پشت ديوار دلم

 

پشت ديوار دل من يک نفر مي نشيند و ناله کنان از من گدايي میکند که او را به درون راه بدهم. هميشه صداي تضرع او از پس ديوار بلند به گوش ميرسد. هر دفعه که به حياط ميروم تا آن را براي پذيرايي آماده کنم، و هر دفعه که از حياط رد ميشوم تا به زيرزمينهاي انباري بروم و آذوقه بياورم و خوراک دیگران را مهيا کنم، صداي گدايي اش بلند است. آنقدر این صدا را شنيده ام که بدان عادت کرده ام و مثل صداي درختان بلند سپيدار به هنگام وزش باد مرا تسلي ميدهد. اما...

 

گاهي هم مي انديشم که چه طوري ميشود او را ديد که کيست؟ آيا شکل من است، و تازه اگر هست چه شکلي است؟ يا يک وهم دروغ و مسخره است؟ آيا همه حرفهايش دروغ است؟ آيا شنيدن صدایش هم  وهم و خيال است؟ آخر صداي او بگوش هيچ کس ديگري نميرسد بجز من. آخر او پشت ديوار دل من نشسته. دلي که آنقدر بزرگ است که حياط اش جاي پذيرايي از همه اقوام و آشنايان و دوستان دور ونزديک و خويش و بيگانه را دارد و اتاقهايش پر است از غلغله شوهر و بچه هايم و مادرم که گاهي مي آيد و ميرود و پدرم که به ما سر ميزند. چقدر غلغله اتاقهايش را دوست دارم. رفت و آمدهاي تو حياط بد نيست اما گاه خسته ام ميکند و هر بار که پا به حياط ميگذارم و تميز کردن حياط خسته ام ميکند از پس آنهمه پذيرايي و بريز و بپاش که جمع کردنش آسان نيست، صداي تضرع او از پس ديوار بلند است. هميشه از من ميخواهد که به درون خانه راهش بدهم. صدايش، ولي گم است مثل همان صداي بهم خوردن برگهاي سپيدارهاي بلند خاطره هاي گم که  در کوچه باغهاي اطراف صف کشيده بودند. کلماتش واضح و مشخص نيست. ميدانم که اگر از اول توي حياط بود شايد يک جايي توي يکي از پستو ها يا زير زمينها جايش ميدادم. نه، جايش هرگز توي اتاقها نبوده، آنجا مال شوهر و بچه هايم هست. غلغله آنها را دوست دارم و به همان صداهاي شلوغ و همهمه آنها زنده ام. نه، توي حياط هم زشت بود که آشناها و بيگانگان يک غريبه را ببينند. بايد از اول راهش ميدادم و جایی پنهانش ميکردم، آنوقت اينقدر تضرع نميکرد. گاهي بهش غذايي، آبي، چيزي ... ميرساندم. اما هيچوقت راهش ندادم. راستش ديوار حياط بلند است و راهي به جايي که او نشسته ندارد. بعلاوه، از او کمي هم وحشت دارم.آخر هرگز نديده امش و نشناخته امش. ميگويد که "خود من" است. ولي مگر من "خود من" را ديده ام يا شناخته ام؟ اگر شوهرم او را ببيند چه ميشود؟ او که با من هم غريبه است چه رسد به دیگران.

 

