دلم يک سيب مي خواهد

 نهارم را خورده ام و حالا دلم يک سيب مي خواهد.

 دلم يک سيب مي خواهد که همراهم ندارم. دلم يک سيب مي خواهد که به هنگام گاز زدن به آن نگران مقدار مواد سمي ضد آفتی که روي پوست آن باقيمانده، و یا به درون آن رخنه کرده، نباشم. و دلم مي خواهد که ميزان خطر سرطان ناشي از خوردن اين سيب را در آينده و ميزان بهبود سلامت حاصل از اين سيب را در زمان حال با هم نسنجم. دلم مي خواهد سيب چنان باشد که فقط سيب را ببينم، نه مواد شيميايي را که در پرورش آن بکار رفته.

 دلم يک سيب مي خواهد که به آن گاز بزنم بدون اينکه انديشه کنم به اينکه چند نفر گرسنه آسيايي و آفريقايي و آمريکاي لاتيني هستند که حسرت گاز زدن به اين سيب را دارند. حتي نمي خواهم فکر کنم که چند نفر يا چند ميليون نفر امروز نهار نخورده اند و حسرت غذا را دارند. دلم مي خواهد چنان باشد که فقط سيب را ببينم، نه همه افراد گرسنه اي را که در دنيا به آن زل زده اند.

 دلم يک سيب مي خواهد که وقتي به آن گاز مي زنم بچه هايم از من چیزی نخواهند و تلفن زنگ نزند و من نگران وقت نباشم. دلم مي خواهد که با آرامش به سيب گاز بزنم و دلم نمي خواهد که انديشه ي گناه وجدانم را متخلخل کند از اين که من با آرامش به سيب گاز مي زنم و نا آرامي زنگ تلفن را با نا آرامي جنگ در عراق مقايسه نکنم. دلم مي خواهد نگران بچه هاي عراقي که وحشت کرده اند و مادراني که نمي دانند چطوري ساکتشان کنند و نمي دانند چطوري جنگ را به آنها توضيح بدهند، نباشم. دلم مي خواهد وقتي که با آرامش به سيب گاز مي زنم به اين فکر نيفتم که چه همه کساني در دنيا در اين لحظه حسرت آرامش اين لحظه من را دارند و دغدغه نداشتن زنگ تلفن برايشان نه دغدغه، که نهايت خوشبختي است. دلم مي خواهد که فقط سيب را ببينم و نه تصوير وحشت زده کودکان را در آغوش مادراني پر از احساس بدبختي و نه تصوير همه کساني را که آرامش دنياي آنها با آرامش دنياي من زمين تا آسمان فاصله دارد.

 دلم مي خواهد که يک سيب داشته باشم، و با آرامش به آن گاز بزنم و از طعم سيب لذت ببرم.