پله ها

 

 

سر میز کارم در دانشکده نشستهام. به سختی می توانم حواسم را روی مسئله متمرکز کنم، آن هم مسائل درسی که اصلا دوستش ندارم و برایم از هر چیزی سخت تر هست ... فیزیک مسخره‌ی اتمی که نه به درد دنیا می‌خورد و نه آخرت. همه ذهنم درگیر حرف‌های نامربوطی است که بین من و او رد و بدل شد. دلم با هر تصویری که ذهنم مرور می‌کند، بیشتر می‌گیرد. کاش می‌شد یک چیزی را از درون ذهنم بیرون بکشم تا ذهنم تمیز شود و اینهمه آشفته و شلوغ نباشد. شاید یک سری حوادث گذشته را، یک سری کارهایی را که کرده ام، یا از روی حماقت و ساده‌دلی نکرده ام. و چرا همیشه اسم حماقت و ساده‌دلی را گذاشته‌ایم پاکی و معصومیت!؟ ... خدایا، اگر آدم می‌توانست فقط یک تکه از گذشته‌اش فقط یک تکه خیلی کوچک - را دور تا دور قیچی کند و توی سطل آشغال بیندازد، چه خوب می شد! می‌ترسم اگر اینطوری پیش برویم، همه‌ی آن برنامه‌های شیرین آینده از زندگی‌مان قیچی شود.

 

می‌روم انتهای راهرو، انتهای ردیف دیوارهای کوتاهی که دفتر کار دانشجوهایی مثل من را از هم جدا می‌کند. جایی که قهوه جوش و آب جوش و یخچال قرار گرفته. و برای خودم یک چای درست می‌کنم. دوباره می‌نشینم سر میز. کتاب هنوز باز است و اینبار اوست که مثل بز اخفش به من زل زده، و من کاریش ندارم! نگه داشتن لیوان چای در دو دست و ذره ذره نوشیدن چای ذهنم را آبیاری می‌کند. جرعه‌های گرم و لطیف چای غلظت افکارم را می کاهد.

 

کم کم خودم را راضی به کار می‌کنم. قلم بدست می گیرم و شروع می کنم روی کاغذ صورت مسئله را نوشتن. شاید نوشته های قلمم فضای ذهنم را پر کند و آشغال ها را بیرون بریزد. درشت و محکم می نویسم تا ذهنم دنبال قلم براه افتد... ابتدا نسبتا روان می رود، و لی خیلی زود مثل خر ملانصرالدین خسته می‌شود و لج می‌کند و از جایش تکان نمی‌خورد!... همینطور دارم به خودم لعنت می‌فرستم و با شعاع اتم ها کلنجار می روم که تلفن زنگ می‌زند...گوشی را بر می دارم. خودش است، پشت در. همان دری که به محوطه قهوه‌جوش و یخچال باز می‌شود. می‌گویم "الآن میام در رو باز می کنم..." می‌گوید "بیا بریم بیرون حرف بزنیم!" مکثی می کنم و از این دعوت می‌ترسم: یک تصادف شدیدتر! ولی جا خالی نمی‌کنم: "باشه، الآن میام."

گوشی را می گذارم، و کتاب و دفترم را روی میزم رها می کنم. اتم ها از توی ذهنم می خزند لای کاغذهای کتاب، و آرام می خوابند. خوش به حالشان! تکه ای که باید از گذشته‌ام قیچی شود، با رقص وحشت می‌آید وسط ذهنم...

 

به طرف در که می روم، از پشت شیشه می بینمش ... بی‌تاب است. او هم یک قیچی در ذهنش دارد که آماده بریدن بخشی از گذشته یا آینده است و هنوز تصمیم نگرفته چه چیزی را باید ببرد. هیکل زیبای مردانه‌اش پشت در آهسته قدم می‌زند ... دلم می‌خواهد که او با عذرخواهی جلو بیاید، از من بخواهد که همه چیز را فراموش کنم، گناه همه کج فهمی‌ها و برخوردهای تندمان را به گردن بگیرد، و از من بخواهد که ببخشم‌اش ...

 

در را که باز می کنم، چهره ام مثل گام هایم پر توقع است. و او هم گارد دارد، هم در چهره اش، هم در صدایش، و هم در نگاهش!

نمی خواهیم صحبت را در راهرو شروع کنیم، اینجا هم دانشجوی ایرانی هست و هم استاد ایرانی ... و گذشته از آن، لحن صحبت های چهارگوشمان هم ما را به اهالی همه کشورهای دیگر هم لو خواهد داد.

