حس زندگی

 

وارد دانشگاه که شدم، در بدر دنبال تصويرهاي خودم گشتم... مي دانستم که يک جايي هست!

هميشه در هر محيطي که وارد مي شدم، تصوير من آنجا بود. تصويري که قبل از من آنجا بود. تصويري که حتي قبل از اين که من به وجود آن محيط آگاه شوم، آنجا بود. بیشترش ترکيبي بود از هنر سنت مادربزرگم و رفتار مادرم و توقعات همه مردان. من کار چنداني نداشتم جز اينکه آن تصوير را بيابم و خودم را به شکل آن دربیاورم.

 

يافتن‌اش کار سختي نبود... هميشه و همه جا بطور آشکار و پنهان دودستي توسط مرد و زن، چپ و راست، بي تعارف و فروتنانه به من تقديم مي شد. من به اين تصويرها عادت کرده بودم. توي خانه‌مان از بچگي ديده بودم و با نصيحت و تهديد و سرزنش و غيبت و توسري و کتک و تشويق و تعريف، شکل تصوير را به خودم گرفته بودم. توي مدرسه هم بود و با خط‌کش ناظم و تعريف معلم و توهين مدير و جريمه مشق و خط کش کف دست به شکل آن خو کردم. به دبيرستان که رسيدم، ديگر خوب حفظ شده بودم. يعني اين که به تقليد خيلي خوب عادت کرده بودم و در اين کار ماهر شده بودم. راستش، تقليد نبود بلکه واقعا پس از مدتي تبديل به همان تصوير مي شدم. خیلی که جرات می‌کردم، اندکي بازيگوشي هم داشتم. گاه جرئت مي کردم نوک انگشتم را ذره اي از تصوير خارج کنم، يا جهت نگاهم را در کاسه چشمانم به اين طرف و آن طرف بچرخانم. اما مي دانستم که اين کار را بايد پنهاني انجام دهم.

 

ازدواج کردم. حتي در ازدواجم هم تصوير زن خوب را مقابل خودم يافتم. يافتنش زياد هم کار سختي نبود. شوهرم خيلي قشنگ بطور مستقيم و غير مستقيم همه جزئيات نقش و نگار زن خود را برايم مي گفت و تصوير زيبايي‌هاي من را برايم به رخ خودم مي‌کشيد و مرا توي رودرواسي و تعارف قرار مي داد. و او تنها نبود. فاميل و دوستان آنقدر از شباهت کامل من با اين تصوير حرف زدند و گفتند و گفتند و از عاقبت شوم زن هاي بدي گفتند که حرمت تصوير را نگاه نمي‌دارند... که من خواه ناخواه به راهي رفتم که بايد مي رفتم! و قبل از اين که بدانم، خودم شکل تصويرم شده بودم. همان که قبل از حضور خودم در ازدواجم مهيا بود و شوهرم مرا از روي آن مي شناخت. همه جزئيات را فراگرفتم، از خانه داري تا حد و حدود متعارف غر زدن به شوهرم و ميزان لازم و کافي توقعات و ايرادات و ... و فکر مي کردم که موفق هم هستم. شايد هم بودم. خلاصه اين که همه چيز خوب پيش مي رفت...

 

