تصميم

 

يک روزعصر درست بعد از چاي عصرانه، همه عمرم را روي دوشم گذاشتم و از خانه زدم بيرون. همه سرمايه ام سي و اندي سال عمرم بود که در جا هاي مختلف پنهان بود و آشکار.  بيشترش توي خانه بود و کمترش توي من. خسته شده بودم از بي هيچ داري. همه عمرم شده بود خانه داري و خانه عمرم را پنهان مي کرد. بايد مواظب خانه مي بودم چرا که عمرم توش بود. عمرم روي فرش، توي باغچه، و بالاي طاقچه لميده بود بي حرکت.  هر روز صبحانه درست ميکردم و نهار و شام و حين کار ذرات زندگي ام در هوا بخار ميشد و بتدريج روي عمرم رسوب مي يافت. يک روز ديدم که همه اش زير پاي اين و آن است و پا ميخورد بدون آنکه اثري از "من" در آن باشد.

 

پس همه اش را جمع کردم. رفتم توي اتاقها و فرش عمرم را لوله کردم و تا کردم و توي کوله ام گذاشتم. از کف باغچه آن را جارو کردم و بعد با دستهايم مشت مشت آن را توي ساک ام ريختم. هر چه ذره هاي زيبايش را دستچين کرده بودم درطاقچه چيده بودم، برداشتم و يا شکستم و دورش ريختم يا لاي بقيه تکه ها جاي دادم. خانه را آنقدر از عمرم تميز کردم که هيچ اثري از من در آن نبود. بعد باخيال راحت مثل اين که چاي گرم آماده اي جلويت باشد و خسته آماده نوشيدن آن باشي و قند را هم لاي لبهايت گذاشته باشي ها، با همان احساس عمرم را روي کولم گذاشتم و از در بيرون زدم.

 

ميدانم که ميدانيد که در آن لحظه ميدانستم که براي باقي عمرم نمي توانستم عمرم را با خودم يک جا داشته باشم و دير يا زود آن را جاي ديگري پهن خواهم کرد. اما همان لحظه را لازم داشتم که بدانم که من زنده ام و عمري دارم و عمرم با من يکي است و من مي توانم همه عمرم را روي وجود خودم لمس کنم واز سنگيني اش لذت ببرم.

 

همان لحظه برايم کافي بود که به عمرم پي ببرم.

 

در آن لحظه ميدانستم که ميتوانم عمرم را از اشياء خانه ببرم و جدا کنم و با "من" يکي اش کنم! ميدانستم که من هستم که بخشي از آن را بدور ميريزم و باقي را با خودم حمل ميکنم. ميدانستم که مي توانم عمرم را فرش کنم و جمع کنم و به خودم بسپارمش.

 

باز ميدانستم که برخي زيبائيهايش را اجبارا به سطل آشغال خواهم ريخت تا قابل حمل شود و باز ميدانستم که عمر شکننده است و هر بار که آن را جمع کني وبدوش بکشي برخي جاهايش ترک ميخورد و ترک هاي تلخي هم ميخورد. اما داشتن يک عمر شکسته و ترک خورده بهتر از نداشتن آن است.

 

از خانه بيرون زدم و به کوچه آمدم. چرا تعجب نکردم از اينکه ديدم که کوچه خالي نيست؟! ودلم براي داشتن مقصدي ، يک خانه ، تنگ شد.