شيشه ها

 

 

"... ...................................................................................................................................... ......................................................................
..................................................................................................... ......................................................................
.................................................................................................................................... ......................................................................
..................................................................................................... ......................................................................
................................................................................... ...................................................................................
.......................................................................................................................... ...................................................................................
................................................................................... ......................................................."

بيش از نيم ساعت است که همچنان داردبا من حرف ميزند و من مثل يک زن حرف شنو و همسر بردبار حرفهايش را گوش ميکنم. همچنانکه هميشه کرده ام. حرفهايش آنقدر ثقيل است که نمي توان ضربه همه را روي پوست جا داد. سعي مي کنم بعضي هايش را به درون انتقال دهم و خودم را براي بقيه حملات آماده کنم.

"................................................................
...........................................................................................................

.........................................................................
.................................................................................................."

همچنان بي وقفه ادامه ميدهد. شايد اين که چيزي نمي گويم باعث ميشود فکر کند که حرفهايش را نفهميده ام و تکرار ميکند.

"....................................................................................
............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................."

نگاهم را به صورتش ميدوزم و مردمک چشمهايم را در چشمهايش قفل مي کنم تا نفهمد که به کجا ميروم و خودم به درون مي خزم . ميروم توي پستو, توي صندوقخانه ام که کسی به آنجا راه ندارد. خودم هم غير از اين جور موقع ها خوشم نمي آيد که به آنجا بروم. تاريک است و پر از شيشه هاي کهنه اي که مادرم از صندوقخانه هاي مادرش و مادر بزرگش و مادر شوهرش و ... برايم آورده . همه همان مدل قديمي دهانه تنگ هستند که ميشود چيزي تويش ريخت اما بيرون آوردنش زحمت دارد.

شنيده ام که در خارج شيشه هاي تميز وشفاف و دهانه گشاد است , دهانه اي آنقدر بزرگ که به بزرگي قاعده شيشه است. استوانه هايي که ميشود حتي رويش نوشت که هر کدام محتوي چيست.

اما من اينها را به ارث برده ام. همه شان را، بعضي را پر، بعضي را خالي و چند تايي را هم خودم آفريده ام. حتي شکل صندوقخانه را هم به ارث برده ام. تاريکي اش ارث و موروثي است. فقط سوسکهايي که به درون اين شيشه ها راه مي يابند گاه به درون کلمه هاي من هم راه مي يابند و همانطور که مادرم و مادر بزرگم و خاله ام در غيبت هايشان اين سوسکها را بکار ميبردند و در نفرين هايشان و دعا هايشان بوي جاهايي که سوسکها رفته بودند مي آمد.

توي صندوقخانه کور مال کورمال پيش مي روم و به شيشه ها دست ميمالم. نه محتواي آنها را مي بينم و ميدانم که چيست، و نه آن همه ضربه ها و تاولهايي را که احمد با حرفهايش به من داده که توي اين شيشه ها بريزم. معمولا سر فرصت مي آيم اينجا و همه چي را جا به جا ميکنم طوري که هميشه هر چقدر هم توي شيشه ها هرچي باشد خود صندوقخانه مرتب است و چيزي از تويش به بيرون سر ريز نميکند. ايندفعه اما هردو تا دستم که هيچي، روي شانه ها يم هم پر است از باري که باز بايد توي اين شيشه ها بریزم.

کورمال کورمال با نوک انگشتانم، با حس بويايي ام, با لامسه ام , و با همه حواسم سعي مي کنم شيشه ها را تشخيص دهم. حقارت توي همه قفسه ها هست. واز همه در آن يادگاري دارم حتي از مادرم که به من ميگفت بختت همين است. همه آنچه را که احمد به من داده مي توان توي شيشه ها ي حقارت جا داد اما ميدانم که بيشتر هم هست. ميدانم بطري هاي دراز بيزاري هم دارم که سرش را هميشه محکم ميبندم چرا که بويش تند تر از سرکه است و هميشه ميترسم که به مشام او برسد و او بيشتر به من بتازد يا خداي نکرده سرم هوو بياورد.

مي گردم و ميگردم و به زحمت کمي از آنچه را که در دستهايم هست در بطري حقارت جاي ميدهم که جايش واقعا مناسب است. بيزاري را بايد آخرسر باز کنم وقتي که احمد رفته باشد. مبادا بويش را بفهمد. کتابهاي گناهم را از بالاترين قفسه برميدارم و صورتحساب همه بار گناهان تازه ام را که احمد داشت تحويل ام ميداد در آن ثبت ميکنم وباز شرم از گناه را در شيشه اي جاي ميدهم . صدايش از پشت مردمک چشمهاي قفل شده مي آيد:

"................................................................ ........................................................................
........................................................................ ........................................................................ .............................................................."