تا اينکه آمدم آمريکا و پايم به دانشگاه باز شد. وارد دانشگاه که شدم، پیش از هر چیز در بدر بدنبال تصويرهاي خودم گشتم. دیوارهای دانشگاه خالی خالی بود. اصلا تصويري به هيچ جا نياويخته بودند! هويت من برايشان مهم نبود، فقط نمره اهمیت داشت. اما من تجربه داشتم، مي‌دانستم که اينطوري نمي شود... نمي شود بدون تصويري در محيط زندگي کرد. به بقيه که نگاه کردم، گیج‌تر شدم. نمی‌توانستم بفهمم که تصويرهاي آنها چه شکلي است. آنها آمريکايي يا چيني يا خلاصه به نحوي، براي من خارجي بودند. بايد بدنبال ادامه تصوير هويت خودم در اينجا مي گشتم. آسان ترين راه، يافتن بقيه زن هاي ايراني بود. ولي سخت بود! اولا در دانشکده مهندسي بطور کلي زن خيلي کم بود، بعد اينکه تعداد ايرانيها خيلي کمتر بود و دست آخر اينکه تعداد زن هاي ايراني در همه دانشکده يکي دوتا بيشتر نبود. اما آنها هم گويا تصويري نيافته بودند و گم گشته تر از من، از اينجا و آنجا تکه‌هایی به عاريت مي گرفتند و با کلي زحمت سعي مي کردند این تکه‌ها را سرهم کرده و خودشان را با آنها جور کنند. تکه‌هایی نيمه غربي، نيمه شرقي، يا گاه تماما بظاهر غربي، و تماما در باطن شرقي يا ملغمه اي که بيشتر ظاهري و دلخوش‌کنک بود. آنها هم در تلاش بودند ... بايد به قالبی پذیرفته شده در آمد.

 

اما من به تقلب راضي نبودم. در درس‌هایم شاید، ولی در زندگی‌ام نه. نمي خواستم تصويري را به عاريت بگيرم که با گذشته ام و فرهنگم و ذهنيت همگان در اطراف من، نمي‌خواند. بايد خودم را مي يافتم. هويت من باید در تصويرهايي که همراه من رشد مي کردند ادامه مي‌يافت همانطور که در تصوير هاي قبل از بلوغ من بلوغ یافته بود، قبل از ازدواج من به خانه شوهر رفته بود، و قبل از من همه جا حاضر بود. قدرش را نمی‌دانستم که مثل روپوش و اونيفورمي براي همه دخترهاي هم سن و سال من يک سان و يک شکل همه جا حاضر بود. سخت آرامش اونيفورمي مي خواستم، از هر گونه لغزش می‌هراسیدم، یا از نـتيجه طبيعي آن، بي آبرويي(!)، مي ترسيدم و بشدت پرهیز می کردم.

 

نمي توانستم بدون هیچ الگویی راه زندگي‌، شيوه رفتار و اخلاقياتم را تعريف کنم. چقدر سخت بود درک اينکه بداني تنها هستي، غريب و تنها، بدون هيچ سنتي در اطرافت، بدون اينکه کسي رل تو را تعريف کرده باشد! بدون اينکه بهت بگويند که نهايت ايده آل تو در اين محيط چيست و وقتي که از اينجا بيرون بيايي، چه شکلي خواهي شد، يا بايد بشوي.

 

بگذريم از تصويرهاي مردانه‌ي محيط که بيشتر توي سرم زد و مرا آبديده کرد ولي حقير، و در جايي ديگر از آنها خواهم گفت... اما در اطرافم تصوير زنانه‌اي اگر بود، تصوير زن‌هاي آمريکايي بود. و من چقدر فاصله داشتم از آنها! من که قبل از اينکه آينه‌اي جلوي خودم ببينم، و پیش از آنکه آينه تصوير مرا بازتاب دهد، اول تصويري را مقابل خودم مي ديدم و من بودم که بهتر از آینه آن تصوير را بازتاب مي‌دادم! زن‌هاي "خارجی" اين چيزها را نمي فهميدند. خودشان بودند و خودشان. انعکاس تصويرشان در آينه فقط تابع قوانين فيزيکی نور بود و بس.

 

... مانده بودم غريب. نمي دانستم که چه مي شوم. چه خواهم شد من اگر که ندانم که چه بايد بشوم؟ ديدم که مجبورم تصويری را براي خودم تعريف کنم. باید تصويري از آنچه که دلخواه خودم هست، بسازم و خودم را به آن شکل در آورم. اما دلخواه خودم چه بود؟

 

