تهران

اولین بار که به تهران آمدم، شب بود که رسیدم. صبح خیلی زود که با سروصدای ترافیک چشم از خواب باز کردم، کیف کردم! قلب کشور داشت می تپید... تهران همیشه زنده بود و صبح خیلی زود هم ماشین ها در حرکت بودند. حالا من هم جزئی از تهران شده بودم... باید زودتر در شاهرگهای آن جاری می شدم، تجربه بودن در تهران، راه رفتن در خیابانهای تهران ، سوار تاکسی شدن... در تهران! تهران ... قلب ایران!

تپش قلب کشور در موج جمعیتی است که در خیابانهای تهران حرکت می کند، و چه زیباست!

من حسرت شریک شدن در این تپش زندگی را داشتم، در اتفاقاتی که دراین شهر می افتاد. اصلا همه روزنامه های مهم ایران در این شهر چاپ می شد، مد لباس ها از اینجا می آمد. هیجان تهران در همه چیزش هست، در کثرت آدم های گوناگون، در عمق این شهر، بزرگی این شهر، رنگ های این شهر، فروشگاه های شیک، بوتیک های اروپایی، همه و همه خاصیت اینجاست که از هر شهر دیگری بزرگ تر است، شهری که قلب زندگی سیاسی و اجتماعی و تاریخی ایران در آنجا می تپد...

آرزوی بزرگی بود که هر وقت می رفتیم پای قطار، آتش به دلمان می زد که "چی می شد اگه ما هم سوار قطار می شدیم و به تهران می رفتیم!"
من و خواهرم وقتی خیلی کوچک بودیم، از زیر لحاف کرسی یی که به بزرگی مسافت مشهد-تهران بود، می خزیدیم و همه شب های دراز زمستان به تهران می رفتیم و باز به مشهد بر می گشتیم ...
و بزرگتر که شدیم و پایمان به مدرسه رسید، یاد گرفتیم که با لهجه تهرانی صحبت کنیم و "تهرونی" بشیم...

و حالا من در تهران سوار تاکسی شده ام و به سوی قلب شهر می روم و البته همانجا توی تاکسی یک سکندری می خورم... راننده که مرد جوانی است و شاید دو سه سالی بزرگتر از من، توضیح می دهد که "باشه می برم، ولی نرخ دربست داره، خانوم!" و در آینه مرا نگاه می کند. و باز دوباره نگاه می کند و اضافه می کند "شما بچه تهرون نیستی، نه؟!"
اصلا خوشم نیامد! یعنی چه؟! این چه رسم مهمان نوازی است دیگه؟ هنوز جذب نشده داشتم از پوست این شهر جدا می شدم...
اصلا از کجا فهمیده؟ خوب، معلومه! تقصیر خودمه، وقتی که در آدرس ها و مسیرم دهاتی بازی درمیارم.
یک عمر ما برای همه اهالی اطراف مشهد خوانده بودیم که دهاتی و قلعه گی اند ... و همیشه به دهاتی بازی دیگران خندیده بودیم و مسخره کرده بودیم، و حالا اینجا خود من هستم که قلعه گی به حساب میام!

دفعه بعد که به تهران آمدم، نیازی به تاکسی نبود. به لطف دوستان و آشنایان و فامیل با ماشین شخصی این طرف و آن طرف می رفتیم و خوشبختانه فرصتی برای دهاتی بازی در اسامی خیابانها و محله های شهر نبود! یعنی خوشبختانه هیچ فرصت سوء استفاده از این قضیه ناآشنایی به نقشه شهر برای کسی نبود و هیچکس نمی تونست بفهمه که من تهرونی نیستم. تازه، بزرگتر هم شده بودم و تقریبا برای خودم زنی شده بودم، کلی تجربه زندگی داشتم و با مردم زیادی سروکله زده بودم و شهر بزرگ تهران هم دیگر به من احساس آنچنانی نمی داد.

از پروانه خواهش کردم بریم با هم کیف بخریم، از یکی از فروشگاههای موند بالای شمال شهر. طبیعتا خیلی شیک کردم، از روسری گرفته تا مانتو و شلوار و کفش هام، همه همرنگ و تکمیل بود. می دانستم که از مشتری های اینجور مغازه ها هیچ چیز کم ندارم!

قبل از اینکه وارد مغازه شویم، سرتاپای خودم را در شیشه مغازه قبلی نگاه کردم و پروانه هنوز پشت ویترین داشت تماشا می کرد که من با ظاهری مطمئن از خود وارد مغازه شدم. نه فقط تیپ ظاهری ام، بلکه کیف پولم هم به من اعتماد به نفس می بخشید، هم خوشگل بودم و هم به اندازه کافی پول داشتم که کیف خیلی شیک و گرانقیمتی بخرم.

با غرور زنانه ویژه یک زن جوان زیبا و پولدار مشغول نگاه کردن کیف ها شدم... تا اینکه یک کیف سیاه توجهم را جلب کرد و قیمت آن را از مغازه دار پرسیدم: "ببخشید آقا، این کیف چنده؟"
و مرد به جای اینکه عددی به عنوان قیمت را به من بدهد، مرا به طرز وحشیانه ای از پرتگاهی به قعر سقوط بیگانگی و انکار پرتاب کرد "خانوم، شما مشهدی هستین، نه؟!"