بايد بجنبم و باري را که همچنان به طرف من مي پراند از توي چشمهايم جمع کنم و باز به صندوقخانه بياورم. هنوز بار ترس روي دوش ام است و آن چيزي است که همه اش در صندوقخانه جاي نخواهد شد و بخشي از آن هميشه روي وبالم سنگيني مي کند. نگاه ميکنم ديگرچيست: يک سري چيزهاي ديگر هم هست که نميدانم چيست. اصلا نميدانم. اينها را فرصت ندارم که جدا کنم و سر جايشان مرتب کنم. بايد برگردم و محموله جديد را تحويل بگيرم چرا که همه اش در صورتم جا نميشود. احمد همچنان به حرف زدن ادامه ميدهد در حاليکه يک دستش را به چارچوب در تکيه داده و دست ديگرش را در هوا ميچرخاند و گاه ازپنجره به بيرون نگاه ميکند و نفسي تازه ميکند انگار که بار حرفهايش تمامي ندارد.

"................................................................................. .......................................................................... ..........................................................................
.......................................................................... .......................................................................... ..........................................................................
.......................................................................... .......................................................................... ..............."  وباز بر سرو دوشم ميريزد وقتي که بر ميگردم.

همچنانکه حرفهايش را در مردمک چشمانم تحويل ميگيرم در اين انديشه ام که کدام شيشه براي اينها مناسب است و آیا شيشه اي به اندازه اينها دارم يا نه. اينها چرا اين رنگي هستندو چرا اينقدر سنگينند... تحملشان سخت شده. بايد سريعا بروم توي صندوقخانه آنهارا بگذارم و بيايم. بايد به احمد بگويم که بس کند يا آهسته تر که من به گردش برسم. اما او همچنان مشغول است و ادامه مي دهد:

 ".............................................................................................................. ......................................................................... .................................................................
................................................................................. ............................................................................
................................................................. ....................................................................
......................................................................... ................................................................................. ......................................................................
.............................................................................. ............................................................... ......................................................"

حرفهايش ازگوشهايم سر ريز ميکندو دورم ميريزد. دست و پايم را گم کرده ام. اين دفعه با همه وجودم به صندوقخانه ميروم و نميتوانم حتي نگاهم را در نگاهش قفل کنم که او چيزي نفهمد. ميدوم توي صندوقخانه و در چند تا شيشه را باز مي کنم که ببينم تويش چيست و چي را کجا بگذارم. بوي گند گذشته ها خفه ام ميکند. نزديک است حالم به هم بخورد. رديف شيشه هاي ترشي کپک زده که رنگ شان را هرگز نديده ام و فقط سرشان را سريعا باز و بسته ميکنم. احساس ميکنم که اينهمه بو  در اينجا دارد خفه ام ميکند. صداي احمد ديگر نمي آيد. گويا فهميده که اينجايم و دارد به دنبالم ميگردد چرا که نفسش را روي صورتم احساس ميکنم و دستش را روي شانه ام. نميدانم دوستم دارد يا نه. آيا اين همان دستي است که نوازشم ميکند يا دست همان مردي است که اينطور بيگانه وار مرا سرزنش و نصيحت ميکند و بار گناهانم را ميشمرد وباز ميشمرد. بار معصيت نگاه ديگران را که در کوچه بر من انداخته اند، بار احساس غريزه مردانه کسي که من ندانسته تحريک کرده ام. بارگناه زيبايي هيکل ام که احمد را فريفته ساخته... بار گناه،  گناه،   گناه ... بهمرا ه دستش تا عمق استخوانم را يخ ميزند.

دستپاچه توي صندوقخانه ميگردم تا همه آشغالهاي حرفهايش را توي شيشه ها بگذارم و سرشان را محکم ببندم و بيرون بيايم. اما بيزاري آنقدر شديد است که آن هم مزيد بر علت شده و بايد جايي جاي بگيرد.