نمي خواستم مثل آمريکايي ها بي‌برنامه جلو بروم و "هر چه پيش آيد، خوش آيد" بشوم. بايد براي آينده‌ی خودم با برنامه کار مي کردم. و برنامه‌اي ريختم براي کسب مهارت لازم براي اينکه بدانم چه تصويري خوب است و چه شکل و رفتاري بايد داشته باشم، همانطور که هميشه داشته‌‌ام. اما نمي دانستم ... که وقتي که چیزی با دیوارهای بلند احاطه نشده باشد، در هوا معلق نمی‌ماند و کم کم استحاله مي‌رود و در همه جا پخش مي شود... و تصوير که استحاله برود، آدم مي‌ماند به شکل آدم، به همان شکلي که هست، روي زمين، و نه روي ديوار موزه‌ی تمدن کهن، و نه به آن شکلي که بايد باشد. دیوارها که نباشد، انبوه تصوير ها که نباشد، يک تصوير به تنهايي دوام نمي آورد و در فضاي پر از نبود سنت، رقيق مي شود مثل هوا. جايي نيست که تصويري به آن تکيه کند، جايي مثل ديواري مزين به همه عتيقه هاي با ارزش که هميشه در همه جاي سرزمين کهن و زيباي من بوده و هست... و عتيقه داني که نباشد، عتيقه هم بي ارزش مي شود و بدون اينکه بفهمي، کم رنگ و کم رنگ تر مي شود و قبل از اينکه آدم خودش هم بداند، قفل الياف هزار ساله تصوير از هم مي‌گسلد و عجيبا که يک تلنگر براي اين همه کافي است. بگذارید ماجراي واقعي تلنگري را بگويم که قفل همه الياف تصوير را براي من از هم پاشيد و در پی آن تاروپود قيدها و سنت‌ها و بايدها و نبايدهايي که رفتار متشخص دخترانه و زنانه من را شکل مي‌داد، سبک و محو شد بي آن که خودم بدانم چطور شد که اينطور شد و من چگونه رها شدم ...

 

خانه ام يک چهار راه با دانشکده فاصله داشت. يک روز که هوا گرم بود و کلاس نداشتم، رفتم که روزنامه دانشجويي را که مجانی بود، از دکه‌ی مخصوص آن از مقابل دانشکده بردارم. اين بار اما، شايد محض تفريح، مثل برخی دانشجوهای دیگر پا برهنه رفتم... پا برهنه ... و براي اولين بار زمين را با همه گرمي اش در يک روز داغ زير پاهاي برهنه‌ام حس کردم!

 

حس جالبي بود. حس بي قيد کفش روي زمين راه رفتن. حس مکاشفه‌ی اينکه بطور متفاوتي هم مي توان راه رفت. حس اينکه قانوني را زير پا بگذاري و از هيچ جا سقوط نکني. حس گناهي که همه مي بخشندش و حتي شايد نمي بينندش و بخشيدن و نبخشيدن آنها فرقي نمي کند چرا که پاهاي توست که برهنه است ... و مي بيني که گناه شايد فقط در ذهن تو بوده که گناه بوده و کسي به جرم آن گيس‌ات را نبريد و حتي دنبالت هم ندويد. حسي شبيه حس زندگي است حس اينکه قيد را مي توان در زندگي حذف کرد. حس اين که حذف قيد در زندگي آسمان را به زمين نمي آورد و هنوز هم ميتوان راه رفت و سالم به مقصد رسيد و به عمق دره اسفل السافلين سقوط نمي کني و به جهنم نمي روي.

 

من به همان نرمش و آرامي قدم هايم روي زمين داغ فهميدم که قيد را مي توان شکست، و رست... فقط با حذف يک قيد مي توان از گرماي زمين آسفالت لذت برد! با حذف کفش مي‌توان حس برهنگي را لمس کرد! و مي توان با حس برهنه به دنيا نگريست. من با قدمهاي برهنه ام ديدم که همه واقعيت ها هنوز سر جايش است و دنيا تکان نخورده و من هنوز هم مي توانم هر وقت که اراده کنم کفش هايم را بپوشم. فقط پاهايم کثيف شده و بايد مواظب باشم که به آشغالي برنخورد و مجروح نشود. اما حس بلوغي داشت تجربه ي نپوشيدن کفش!