اما دلم ميداند که بايد براي او جايي ميداشت. وقتي که خيلي خيلي تنها ميشوم، ميروم پشت ديوار و به صداي تضرع او گوش ميدهم و گريه ميکنم. مرا به ياد قصه ي دختري مي اندازد که مدتها پشت ديوار باغ بزرگي به دنبال در ورودي باغ مي گشت و عاقبت آن را يافت و به درون باغ  رفت و چهل شبانه روز دعا خواند وسوزنها را از تن شاهزاده بيرون کشيد تا شاهزاده بيدار شد. اما او اگر هم بيايد و سوزنهاي تن مرا ببيند مرا نخواهد شناخت و تازه نميدانم که آيا ميخواهم که او را ببينم يا نه؟ "خود من" را ميگويم! مطمئن نيستم که ميخواهم خودم را ببينم. همه افرادي که به دلم رفت و آمد دارند تصوير مرا توصيف ميکنند و من جسته و گريخته طرحي از تصويرم را در ذهنم با تکه پاره هاي توصيف اين و آن بهم چسبانده ام. تکه و پاره هايي که گاه بس متناقض است. مادرم با گل و جقه و ترمه و ابريشم مرا توصيف ميکند و زن همسايه با نظم مبلهاي خانه ام. شوهرم مرا بااحساس خودش توصيف ميکند و وقتي که خوشحال است، من زيبا ترين موجود دنيا هستم و وقتي که شاد نيست، من ميشوم يکي از گلهاي فرش کهنه خانه مان، و اگر هم عصباني بشو د من ميشوم کنده نيمسوزي که دودش همه را خفه ميکند و بايد او را کوبيد تا دود نکند و خاموش شود. ولي بچه هايم مرا باخنده هايشان ميسازند، و با جيغ هايشان و با حرصشان براي بازي، و ولع و عطش شان براي زندگي و تفريح و يادگيري و شادي و ...   فاميلمهايمان هم که مرا به شکل غذاهايي که برايشان ميپزم توصيف ميکنند: اگر تحويلشان بگيرم و بهترين غذاها را بپزم، به زيبايي زن نمونه هستم و اگر تحويلشان نگيرم، مثل شن هاي يک ساختمان نيمه تمام بيفايده ام مگر براي مورد مشخص ساختمان بچه داري و خانه داري ام.

 

همه اينها را اينجا و آنجا روي اندام نامرئي يک مترسک تهي چسبانده ام و تصويري از خودم را بدست آورده ام. تصويري که برخي جاهايش هنوز برهنگي نامرئي مترسک هويداست و با هيچ تکه پاره اي پوشيده نشده و بعضي جاهايش وصله و پينه روي هم آنقدر زياد است که سنگيني ميکند و تعادل هويت مرا بهم ميزند. صورتم تصويري ندارد که تازه باشد. همان است که شب عقدم از توي آينه جلويم ديدم و همه تعريف زيبايي اش را ميکردند و ماشاءالله ميکفتند و دوست دارم همان را نگاه کنم. پس ازآن هيچکس صورت مرا نديد و چيزي نگفت و تصوير عوص نشد. اما دارد کمرنگ تر و کمرنگ تر ميشود و بمرور زمان آن تصوير کهنه مي شود و دلم مي گيرد. اما چاره نيست...

 

کسي توصيف تازه اي نميکند و شوهرم فراموش کرده که من تصويري روي چهره ام دارم و يا حد اقل لازم دارم. شکمم قشنگ ترين جاي مترسک است که تصوير حاملگي ام و زاد ورود من و شوهرم و جاي پاي هستي بچه هايم در آن نقش بسته و خدا ميداند و بس (!)  که چقدر بچه هايم را دوست دارم همانقدر که او بنده هايش را دوست دارد ( و تازه شايد بيشتر چرا که بچه هايم از جنس من اند...) آلت جنسي ام نقشي دارد، ميدانم. اما نقش آن در تاريکي شب است و ديده نميشود و من هيچگاه آن را نميبينم... پاهايم بارکش تنم هستند و دستهايم نقش غذاهاي خوشمزه و پاکيزگي خانه را دارند.  وبعد هم تکه پاره هاي زيادي پشت سرم چسبانده شده که تعادل مرا بهم ميزند. همه آن حرفهايي که پشت سرم گفته شده و متناقض است يا همگون و به من ميچسبد يا نه. نميدانم. ولي همه اش در پشت تن نامرئي مترسک چسبيده شده و تعادلم را بهم ميزند. وزن و سنگيني آنچه که روي هم گفته شده و آنجا چسبيده گاه بيشتر وزن مرا تشکيل ميدهد و خدا ميداند که چقدر مواظب آن وصله ها هستم که يک  وقتي ناجور نباشد و وقتي که ميچسبد تصويرم را زشت نکند. اما دست خودم نيست چرا که از دهان ديگران مي آيد و قدرتي در من نيست که آنها را کنترل کنم... تکه هاي زشت و زننده اي که با تف و لعنت به پشت سرم چسبانده اند، تکه هايي از غيبت، تکه هايي از حسادت ديگران و نقش چند تا چشم و ... همه و همه روي هم چسبيده اند و فقط مرا گيج ميکنند که هويت مترسک چيست و در حاليکه چهره اش از تصوير کهنه عقد و عروسي هي رنگ ميبازد، اما پشت سرش هي پر رنگ تر و وزين تر ميشود و تعادل موجوديت او را بهم ميزند...