ساکت به طرف آسانسور می رویم، با آسانسور تا طبقه پایین ... و از در دانشکده خارج می شویم.

 

میگوید "بیا از این طرف" و جهت دست راست را می‌گیریم که به طرف تپه های شمال برکلی بالا می رود.

 

مثل همیشه، او بحث را شروع می کند. رودخانه‌ای پرآشوب از جمله ها به سوی من روان می‌شود "ببین! ما اگه........................................" و از آنچه که اتفاق افتاده می گوید. واقعه‌های ساده یکی یکی در نقش موارد اتهام من ردیف می‌شوند... واکنش های من را - که در زمان هر واقعه برایم کاملا طبیعی بود طوری با متانت و عصبانیت برمی‌شمارد که خیلی منفی بنظر می‌آید! او را درک می‌کنم، اما لجم میگیرد که همه بار تقصیر در میدان من خالی می‌شود! چطور انفجار‌های عصبی را در من دیده، اما جمع شدن باروت‌ها را که خودش مسبب آن بوده، ندیده. چرا کارهای خودش را نمی شمارد... اگر فرهنگ پرتوقع ایرانی را کنار می‌گذاشت و در این مواقع کمی آمریکایی برخورد می‌کرد، ما هرگز به اینجاها نمی‌رسیدیم که من این جور احساس غرق شدن در طوفان را داشته باشم و او به جای اینکه مرا نجات دهد، هی بر شدت باد و بوران بیافزاید ... حواسم را جمع می‌کنم که ببینم دقیقا چه می گوید که صحبت را از او بقاپم و تقصیرها را کامیون کامیون جلوی پای او خالی کنم. اما هنوز دارد حرف می زند ... سرهایمان را پایین انداخته ایم و پاهایمان ما را بدون جهت به طرف سربالایی می‌برند.

 

باید یک جوری او را متوقف کنم... باید یک چیزی بگویم و گرنه بزودی چیزی از من بیچاره، و احساس او به من، و احساس من به او، باقی نمی ماند!

شروع می‌کنم "تو اصلا هیچ فکر این ............" و از معصومیت خودم می گویم و از مشکلات درسی... شدت استرس.... کمبود وقت... و از او که قدر عشق مرا ندانسته و با کج‌فهمی‌هایش بیخودی مرا شکنجه می دهد ... چون ایرانی است.

 

هر دو متین و آرام حرف می زنیم. صدایمان را بلند نمی کنیم، اما غلیظ حرف می‌زنیم، به غلظت احساسی طوفان زده. می‌گوید که اینجا ایران نیست و باید متناسب با شرایط اینجا توقعات‌مان را از همدیگر تنظیم کنیم.

 

کلی سربالایی آمده ایم ولی حالا وقت خسته شدن نیست ... هنوز طوفان ادامه دارد!

باز سعی می کند مسیر صحبت را در زمین خودش اسفالت کند، و من تلاش دارم که او بحث را به بیراهه ای که همیشه بدانجا می برد و پیروز بر می‌گردد، نکشاند. حرفش را قطع می کنم ... که ناگاه ... چشمم به چیزی می افتد که اصلا انتظارش را ندارم! مثل برق زده ها خشکم می زند!

در یک وجبی آرنج راست من، یک پرتقال از درختی آویزان است. درخت کنار پله هایی باریکی روییده است که ما داریم از آن بالا می رویم و آنقدر باریک است که باید یکی‌یکی بالا برویم. من جلو می روم و او پشت سرم می آید. اما او هم همزمان چشمش به همان درخت افتاده. ناگهان هر دو با هم ساکت می شویم. این سکوت فقط ظاهری نیست، ذهنمان هم آرام است. محو زیبایی پرتقال ها شده‌ایم. با تفاهم کامل، در سکوت کامل. حرف‌هایمان ناپدید شده و من دیگر نیازی به قیچی کردن گذشته ندارم!

 

من حوا هستم و او آدم ... پرتقال می چینیم.

 

چند دقیقه بعد، جیب هایمان پر از پرتقال است. و من دستهایم هم پر است. او یک پرتقال پوست کرده و دارد با من قسمت می‌کند.

 

در آرامشی پر از پرتقال، با هم به طرف دانشکده سرازیری را طی می‌کنیم.

 

وقتی که پرتقال‌ها را به او می‌دهم، دم در دانشکده، مرا می بوسد و با آرامش همیشگی می‌گوید که "شام می‌پزم و منتظر می‌مونم تا بیایی با هم شام بخوریم."