اصلا بيشتر از همه چيزهاي ديگر بوي تندش چنان حالم را منقلب کرده که احمد هم آن را حس کرده و بويش را مي شنود، يا از انعکاس چهره من آن را استشمام ميکند. سعي ميکنم بيزاري ام را بسرعت توي شيشه هاي فراوان حقارت جاي دهم اما خشم هم سر ريز ميکند و شيشه هاي حقارت من خرد ميشوند و از قفسه بالا ميريزند پايين روي شيشه هايي که هرگز ندانسته ام محتوي چه هستند اما کم کم خيلي هنرمندانه و ظريف همه شان را پرکرده ام و حالا همه شان يکي يکي مي شکنند و رنگهايشان با هم قاطي ميشود و دست و پايم را لزج ميکند. بوهايشان در هم ادغام ميشوند و مرا به سرگيجه مي اندازند. چشمهايم مي سوزد و من در همه اين کثافت دست و پا ميزنم و وقتي که مي بينم دارم کنترلم را از دست ميدهم به گريه مي افتم و چنان هاي هاي گريه ميکنم که نمي توانم بايستم و مي نشينم و حالت تشنج ام را به احمد سرایت ميدهم. آنقدر شديد فوران ميکند که او دستپاچه حرفش را ميبرد چنانچه روي پوستش کمي احساس گناه ازتندروي مي لغزد. ولي به سرعت به خودش مسلط ميشود ومي گويد "شکست, پاره شد!" منظورش مشک گريه من است، و از در بيرون ميزند و من نشسته ام و همچنان هق هق گريه ميکنم. مثل بچه اي که شديدا زمين خورده و مادرش را هم گم کرده است ...

حالا رژه سالها ميگذرد و ماههاي خواستگاري و عقد و عروسي مي گذرد واين روزهاي زناشوئي مي گذرد ومن طي اين سالها و ماهها وروزها تاريخ صندوقخانه را مرور ميکنم و اينکه چرا هميشه تلخي هايش را در تنهايي مي بينم و چرا بوي گند و تعفن آن را من در خلوت خود دارم. کاش ميشد آن را به آشغالي سر محل داد که ببرد. کاش ميشد در يک شب تاريک همه اش را به جوي خيابان سپرد. کاش ميشد صندوقخانه را شلنگ بست و شست. کاش ميشد اقلا نوري توي آن روشن کرد که ببينم تويش چيست و کم کم تميزش کنم.

اما احمد هميشه چيزي مي آورد و صندوقخانه را لبريز ميکند. ميدانم که دوستم دارد و الا اينقدر سر به سرم نميگذاشت وحساسيت نشان نميداد و اذيتم نميکرد.

اما با اينکه دوستش دارم او را در خانه نميخواهم. ميخواهم از من دور باشد و دور باشد و دورآنقدر که فرصت پيدا کنم که صندوقخانه را سر فرصت تميز کنم. و حتي همه جايش را کشف کنم. هنوز حتي نميدانم که تويش چي هست و فقط ميدانم که هر دفعه فقط فرصت ميکنم که شيشه هاي شکسته و مواد لزجي را که کف آنجا ريخته تميز کنم و هنوز بيرون نيامده ام که باز چند روز بعد مجددا شروع ميکند. هر بار تاکيد بر عشق و علاقه و اهميتي که برايم قائل است و جايي که من در زندگي اش دارم. ميدانم که من کليد آبروي او هستم. اما نمي فهمم که چرا اينقدر به من لگد ميزند و همه تاولهاي روحم را که چرکي شده اند نمي بيند. تعفن درون مرا نمي بيند. هيچکس نمي فهمد. نمي بينند که چقدر از درون حقيرم، شکسته ام و بوي بيزاري از همه دارد خفه ام ميکند. نمي بيند که دارم در کثافت هاي صندوقخانه غرق مي شوم. نمي بيند که چطور در بين همه غريبم... آنقدر غريب که هيچکس را ندارم که مرا کمک کند.

اما ترس نجاتم ميدهد. ترسي که هميشه روي دوشم سوار است اينجور وقتها عصاي دستم ميشود. مرا بلند ميکند و به صندوقخانه ميبرد. از بزرگترين شيشه ها که پراز بخشش است بر ميدارم و مثل سرخاب به چهره ام ميمالم تا چهره ام لطيف شود و پراز عشق به احمد مينمايد. ترس هميشه مرا بهترين راهنماست و بيشتر از حس ششم کمکم ميکند. تمام تنم را حناي صبر مي بندد و مرا به طرف ظرفي که هميشه خالي است هدايت ميکند. ظرف را با دو دستم ميگيرم و از صندوقخانه بيرون مي آيم. حنا بندان و سرخاب کرده به طرف احمد ميروم و دو دستم را به طرفش دراز ميکنم و از او بخشايش مي طلبم. لبخندم قفل محکمي به در صندوقخانه زده و ترس مرا به جلو هل مي دهد.