جاي خواهم داشت... و مي دانم و مي دانيد که تصوير"زن" چقدر حقير است... و همين من را به گريه مي اندازد... که فشار اين حقارت را روي خودم کشف مي کنم... که توهين را درنگاه هايي که از من حين صحبت گرفته مي شود و بسوي مردي که صحبت مي کند مي رود، تجربه مي کنم... که مي بينم که اين عادلانه نيست که من فقط يک بارزندگي کنم، يک بار، و آن هم زير با اين همه حقارت، و هرروز درد را در هر برخورد حس کنم... اين ها جلوي روح من حصار مي کشد و اين خراش ها روحم را از پرواز انساني اش باز مي دارد و من در اين فرصت يکباره نمي توانم زندگي را با همه افقش تجربه کنم ...

 

با خودم سعي مي کنم روراست باشم: گريه بکنم، يا فروبخورم اشکهايم را؟ و به دنبال دليلي براي گريه مي گردم: من نه بي سوادم که شايسته احترام شغلي نباشم... نه گناهکار که به من توهين شود... نه مجروح و يا ناقص که با من بيست درصدي برخورد شود، فقط زن هستم، و مردها به خودشان اجازه مي دهند که عليرغم سوادم، موقعيت شغلي ام، و توانايي کاري ام به من توهين کنند و با من مثل يک موجود ناتوان بيست درصدي رفتار کنند...غرورم؟ فکر نمي کنم با اعتراف به اين حقيقت به غرورم صدمه بخورد. به عکس، آنقدر توانايي دارم که اين حقيقت تلخ را ببينم و باز هم سرپا بايستم و فرياد بزنم که "من زن هستم! واگر من را درست نمي بينيد، تقصيرشماست!" اما شايدبخشي از دليل بغض من اين است که رفتار آنها، با همه حماقتشان، به غرور من لطمه مي زند... و تصميم مي گيرم که حق دارم گريه کنم... غرورم به خاک افتاده.

 

مليحه راست مي گفت که" ما پيشقراول هستيم! چه بخواهيم، چه نخواهيم! " فکر مي کنم پيشقراول بودن چه مشکل است درجاهايي که کسي قبل از تو نرفته، نبوده، دستورالعملي نيست، نقشه اي نيست، و راهي که تو مي روي به هرحال تنها راه است، چون توفعلا تنها رهرو هستي! زني دراين جمع مردانه. و باز فکر مي کنم که پيشقراول بودن و جنگيدن چقدر سخت است مخصوصا وقتي که نمي تواني سلاح را آماده تهيه کني، بلکه بايد ذره، ذره، ذره با تجربه ات و با ايستادن در مقابل هر تحقير بسازي. من از اين موضوع هم نگرانم، و هم خوشحالم! نگرانم از دشواري هاي راه ، نگرانم از جنگ هاي ذهني و رواني، و از آن چيزهايي که مرا به گريه مي اندازد و تحقيرم مي کند و غرورم را جريحه دار ميکند، بيزارم. اما انتخاب بامن نيست. زندگي من همين است. در اين سده اي که من بدنيا آمده ام، سرنوشت زنها همين است که بقول مليحه پيشقراول باشيم ... باز خدا را شکر که زماني که دختر ها را زنده بگور مي کردند، بدنيا نيامدم... و راستش خيلي هم خوشحالم: از اينکه من چه بخواهم، چه نخواهم، پيشقراول هستم، خوشحالم. زيرا که من هستم که راه را کشف مي کنم، و نيز مي دانم که لشکري پشت سرم هست ...