تماشاچی

 

 

رضا یک دروازه بان ماهر است. همیشه می داند که توپ کجاست و کی به طرفش می آید و اکثر می داند که چطور آن را مهار کند. من اما مثل او نیستم. نه دروازه بانم، نه دروازه و نه توپ. اکثرا تماشاچی او هستم و وقتی که او نگاهم نمی کند، مثل بخار آب به اطراف خودم در جستجوی زندگی می روم. در خانه پدرم همیشه اسیر قفس تعصب پدرم بودم و حالا که رضا مرا به میدان فوتبال زندگی اش آورده که تماشاگر دروازه بانی او باشم، به خودم جرات می دهم که گاهی حسرت های گذشته را پر کنم با تجربه هایی جدید که باید سالها پیش می کردم. مثل بخار از جایگاه تماشاچی بر می خیزم و به تماشای درخت های بیرون می روم. در هوا پراکنده می شوم و به همه طرف می روم و از سیر و تماشای همه چی لذت می برم: عابران، بازیگران، گداها، بیکاران، مردهایی که در سیاست فریادهایشان را می فروشند و مردهایی که یک عمر در زندگی قلمشان را می تراشند تا بعد از مرگ روی سنگ قبرشان چیزی بنویسند و زنهایی که در لابلای اثاث خانه شان به زینت آرایی جلوه می فروشند و زنانی که تازه پا به هشتی در خانه نهاده اند و آماده اند که از در بیرون بروند و تک و توک زنهایی که در خیابان راه می روند و بقیه زنها که نگاهشان می کنند نمی دانند که آیا آنها زن هستند یا مرد، و کودکانی که پا برهنه اند اما سرشان پر است از هوای هوس فردا و خنده هایشان به گرمی آفتاب می چسبد و دیوارهای زندگی را رنگ می زند. پیرهایی که من دارم بهشان می رسم و نمی دانم که آیا آنها به من می نگرند یا من به آنها، و می دانم چه بسا مردها و زنان و کودکان و پیرمردان و پیرزنانی هستند که هنوز ندیده امشان و باید فراتر روم و رقیق تر بشوم و درفضاهای بیشتری گسترده شوم تا ببینمشان. و سبک دارم سیر می کنم که رضا چشمش به جای خالی من می افتد و صدایم می زند. دوباره خودم را جمع می کنم و به مرکز ثقل ام باز می گردم.

 

سبکی هایم همه در جسم سنگین ام جمع می شوند و من خودم را در جای خودم بازمی یابم و خوشحالم از این که در این میدان باز فوتبال زیرآفتاب زندگی مشغولم و کمی غمیگین از اینکه از آنهمه سیروسیاحت بازمانده ام و طعم لبخندی را که از مشاهداتم داشته ام می برم توی یک قاب در صندوقخانه ذهنم می آویزم. از دید رضا مخفی اش می دارم چرا که همیشه لبخندهای مرا ساده لوحانه می داند، چرا که آنچه را من دیده ام او هنگام بازی اش ندیده و تازه خیلی بیشتر از آنچه را که من دیده ام، قبلا در زندگی اش از نزدیک دیده و لمس کرده وقتی که با تجربه هایش روی سطح زمین پیاده راه می رفته و همیشه به پیاده روی هایش و مشاهداتش از آن همه استناد می کند.

 

من اما مثل او نمی توانم پیاده روی کنم. دیگر فرصتی ندارم که آفتاب زندگی ام به نیمروز رسیده و عضلات پاهایم پرورش نیافته و توان آن همه پیاده روی را ندارد. تازه، من عادت به مشاهده نزدیک هم ندارم و نمی دانم که اگر با مردم به شکل عادی ام روبرو شوم به آنها چه بگویم یا از آنها چه بپرسم و تازه، چه نیازی؟ به همین لخوشم که رقیق شوم و از میان آنها عبور کنم و وجودشان را حس کنم و ابعاد زندگی ر ابشناسم بی آنکه لمس اش کنم. برای عضلات ناتوان من همین کافی است. اما رضا تصویر خاطره اش را از همه اینها در اطرافم نهاده و نیازی نمی بیند که من پرواز کنم. بر می گردم سرجایم می نشینم ...

 

صندوقخانه ام اما پر از قاب لبخندهایی است ک در هر سفرم به لبهایم نشسته و در مقابل رضا محوش می کنم و پنهان اش می کنم. اما قلبم می داند که آنها کجا هستند و زیر پوستم به گرمی می زند.