 

باز به حياط ميروم که آب بياورم وصداي تضرعش مي آيد. ناله ميکند که من بايد ببينمش والا ميميرد. فکر ميکنم که دروغ ميگويد. هميشه همين را ميگفته و هرگز نمرده. باز هم نميميرد. اما صدايش به مرور زمان ضعيف تر و ضعيف تر ميشود. بعلاوه، مرا چه نيازي به اوست؟ يک عمر بدون او زيسته ام ... گرچه هرگاه که ته دلم ميگريد، اين صداي اوست که از ته حياط دلم مي آيدو هر گاه که از ته دل شادم، اوست که ميدانم که بيشتراز همه شاد است ... اما راستش ميترسم که به درون حياط و خانه راهش بدهم. چرا که غريبه است. بيشتر از همه از شوهرم ميترسم. او هرگز صداي تضرع گدايي را که ادعا ميکند "خود من" است از پشت ديواردلم نشنيده. هرگز به کسي در مورد او نگفته ام. حالا بعد از يک عمر زندگي مگر ميشود او را بدرون آورد وتازه معرفي اش کرد و جايش داد؟ نه. جاي همه را تنگ ميکند و تازه شايد خلق و خوي اش با بقيه نگيرد. بچه ها ميدانم که بيشتر به من نزديک ميشوند. ميدانم که ياد ميگيرند که دور حياط دلشان ديوارنکشند و همه را اطراف آن ببينند. اما شهامت شکستن ديوارها را ندارم. ديوارهايي که توي دلم است و هيچکس آنها را نميبيند. اما حجم دلم را شوهرم هرشب اندازه ميگيرد و اگر ديوار را بشکنم، از من خواهد پرسيد که چرا حجم حياط تغيير کرده.

 

بدنبال راهي ميگردم. کنجکاوم که خود من را ببينم. راستي آيا چهره اي دارد؟ زيباست؟ موجودي واقعي است يا مثل مترسک نامرئي است وفقط با توصيف ديگران هويت مي يابد؟ اينها را از او مي پرسم و او ميگويد" تو ميداني! چون که من خود تو هستم!" چقدر کنجکاوم که "خود من" را ببينم...

 

يک شب که شوهرم خوابيده، قلم را برميدارم و شروع به نوشتن ميکنم. آجرهاي ديوار دلم را يکي يکي برميدارم و آنچه را که پشت آن محصور بود، روي کاغذ ميريزم! تصوير "خودمن" را ذره ذره ميبينم. چهره اش جاي پاي زمان را دارد درچينهاي پيشاني بين دو ابرو و گوشه چشمها. اما پير نشده و جوان است.

 

"خود من" ميگويد چون که به حياط دلم راهش نداده ام و در زندگي من سهيم نبوده، جوان مانده  و برق چشمانش از ناپختگي است و چروک های صورتش از دردهايي  که من در زندگي کشيده ام.

 

هر چه بيشتر مينويسم واقعي تر ميشود. موجودي واقعي است ولي چقدر لهجه مادرم را دارد و چقدر حافظه مادر بزرگم را!  زياد از من دور نيست و گويا نبوده. اما جاي خالي اش را حالا ميبينم که چقدر هميشه حس مي کرده ام. اورا در آغوش ميکشم و توي دفترم جايي برايش باز ميکنم. هرچه بيشتر روي کاغذ مينويسم، مترسک واقعي تر ميشود وجسم مي يابد وهويت من ديگر يک مترسک تهي نيست. تصوير هويت من بيشتر و بيشتر به "خودمن" شبيه ميشود...